<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>سارا و پاییز</title>
<link>http://sarahandautumn.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 19 Aug 2008 14:43:58 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>this post is not for you ... it&apos;s for today, and you know when i say today , what i mean by</title>
<link>http://sarahandautumn.blogfa.com/post-107.aspx</link>
<description>پدربزرگم عجول ترین پدربزرگی است که دیده ام . صبر ندارد برای گفتن حرف یا شنیدنش . تصمیم خرید یا فروش ، هر لحظه که به ذهنش برسد همان دم عملی می شود . دلخور که باشد از کسی ، همان روز جواب سلامش را نمی دهد . باید حرفش را همان موقع با همان نسنجیدگی و حس خام در لحظه بزند ؛ آدمهای تند ، صافند .&lt;BR&gt;مادربزرگم عجول ترین مادربزرگی است که دیده ام . آرام نمی گیرد . مدام با آن استخوانهای پیر و دردناکش از تخت پایین می آید و می نشیند و بلافاصله از نشستن خسته می شود . دائم می خواهد یک کاری کند ، تن پیرش اما خسته تر از آن است که یاری کندش . نمی تواند منتظر رسیدن مسافر و تماس گرفتن کسی باشد که قول داده سر ساعت زنگ بزند . دیوانه می شود اگر پرستارش نیم ساعت بیشتر در ترافیک معطل شود . گریه می کند ؛ آدمهای بی قرار  زود رنجند .&lt;BR&gt;مادرم ، عجول ترین مادری است که دیده ام . اولین سری تلفن های همراه که در آمد ، یک میلیون و خرده ای داد و یکی برایم خرید چون طاقت منتظر نشستن را نداشت وقتی کلاس فوق العاده داشتم . در دلش هول می افتد اگر شب باشد و کسی قرار باشد برسد . عجله پدرم را قبول ندارد ، در بانک منتظر نمی ماند و اگر صف جشنواره فیلم طولانی باشد ، قید آن را می زند . موقع خرید چانه نمی زند و هر چه در چشمش جالب باشد همان موقع می رود در کیفش . او هیچوقت سر قرار دیر نمی رسد ؛ آدمهای عجول ، خوش قولند .&lt;BR&gt;من در چنین خانواده ای زاده و پرورده شدم .... خدا هیچ متوجه نیست که من ، حتی اگر تمرین هم کرده باشم حتی اگر همه این سالها تلاش کرده باشم ، نمی توانم صبر کنم ؛ در خون من نمی رود این صبر آنجور که خیلی ها بلدند ... خدا چیزی از توارث نمی داند انگار ... حضرت ایوبش را درک نمی کنم ... من دلم کوچک تر از آن است که در انتظار بطپد مدام ... می ترکد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;پ.ن . امتحان یک طرف ، و تجربه سفر چند روزه به تنهایی یک طرف . دو نکته را فهمیدم: &lt;BR&gt; ۱- امتحان هر چه هست از خود زندگی کردن ، بسیار بسیار آسانتر است&lt;BR&gt;۲ - من می توانم در جایی دور تنها باشم و هیچکس را نشناسم و بلد باشم کاری کنم خیلی بد نگذرد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن ۲. شب بعد از امتحان ، برای اولین بار از نزدیک دلفین دیدم و خیلی دوستش داشتم ، هوشش را و مهربانی عجیب غریبش را&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن ۳.  غمگینم . سخت . نیاز می داند چرا &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 19 Aug 2008 14:43:58 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarahandautumn&amp;postid=107</comments>
<dc:creator>sarahandautumn</dc:creator>
<guid>http://sarahandautumn.blogfa.com/post-107.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>! TOEFL </title>
<link>http://sarahandautumn.blogfa.com/post-106.aspx</link>
<description>طبق معمول سنوات همه بلاگرهای شریف ؛ که آب می خورند در وبلاگشان می نویسند ، نان می جوند در وبلاگشان می گویند ، من هم گفته بودم که امتحان دارم چند وقت دیگر و الان هم وقتش است و همچنان در دلم رختی است که می شورند و کفی است که از حال و روزم می بارد بر زندگی و اعصابی است که به ف ... یعنی به همان فنا رفته و اینها  ... این روزها دائم صورت آن دانشجوهای بیچاره جلوی چشمم آمده ...  آن طفلک هایی که سه ترم پشت سر هم  هی ازشان امتحان گرفتم و الان می فهمم حالشان را ولی بین و بین الله زیاد سخت نگرفتم و خیلی از لب مرزیها را هم کمک کردم تازه و اصلاً هم نفرینِ رد شده ها به دیوار می خورد بس که عوض درس گوش دادن ،در فکر پاک نشدن خط چشمهای شمشیری و دید زدن دخترهای توی حیاط و موبایل بازی و کاکل گذاری بودند بزغاله ها ... به هر حال اینها را نوشتم که هم سنت شریف شفاف سازی وبلاگی را رعایت کرده باشم هم اینکه بگویم چند روزی که نیستم کرکره اینجا پایین است ... البته نه از آن جور کرکره پایین هایی که بیست جفت قفل و زنجیر دارد و گرد و خاک حسابی می نشیند رویش و &lt;EM&gt;این ملک به فروش میرسد&lt;/EM&gt; ... بلکه از آن نوع مغازه ای قدیمی نوستالژیک تابستانی اش ! که مثلاً تجسم کنید هنوز هفت - هشت ساله اید و با دمپایی پلاستیکی و لباس خانه رفته اید سر کوچه از پیرمرد سوپری یا پسرهایش بستنی چوبی (یا حالا قیفی) پاک بخرید و صلاة ظهر است و کرکره تا نیمه پایین ! بعد شما از آنجا که بستنیتان گرفته بدجور ، هی توی آن گرما خم می شوید و خودتان را کوچکتر می کنید تا از آن فضای باریک که هوای خنک و مرطوبش هم به صورتتان می خورد ، رد شوید (حالا داخل مغازه هم عمراً دیده نمی شود ها ... تاریک تاریک است ) و چون هنوز هفت-هشت ساله اید نمی دانید که بابا جان این آخرین بستنی دنیا که نیست ... یارو فقط رفته ناهار تا دستپخت مادر بچه ها را بخورد و چند ساعت دیگر که کمی نسیم خنک آمد و جوی آب هم دیگر زیاد گرمش نبود و برنامه کودک ساعت ۵ شروع شد و  آسمان که کمی به سرخی-نیلی زد ؛ سر و کله اش پیدا می شود ... حالا دیر و  زود  دارد ... ولی سوخت و سوز ندارد که
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از این وردهای امتحان هست ... دیده ام دست چند نفر ... من که ندارم ، اگر کسی داشت برایم بخواند و فوت کند مثلاً همینجا ، بلکمم امتحانم را خوب دادم و پشت بندش خوشبخت شدم و اینها ... صواب هم دارد ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 11 Aug 2008 11:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarahandautumn&amp;postid=106</comments>
<dc:creator>sarahandautumn</dc:creator>
<guid>http://sarahandautumn.blogfa.com/post-106.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>!!! damn hot </title>
<link>http://sarahandautumn.blogfa.com/post-105.aspx</link>
<description>گور پدر جد فوتبال و حتی بسکتبال اصلا ً ! شخصاً از دیشب به بعد ، رسماً و اسماً و شدیداً و قویاً طرفدار رشته شنا آن هم از نوع بریتانیاییش می باشم ! خاک وطن را هم فروختم کلاً ... شرمنده 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;Mark Foster&quot; hspace=0 src=&quot;http://i38.tinypic.com/v5gylt.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 09 Aug 2008 11:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarahandautumn&amp;postid=105</comments>
<dc:creator>sarahandautumn</dc:creator>
<guid>http://sarahandautumn.blogfa.com/post-105.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>friends of a feather</title>
<link>http://sarahandautumn.blogfa.com/post-104.aspx</link>
<description>سالهای زیادی گذشته از اولین روز عاشق شدن من که دخترکی خام بودم ... سالهای زیادی هم گذشته از اولین روز عاشق شدن تو که دخترکی خام بودی ... تو و من ؛ ما در راه خانه هایمان با هم هزاران حرف داشتیم که تمام نمیشد هرگز . ما از هم که جدا می شدیم دوباره دلمان تنگ هم و حرفهایمان می شد ، باز به هم زنگ می زدیم و باز ساعتها من برای تو می گفتم و تو برای من . ما شادیهای کودکانه را و رنجهای کودکانه را و وسوسه های کودکانه را که آن روزها هم جدی بود ، هم مهم و هم بزرگ ، با هم قسمت می کردیم . خانه ها و بازیچه هامان با هم خیلی فرق داشتند ، اما یک جور بازی می کردیم . یک بازی را بازی می کردیم به خیال بزرگترین اتفاق دنیا : عاشقی&lt;BR&gt;حالا من اینجا می نویسم و مواظبم که تو آدرس این نوشته ها را نداشته باشی چون من نگرانم که نتوانم همه چیز را به همین راحتی اعتراف کنم ، همه چیز را ... همه شادیها و رنجها و  وسوسه ها را ...&lt;BR&gt;حالا تو بعد از ماهها به من زنگ می زنی و حرف را جوری به جایی می کشانی تا من خودم کنجکاو شوم و سوال بپرسم که تو هم با غرور بگویی که  بله ، منتظر نوزادی هستی که تا چند ماه دیگر بهانه ای خواهد شد برای اینکه حس کنی عزیزترین تعلق این دنیا ، متعلق به توست ، با همه شادیها و رنجها و وسوسه هایی که خواهد داشت روزی ؛ مثل من ، مثل تو ...&lt;BR&gt;حالا می بینم که شاید خیلی رازها باشد که من ترجیح می دهم به تو نگویم و خیلی حرفها باشد که تو مرا برای شنیدنشان محرم ندانی . حالا می بینم که زمان زیادی گذشته از آن روزهای سرکش جانهای جوان ما که پر از عطش بود و چون نمی دانستیم چطور فرو بنشانیمش ، فقط و فقط با هم حرف می زدیم ... هزاران حرف ... حالا می بینم که راست می گفتم به تو ؛ ما دو دخترک هراسان بودیم که می دیدیم همه چیز در اطرافمان بدون اجازه در حال تغییر است . ما تنانه بالغ می شدیم و  اما هنوز آنقدر معصومانه نگاه می کردیم که عقلمان نمی رسید  جایی که جاده  می پیچد ، تو هم باید بپیچی ... یادت هست ؟ می گفتی همیشه ما همینگونه هستیم و باقی هم می مانیم ؛ چه با هم ، چه با دنیا ... و من اما با همان تجربه که نداشتم ، می دانستم : نه ، عوض می شود ، عوض می شویم ...&lt;BR&gt;می بینی ... زیاد سخت نبود . فقط کمی صبر می خواست ... کمی صبر می خواست تا خودش اتفاق بیفتد . که روزی به خودمان نگاه کنیم و بزرگ شدنمان را ببینیم ناگهان و باورش کنیم ... واقعی شدن را، مرئی شدن را ... تو که بزرگتر و واقعی تر شده ای حتی ؛ چون کمی صبر می خواست تا روزی ؛ امروز ، به خودمان نگاه کنیم و من ببینم دیگر گرچه حرفهایم از جنس حرف زدن پای تلفن نیست و آدمهای زیادی را از سر گذرانده ام ولی هنوز هم پوستم هوایی می شود و دلم جایی جا مانده که هوس آغوش هم همانجاست و تو ببینی که این روزها پوستت ورم می کند و دلت پر می زند برای در آغوش گرفتن موجودی که الان فقط یک لوبیای کوچک تپنده است و هوس پرتقال می کنی در این مرداد ماه گرم...&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Thu, 07 Aug 2008 17:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarahandautumn&amp;postid=104</comments>
<dc:creator>sarahandautumn</dc:creator>
<guid>http://sarahandautumn.blogfa.com/post-104.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>i could never froget</title>
<link>http://sarahandautumn.blogfa.com/post-103.aspx</link>
<description>خیلیها که اینجا را می خوانند، خودشان من را پیدا کرده اند . خیلیهای دیگر  را اما خودم پیدا کرده ام . همه این یافته ها را دوست دارم . بودنتان و  اشاره هایتان و نکته سنجی هایتان و پیامهای عمومی و خصوصیتان در دنیای مجازی ، با واقعیت زندگی من گره خورده و من این گره را باز نخواهم کرد... اما این پست ، ضمن مهر و احترامم به همه شما که هستید و برایم عزیز ؛ مخاطب خاص دارد : 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید آن موقع که &lt;A href=&quot;http://amirane.persianblog.ir/&quot; target=_blank&gt;تو&lt;/A&gt; گردون می نوشتی یا دوستشان دارم های هفته را با وسواس انتخاب می کردی ،  تنها  فکری که ذهنت را مشغول نمی کرد ، آدمهایی بودند که با همان دوستشان دارم های تو به هم گره بخورند ... در این پست ، من فقط و فقط از شخص تو بسیار سپاسگزارم و شاید هم مدیون . سپاس برای نوشتن بی منت گردون که سبب شد در کنار همه آهنگها و ترانه ها و آدمهای قدیمی و جدید ،من برای چنین وقت سختی کسی را داشته باشم . که امشب او باشد تا در بدترین و تلخترین ساعات  ، در کنارم ببینمش . که برایم &lt;A href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=x5-sPJSX2hg&quot; target=_blank&gt;شعر&lt;/A&gt; بخواند و به من فکر کند ... بدجور به کسی از جنس او نیاز داشتم ، ... به کسی مثل &lt;A href=&quot;http://neici.blogspot.com/&quot; target=_blank&gt;نیاز&lt;/A&gt;  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 02 Aug 2008 20:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarahandautumn&amp;postid=103</comments>
<dc:creator>sarahandautumn</dc:creator>
<guid>http://sarahandautumn.blogfa.com/post-103.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دخترک</title>
<link>http://sarahandautumn.blogfa.com/post-102.aspx</link>
<description>دخترک حالش خوب نیست و مدام به من زنگ می زند . برایش هم مهم نیست که تازه از خواب بیدارم کرده یا در صف باجه امانات اداره پست ایستاده ام . حالش خوب نیست و دلش آشوب است و فقط یک گوش می خواهد که بشنودش و صبری که بپذیرد حرفهایش را ...  به صمیمی ترین دوستش که پسر هم هست ! شک دارد ! با او بستنی می خورد و برایش ادوکلن هِرِرا ی شنل می خرد ، در تعطیلات به خانه اش می رود و با هم عشق بازی می کنند ، شبها منتظر  تلفنش می ماند و برایش شام هم می برد تازه ، هر وقت که او بخواهد ، این وقت دارد . هر وقت که او بگوید ، این می رود می بیندش . هر جا که او بخواهد ، می روند با هم . این از بودن با او انرژی می گیرد و همان انرژی را هم صرف کلنجار رفتن با شکهایش می کند . دوستش آپارتمان شخصی و استخر شخصی و اتوموبیل شخصی و ارث پدری شخصی دارد . دخترک مطمئن است که او برای ازدواج بسیار مرد مناسب و خوبی است ولی نمی داند با آن تار موهای رنگی که روی تخت می بیند و دوستش می گوید مال مادرش ! است چه کند ؟ نمی داند چرا هر بار که از شدت شک کلافه می شود و با اسمهای مختلف برای دوستش پیغام می گذارد ، دوستش هم با خوشرویی تقاضای شماره تلفن می کند . بین اظهار عشقی که در رختخواب نثارش می شود و آن تارهای مو و تماسها ، گیج می خورد و با سادگی یک دختر بچه که آقای دزد النگوهایش را از دستش در آورده ، به آبنبات تعارفی با تردید نگاه می کند . دخترک هنوز آنقدر وارد نیست که خیانت را  دور بزند ! خیلی روستایی و روراست فکر می کند نباید یک نفر واحد با چند نفر زندگی کند و اویی که بار قبل هم چنین رو دستی خورده دیگر منصفانه نیست دوباره گزیده شود . دخترک از خدا کمک می خواهد و به من هم زنگ می زند و صدای شکسته اش مانع از این نمی شود به او بگویم : تمام کند این قصه جنگ و گریز را و سعی کند ایمان بیاورد به :&quot;ای دوست ؛  این روزها ، احساس می کنم  آنقدر دوست بوده ایم که دگر وقت خیانت است      &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 02 Aug 2008 15:15:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarahandautumn&amp;postid=102</comments>
<dc:creator>sarahandautumn</dc:creator>
<guid>http://sarahandautumn.blogfa.com/post-102.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>yesterday , when i was mad</title>
<link>http://sarahandautumn.blogfa.com/post-101.aspx</link>
<description>از آن روزها حتی یادی نماند ... یا شاید من اینطور فکر می کردم ... امروز اما دیدم که یادم هست هنوز ولی دیگر خاطراتش خونم را به آتش نمی کشد ...  باورم شد که نوجوان بودم و تقصیر من نبود که دل دخترکی خام و ناآزموده و دیوانه را باختم به اویی که نمی دانست اولین بار ، اولین بوسه ، اولین گرما ، اولین هوای مشترک ؛ حکم نفس دارد برای  روح سپید و  کوچکی که نمی گذاشت حتی به قیمت عمر ، چشمهای راستگویش خیس شوند ؛ که اعتراف  &quot;دوستت دارم&quot;  را هنوز بلد نشده بود و نمیدانست نام آن ولوله زیر پوستش چیست ؟ دخترکی که حاضر بود بمیرد اما از اسب غرورش به زمین نیفتد و این همیشه چه بد و سخت و دردناک بود ... سالها گذشت تا فهمید که حماقت عاشقی است اگر نتوانی بگویی چقدر دلت تنگ است یا طاقتت تمام شده یا شمشیر انداخته ای و تسلیمی ... بهای زیادی هم پرداخت برایش .بهای زیادی پرداختم ... راست است ...  &lt;BR&gt; و اما او ... او که نمی دانست من می توانم بدون دیدن هر روزه اش ، که تنها با صدایش هم زندگی کنم ... که حضورش از تاب تحمل من فراتر است  . که می سوزم برای دیدارهای عزیزی که زیاد میسر نبود و اینکه به چه دلیل ناشناخته ای به محض دیدار می خواهم فرار کنم ... امروز است که چرایش را میدانم : بس که بزرگ می دیدمش ! بزرگتر از آنچه بود به واقع ... &lt;BR&gt;ولی آن صدا  ... صدای او ... صدایی که قلبم را می فشرد و صدایم را می لرزاند ... که مرا می ترساند و مجذوب می کرد . منی که هنوز روحم خش نداشت ، کسی به سرزمین پیکرم پا نگذاشته بود ، آغوش هوس را نمی دانستم چیست ، نمی دانستم هر حسی ، اسم و رسم خاصی دارد ، بلد نبودم . &lt;BR&gt;روح من در شبی با ترانه ای فتح شد و فاتحش هم نفهمید چه کرده ، فقط گیتارش را برداشته بود و  صدای خودش را ریخته بود به اتاق آبی من با  &lt;A href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=RTjHrG38kS0&quot; target=_blank&gt;ترانه&lt;/A&gt; ای که می گفت به شوق من نواختنش را یاد گرفته ... ترانه ای که تا امروز ، روزه دار دوباره نشنیدنش بودم ... معصومیت معاشقه آن شب ، آن شب روشن غریب برای سارایی مجذوب و شیفته ایستاده پای تلفن با صدای پنجه هایی که  به جای سیمهای گیتار ، روحش را به رقص وا میداشت ،با همان ترانه عجیب که  با آن به اوج می رسید ، هرگز تکرار نشد ... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از بوی تو ، چون پیراهن تو &lt;BR&gt;آغشته شد  &lt;BR&gt;جانم با تن تو&lt;BR&gt;آغوشی باش&lt;BR&gt;تا بوی تو بگیرم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=RTjHrG38kS0&quot; target=_blank&gt;&lt;/A&gt;فرار از موج خاطراتی که همراه با این ترانه می آمدند ، تا امروز آئین نانوشته ای بود که شکست ... امروز ساعتهاست که گذاشته ام آن موسیقی و کلام ممنوعش ، بدون اینکه جادویم کنند ، راه نفسم را تنگ کنند و کامم را خشک ، در لا به لای روحم بلغزند و در هوایم بپیچند و نیز آگاهانه واقفم به این نوسان خفیف گاه به گاه قلبم که یادم می اندازد چه روزهای غریبی گذرانده این سر سودایی من         &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Jul 2008 15:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarahandautumn&amp;postid=101</comments>
<dc:creator>sarahandautumn</dc:creator>
<guid>http://sarahandautumn.blogfa.com/post-101.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حرفه : هنرمند!!!</title>
<link>http://sarahandautumn.blogfa.com/post-100.aspx</link>
<description>در راستای اینکه ما کلی هنرمندیم و اینها ... گفتیم یک نمه از تراوشات هنری را اینجا بیاوریم تا مایه عبرت خوانندگان و آیندگان شود 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 525px; HEIGHT: 452px&quot; height=539 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i35.tinypic.com/2n70akm.jpg&quot; width=319 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 513px; HEIGHT: 430px&quot; height=649 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i35.tinypic.com/1g3lg3.jpg&quot; width=744 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ .ن : خب از آنجایی که نقاشیهای من حرف ندارد ،  کامنتدانی ، خودش ، خودش را بست دیگر!       &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Jul 2008 06:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarahandautumn&amp;postid=100</comments>
<dc:creator>sarahandautumn</dc:creator>
<guid>http://sarahandautumn.blogfa.com/post-100.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>u &amp; me</title>
<link>http://sarahandautumn.blogfa.com/post-99.aspx</link>
<description>تازگیها تفاوتهایمان هم دارند جامه شباهت می پوشند ... تازگیها تو هر چه را که انتخاب می کنی مرا به شوق می آورد . شوق کشف شباهتی تازه  ... مثل همین دوتای آخری :  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.vidoosh.tv/play.php?vid=851&quot; target=_blank&gt;رقص و همین و تمام&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.jadidonline.com/images/stories/flash_multimedia/Abbas-katouzian_test/katouzian_high.html&quot; target=_blank&gt;دیدار آخر&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;... تازگیها داریم چه شبیه هم می شویم ... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Jul 2008 05:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarahandautumn&amp;postid=99</comments>
<dc:creator>sarahandautumn</dc:creator>
<guid>http://sarahandautumn.blogfa.com/post-99.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>tonight</title>
<link>http://sarahandautumn.blogfa.com/post-98.aspx</link>
<description>&lt;P align=left&gt;oh tonight&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;you killed me with your smile&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;so beautiful and wild ... so beautiful and wild&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;A href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=0oIoSnyquyI&quot; target=_blank&gt;+&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 Jul 2008 07:47:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarahandautumn&amp;postid=98</comments>
<dc:creator>sarahandautumn</dc:creator>
<guid>http://sarahandautumn.blogfa.com/post-98.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
