<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>سارا و پاییز</title>
<link>http://sarahandautumn.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 11 Apr 2009 21:33:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>و کلام آخر .</title>
<link>http://sarahandautumn.blogfa.com/post-151.aspx</link>
<description>
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;یادم هست از آن اردیبهشت سبز که این صفحه نارنجی را باز کردم و نوشتم . دلتنگی سرخوشانه ای داشتم آن روز و سپس این صفحه شد بهانه گریستن ، خندیدن ، یاد آوردن ، از یاد نرفتن . شد بهانه خیلی از دوستها و دوستیها . دفتر مشقم شد و تنه درخت پر از یادگاری و کوچه آشتی کنان و دیوار کوچه باغ و ایستگاه و استراحتگاهم . &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;این صفحه پر است از نفسهای من . از شبهای بیداری تا سحر . از دل زدن های من توی دالان زندگی . از گم شدنهای من توی تاریکی دنیا . از پیدا شدنهای من بعد از روزهای طوفان و غبار . این صفحه پر است از حکایت آدمهایی که صمیمانه دوستشان داشتم و با همه معرفتی که یاد گرفته بودم باید داشت و نفروخت ، عشق ورزیدم بهشان . این صفحه پر از آرزوهای من است . چه آنها که بهشان رسیدم و زیر زبان ثانیه های کوتاه عمر چشیدم ؛ چه آنها که در لوای قرنها خواستن و نرسیدن ، کم رنگ شدند و گم شدند و از یادم رفتند . این صفحه پر از جای پاست . جای پای خوابهایم ، خاطره هایم ، رویاهایم ، روزهای آرامشم ، شبهای آفتابیم ، سفرهایم ، کابوسهایم و غمهای کاهنده ام . این صفحه پر از رد و نشان است از دوستی شمایی که می آمدید ، گاهی دمی می ماندید ، گاهی زود می رفتید و گاهی چه خوب می دیدید آدمی را که می نویسد این همه را .&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;یادم هست از آن همه کلمه که نقش بسته اینجا و هنگام تولدشان ، من گریسته ام ؛ سخت ، تلخ ، تنها ... توی این اتاق سبز که همیشه شاهد خاموش معاشقه من با آدمها و نوشتن من از آدمها بوده . شاهد سر خوردن من روی کلمات و زاییدن جمله هایی بوده که از دستهای زنانه زندگیم قد می کشیدند و می بالیدند و می رفتند تا بلکه جای خود را پیدا کنند ، خواه توی دل کسی ، روی پلک کسی ، روی صفحه مانیتور کسی ، توی گودر کسی ... یادم هست از آن همه خاطره که وفادارانه آمده ام اینجا و نوشته ام و گاهی خنده ای تازه می آمده پشتش جوری که انگار خودم هم بار اول بود که می خواندم و می شنیدم . یادم هست از اولین باری که یک حس عجیب مرموزی زیر پوستم می لولید و نشانم می داد زن واقعی واقعی بودن چه طعمی دارد . و تنها جای دنیا که لایق واگویه این وهم شاد باشد همینجا بوده .  یادم هست از روزهایی که انگار دو بال کوچک روی شانه هایم روییده بود و مرا پر می داد . مرا سبک می کرد و من روی زمینم می چرخیدم و رها ، با نوک پا برای گلهای قالی برگ می کشیدم . پنجه هایم می رقصید و می نوشت . همینجا . &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;من اینجا خوابیده ام . روی زمین لخت و خاک خنک . زیر دیواری بی سقف و پر از ماه . کنار پنجره ای پر از درخت و گنجشک وقتی که شب غرق بود در عطر گل یخ .من اینجا معاشقه کرده ام . با بوی جنگل کاجی که از زیر یک یقه سفید بی مهابا  روی پوست لبم می نشست . من اینجا آبستن شده ام . از نطفه فاصله و آرزو . من اینجا مادر شده ام . با شکوهی دردناک . مطمئنم که خودم را نوشته ام اینجا . همانی که بودم . بی تمرین ، بی پاک نویس ، بی لعاب. بضاعتم همین بوده و من نه قانع بودم ، نه متواضع ، نه مغرور که این آخری را همینجا یاد گرفتم که چه راحت می شود خرج کرد و بعدش یک کوله بار سبک داشت برای جاده های بی عبور روبرو . همه آنچه بودم ، همه آنچه آرزو داشتم باشم ، همه آنچه که پرهیز من بوده ، همه آنچه بر من و روزگارم می گذشت ، تمام تمامش اینجا کلمه شده و جمله شده و نوشته شده و این یعنی آخر این ایستگاه . &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;یادم هست که آدم کتاب خوان را نمی شود منع کرد از خواندن ، آدم عیاش را نمی شود به زور درس زهد داد . آدم کولی را نمی توان یک شبه برد به قعر مناسبات زندگی شهر مدار. آدم نوشتن هم نمی تواند که ننویسد . آدم نوشتن با خودش ، با کلمه هایش ، با وسوسه های ننوشتنش کنار نمی آید . آدم نوشتن ، می نویسد . هر چه که باشد . هر جا که باشد . گیرم در ایستگاه آخر . و بعد از آن . یادم هست ...  .  اینجا که ایستاده ام ، می دانم دلم تنگ می شود ، می گیرد ... برای آدمی که روزی دلتنگیهای سرخوشانه داشت و بوی جنگل کاج و ماه تمام ، مجنونش می کرد ، برای این صفحه و دستهایی که در آن می نوشتند و نگاههایی که به آن سر میزدند ، برای پاییزهایی که گذشتند . حالا آن آدم و آن دستها و آن پاییزها یک جای این دنیا ایستاده اند که دیگر نمی شود جلوتر بردشان ، نمی شود ادامه شان داد . فقط می شود که لحظه ای در آغوششان گرفت و گذاشت و گذشت . حتی ... حتی بی نگاهی از روی شانه ... توی چشمم یک قطره آب شور بود و با نگاهم فال  گرفتم : اگر از روی شانه نگاهی فقط ... . که نه . و آن نه یادم داد که باید گذاشت و گذشت .&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;روزی دوباره خواهم نوشت . شاید صفحه دیگری باشد که مرا بخواهد . شاید دفتر مشقی باشد که تنهاست و منتظر است من از یک جای دنیا پیدایم بشود و دوستش بشوم و همپیاله اش و رفیق &quot;بامعرفته&quot; اش . شاید باز پیکر دیگری باشد شایسته لباسی از رنگ دوست داشتنم و شیوه عشق ورزیم که گویا خاصه پاییز است . عاصی است و تشنه و سخت .     پس من ، &quot; سر فرو بردم در اینجا ، تا کجا سر بر کُنم &quot; . &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt; با مهر و احترام ؛  سارا و پاییز&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 11 Apr 2009 21:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarahandautumn&amp;postid=151</comments>
<dc:creator>sarahandautumn</dc:creator>
<guid>http://sarahandautumn.blogfa.com/post-151.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تو از راه میرسی پر از گرد و غبار، تموم ِ انتظار ، میاد همرات بهار ...</title>
<link>http://sarahandautumn.blogfa.com/post-150.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;روی کف تازه برق افتاده آشپزخانه با پای لخت و یخ کرده ایستاده ام و نگرانم که گرد آرد از روی الک پخش نشود . امشب
آرد پنبه ای از زیر الک می ریزد توی ظرف ، فردا صبح می شود یک خمیر گرد
بزرگ ، ظهر را استراحت می کند ،عصر می شود دهها عدد گل و قلب کوچک با یک
خلال پسته در وسط ، و شب ، بوی شیرینی نخودچی که بپیچد زیر سقف ، یعنی
امسال من زودتر دست به کار شده ام . امسال همه سطح ها و کف ها و شیارها را
پا به پای آن دخترک شسته ام ، خشک کرده ام ، بخار داده ام ، لک گرفته ام ،
جلا داده ام . عجیب بوی تمیزی میدهند مرمرها ، برگهای روی پرده ، آویزهای
بلور ، گلهای مریم ، چوبهای کف ، لولای درهای کمد ، ساقه های گچ بری ... .
من زودتر از بهار تکانده ام و شسته ام و قدیم-جدید کرده ام و هر شیء کهنه
را دور ریخته ام. حالا هم می پزم و قالب می زنم و توی ظرف های رنگی می
چینم و  ... می روم . چمدانم را دم دست  گذاشته ام باز. سال پیش انگار کسی
به من گفته بود زمانی یا زمانهایی می رسد که دیگر نیستی پای هفت سین خانه
پدری . حتی آمدم اینجا هم نوشتمش . انگار کسی قد کشیدنم را ، عدد سالهای
عمرم را ، دیگر کودک نبودنم را یادم انداخته بود . البته شاید خیلی خیلی
زودتر باید به صرافت می افتادم که روزی فرا می رسد که نخواهم باشم اصلاً
کنار مهربانی آدمهای همیشگیم. نخواهم باشم پای سکه های نقره توی سفره ،
کنار دستهای همیشه خوشبوی مادر و اولین آغوش سال نویی پدر. هر کسی باید به
فکر روزهای بزرگ شدنش باشد به همان شدت که یاد روزهای کهنسالیش. از خیلی
زودتر باید آماده میشدم من . شاید از همان موقع که مثلا فهمیدم هدیه های
شب سال نو کار بابا نوئل نیست . یا همان موقع که فهمیدم بچه ها از آرزو به
وجود نمی آیند . یا کمی منصفانه تر ، مثلاً وقتی دانستم که معاشقه با
رابطه جنسی کلی فرق دارد . یا کمی عاقلانه تر ، زمانی که یادگرفتم باید
اول ببازی ، بعد یاد بگیری که چطور می شود برد . خب من خیلی دیرتر از این
حرفها فهمیدم بزرگ شدن درد دارد حتی اگر خودت خواسته باشی اش . احتمالا
زمانی فهمیدم که بلد شده بودم شیرینی نخودچی را بسیار ماهرانه بپزم .&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;سفر می تواند با عید بیاید . می تواند به
بهانه عید باشد . می تواند شکل عید باشد شلوغ و رنگی .امسال من از عید
چیزی نمی خواهم . از بهار چرا . بهار من اما هفته دیگر نیست . بهار ِ توی
تقویم نه به من کار دارد و نه من به او . می بینمش به شکل تعطیلی که فرصت
سفر می دهد به من و نیروی سر و کله زدن با دانشجوهای درسنخوان را تا آخر
ترم . بهار من برایم از چند روز پیش هی پیغام می فرستد . می گوید که میاید
اما نه هفته بعد . اولینش مال یکی از همین پیاده رویهای تنهای عصرانه بود
روی خیابانهای نمناک و خلوت و گوگوش توی گوشم می خواند &quot; من هنوز تشنه
نورم ، تشنه دشت خورشید &quot; و آن درخت پر از شکوفه سیب را پیدا کردم گوشه یک
دیوار متروک . انگار از چند روز پیش بهار او هم نامه می نوشته برایش که
آنجور غریبانه به گُل نشسته بود. جوری که طاقت نیاوردم و شب دوباره رفتم سراغش .
رفتم و دیدمش و برایش دست تکان دادم که نیمه اسفند ، کنار آن دیوار ، توی
پرت ترین گوشه یک خیابان دراز ، گرانترین و سپیدترین و سیمین ترین شکوفه
های سیب را روی سرش نشانده . حالا از آن روز ، بهار برای من گاهی پیغام می
فرستد . که یکی ، که تو ، اکتفا نمی کنی به توضیح من از احوال این روزهایم
. نام مرا گوگل می کنی. بهار پیغام می فرستد و من با موسیقی توی گوشهایم
هی راه می روم و هی راه می روم و نمی شنوم شوخی های این جوانکهای مو سیخ
رهگذر را . و پر می شوم از حال سفر و یاد سفر که این دو با هم کلی فرق
دارند و من دومی را دوستتر دارم حتی به آن دلیلی که تو . بهار برایم پیغام
می فرستد و من آن را مثل گل مهربان و کوچکی که امروز از روی سنگفرش بر
داشتم ، تا می کنم و توی جیبم می گذارم و خود، بهار می شوم منتظر عید .
عیدی که بعد از نو شدن سال و ورق خوردن تقویم یا رُِستن سبزینه های کوچک
یا غوغای بوی نرگس زرد می رسد . عیدی که با دیدن من توی دستهای تو آغاز می
شود . عیدی که توی دل بهار میاید همراه بهاری که عید را دوباره تحویل
خواهد کرد. تحویلی که جز به ایستایی سکوت های منقطع بین فاصله دو بوسه
عمیق آشتی ادا نمی شود. &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Sat, 14 Mar 2009 21:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarahandautumn&amp;postid=150</comments>
<dc:creator>sarahandautumn</dc:creator>
<guid>http://sarahandautumn.blogfa.com/post-150.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>butterfly and yoke</title>
<link>http://sarahandautumn.blogfa.com/post-149.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;em&gt;و&lt;/em&gt;&lt;em&gt; در جزء باریتعالی است و در کل باریتعالی است . و در جزء درک شود و در کل رویت شود . و این نقصان خداوند نیست که از اراده بسیط اوست و شیطان شرّ مجسم است که هیاتی دارد در اجزاء . و او جزئی است که در کل دیده نشود و تنها در جزء به دیده در آید . و چه جزئی در جهان متبدل تر از جزء انسان تا شیطان در قالب او بر جهان پای بگذارد . پس شیطان صورتی دارد از جنس انسان و گفتاری از جنس انسان و اندیشه ای از جنس انسان . آقایون ، به ماتحت هاتون نگاه کنین . شیطون فقط این یکی رو نداره . و این یکی رو ...&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;em&gt;ونسان با تیغ ریش تراشی ، گوش خود را می برد .&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;em&gt;تاریکی.&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;em&gt;پروانه و یوغ / محمد چرمشیر&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;کجایی آقای کارگردان ؟ من فحش لازم شده ام این روزها &lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 10 Mar 2009 15:54:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarahandautumn&amp;postid=149</comments>
<dc:creator>sarahandautumn</dc:creator>
<guid>http://sarahandautumn.blogfa.com/post-149.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گاهی کتابها هم دروغ می گویند</title>
<link>http://sarahandautumn.blogfa.com/post-148.aspx</link>
<description>
پیشنهاد عمو ع بود که با پدرم شریک شود و چندین هکتار زمین بخرند و سرمایه
ای به هم بزنند برای آینده ! به اعتماد اوضاع آن موقع ، می روند آبادان که
خانه دوم پدر و همه مهندسین جوان شرکت نفت به شمار می آمده که گویا
روزگاری برای خودشان پردیس کوچکی داشته اند آنجا . از عزت و احترام بگیر
تا حق عضویت در بهترین کلوپها . از خانه های خوش ساخت مجانی بگیر تا تامین
هزینه سفر و خرید و ازدواج . آبادانی را که او تعریف می کند ، من نمی
شناسم . یعنی حتی در تصورم نمی گنجد یک شهر بسیار تمیز و زیبا و مدرن ،
غرق در صدای ساز و روشن از نور آتشهای شبانه کنار ساحل ! شهری که روزی
وجود داشته گویا ؛ اینجا ، توی همین ایران خودمان !&lt;br /&gt;
چندین هکتار زمین می خرند و بیشترش را پدر . می گذرد . می رسد به انقلاب و
پس از انقلاب و منی که به دنیا میایم توی آن همه شلوغی و بلبشوی سالهای
جنگ و پس از جنگ با حدیث تکراری تحریم ... &lt;br /&gt;
این دو نفر یاد زمینهایشان می افتند توی آن سالهای تنگنا . سرمایه پس برای
چیست ؟ نه مگر بهر روز مبادا ؟ پس سندها را می کشند بیرون و می روند تا
ببینند کسی خریدار آن چند هزار متر از خاک جنوب هست هنوز ؟ می توانم حدس
بزنم آن هراسی که توی چشمهای سبز پدرم موج زده وقتی سه دکل عظیم نفت دیده
اند توی دل زمین ها ، که مثل سه غول بزرگ که سر به آسمان بر داشته اند .
بومیها برایشان از شبی تعریف کردند که چاه نفت دهان باز کرده و طلای سیاه
بی قرار را با سرعت نور بر می گردانده روی خاک . می گفتند انگار که زنی
زائو ، طاقت نیاورد هجوم شیر را در سینه اش تا شروع گریه نوزاد . پدر گویا
یادش رفته بود که سالهاست دارد توی ایران زندگی می کند ، با دهان باز سجده
کرده بود روی آن خاک زرخیز که : چاه نفت ؟ توی زمین من ؟ کجایند آن
همشاگردیهای خنگ آنگلو ساکسون تا دوبار بپرسند : &lt;br /&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: left;&quot;&gt;hey dude, how many wells do you have there ? huh  &lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;
توی کتابهایش خوانده بود از سرگذشت آدمهایی که مهربان شدن بی دلیل یا با
دلیل زمین یا زمانه را شانس یا بخت یا پیشانی نوشت نامیده بودند و قدر دانسته بودند و
بعد ، داستانها ساختند از روزهای طلایی موفقیت . عمو ع زرنگ تر و پخته تر بود
اما . درجا فهمید همه چیز ، کلا همه چیز با این مهر بیجای طبیعت از بین
رفته . ( نی سی ، لالا ، جبر جغرافیایی را از من بپرسید ، من خوب بلدم :
اینجا ایران است ) &lt;br /&gt;
دو نفر از وزرای وقت بودند . بیست و چهار ساعت طول کشیده بود تا سندهای
مهر و موم شده کاملاً معتبر به نام آنها زده شود و عملاً آنچه دست پدر و
عمو ع  بوده ، بشود چند کاغذ پاره که رویش یک سری اباطیل نوشته شده و
البته ماهها طول کشیده بود تا این دو نفر ِ بی خبر از همه جا ، بفهمند که
سند زمینهایشان به نام چه کسانی است و مگر می شود که متشاکی و مدعی العموم
و قاضی و ناظر و شاهد ، همه یک نفر باشند ؟ بله . می شود ! اینجا ایران
است . &lt;br /&gt;
دوندگیها و شکایتها و عریضه ها و سفرها و نامه ها ، نتیجه اش شد یک قرار
ملاقات پانزده دقیقه ای با آقای وزیر ! که با نگاهی به یک جای نامعلوم روی
میز ، با ورقه ای در دست و به لحن خطاب و عتاب یک مدیر به دانش آموز نادان
، فرمود : معوّض آن زمین بایر !!! توی بیابان!!! 150 متر!!! زمین در یک
جای خوش آب و هوا ( تهران هم نه ) و بهتر است همین الان اینجا را امضا
کنید چون راستش برایتان انتخاب دیگری وجود ندارد ! &lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
زمین جایگزین را که تحویل گرفتند ، رفتند سراغش .دیدند پرت ترین بخش یک
شهرک شمالی است حاشیه اتوبان ! عمو ع زرنگ تر بود باز . درس خوانده همین
جا بود به هر حال . رشوه داده بود و بر ِ اول را گرفت . بر ِ دوم ، پشت یک
خانه سیمانی و یک آلونک حلبی ، کنار یک کوچه تنگ و گل آلود ، رسیده بود به
پدر ...&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Mar 2009 22:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarahandautumn&amp;postid=148</comments>
<dc:creator>sarahandautumn</dc:creator>
<guid>http://sarahandautumn.blogfa.com/post-148.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>و چگونه یهوه عزیز انسان فضول را ضایع کرد</title>
<link>http://sarahandautumn.blogfa.com/post-147.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;meta content=&quot;text/html; charset=utf-8&quot; http-equiv=&quot;Content-Type&quot; /&gt;&lt;meta content=&quot;Word.Document&quot; name=&quot;ProgId&quot; /&gt;&lt;meta content=&quot;Microsoft Word 11&quot; name=&quot;Generator&quot; /&gt;&lt;meta content=&quot;Microsoft Word 11&quot; name=&quot;Originator&quot; /&gt;&lt;link href=&quot;file:///C:\DOCUME~1\AMINRA~1\LOCALS~1\Temp\msohtml1\01\clip_filelist.xml&quot; rel=&quot;File-List&quot; /&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;
 &lt;w:WordDocument&gt;
  &lt;w:View&gt;Normal&lt;/w:View&gt;
  &lt;w:Zoom&gt;0&lt;/w:Zoom&gt;
  &lt;w:PunctuationKerning/&gt;
  &lt;w:ValidateAgainstSchemas/&gt;
  &lt;w:SaveIfXMLInvalid&gt;false&lt;/w:SaveIfXMLInvalid&gt;
  &lt;w:IgnoreMixedContent&gt;false&lt;/w:IgnoreMixedContent&gt;
  &lt;w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;false&lt;/w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;
  &lt;w:Compatibility&gt;
   &lt;w:BreakWrappedTables/&gt;
   &lt;w:SnapToGridInCell/&gt;
   &lt;w:WrapTextWithPunct/&gt;
   &lt;w:UseAsianBreakRules/&gt;
   &lt;w:DontGrowAutofit/&gt;
  &lt;/w:Compatibility&gt;
  &lt;w:BrowserLevel&gt;MicrosoftInternetExplorer4&lt;/w:BrowserLevel&gt;
 &lt;/w:WordDocument&gt;
&lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;
 &lt;w:LatentStyles DefLockedState=&quot;false&quot; LatentStyleCount=&quot;156&quot;&gt;
 &lt;/w:LatentStyles&gt;
&lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;style&gt;/*&lt;![CDATA[*/
&lt;!--
 /* Font Definitions */
 @font-face
	{font-family:Tahoma;
	panose-1:2 11 6 4 3 5 4 4 2 4;
	mso-font-charset:0;
	mso-generic-font-family:swiss;
	mso-font-pitch:variable;
	mso-font-signature:1627421319 -2147483648 8 0 66047 0;}
 /* Style Definitions */
 p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal
	{mso-style-parent:&quot;&quot;;
	margin:0cm;
	margin-bottom:.0001pt;
	mso-pagination:widow-orphan;
	font-size:12.0pt;
	font-family:&quot;Times New Roman&quot;;
	mso-fareast-font-family:&quot;Times New Roman&quot;;}
@page Section1
	{size:612.0pt 792.0pt;
	margin:72.0pt 90.0pt 72.0pt 90.0pt;
	mso-header-margin:36.0pt;
	mso-footer-margin:36.0pt;
	mso-paper-source:0;}
div.Section1
	{page:Section1;}
--&gt;
/*]]&gt;*/&lt;/style&gt;&lt;!--[if gte mso 10]&gt;
&lt;style&gt;
 /* Style Definitions */
 table.MsoNormalTable
	{mso-style-name:&quot;Table Normal&quot;;
	mso-tstyle-rowband-size:0;
	mso-tstyle-colband-size:0;
	mso-style-noshow:yes;
	mso-style-parent:&quot;&quot;;
	mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt;
	mso-para-margin:0cm;
	mso-para-margin-bottom:.0001pt;
	mso-pagination:widow-orphan;
	font-size:10.0pt;
	font-family:&quot;Times New Roman&quot;;
	mso-ansi-language:#0400;
	mso-fareast-language:#0400;
	mso-bidi-language:#0400;}
&lt;/style&gt;
&lt;![endif]--&gt;

&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;em&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;خداوند ، زمین
را آفرید و دستخوش انزوای کیهانی خویش، نگاهی به آن افکند و فرمود: موجودات زنده
ای از گِل درست خواهم کرد . پس آنگاه گِل شاهد توانایی ما خواهد بود، و آنگاه
خداوند تمامی موجودان زنده را که یکی از آنها انسان بود ، خلق کرد . گِل ، تنها به
شکل انسان قادر به سخن گفتن بود . خداوند سرش را نزدیک آورد ، آنگاه انسان به پا
خاست ، نگاهی به اطراف کرد و لب به سخن گشود . انسان در حالیکه چشمکی میزد ، پرسید
: هدف از تمام اینها چیست؟&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;em&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;خداوند پاسخ
داد : مگر هر چیز باید هدفی داشته باشد ؟&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;em&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;انسان جواب داد
: مسلماً .&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;em&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;خداوند فرمود :
پس یافتن هدفی برای تمام این ها را به تو وامی گذارم . و به دنبال کار خویش رفت
...&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;em&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;

&lt;em&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;خاله بازی / بلقیس سلیمانی&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Mar 2009 13:11:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarahandautumn&amp;postid=147</comments>
<dc:creator>sarahandautumn</dc:creator>
<guid>http://sarahandautumn.blogfa.com/post-147.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از سرخی آن درد ...</title>
<link>http://sarahandautumn.blogfa.com/post-146.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;em&gt;حتی اگر سیندرلا باشی و با جادو و جنبل از کُلفَتی نامادری و خواهرخوانده های بی لیاقت خلاص بشی، لباس خانمانه و کفشهای بلوری بپوشی ، باز هم باید این درد را بکشی . گیریم توی قصه ها نگویند ...&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;em&gt;آفتاب مهتاب/ شیوا ارسطویی&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 03 Mar 2009 07:38:11 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarahandautumn&amp;postid=146</comments>
<dc:creator>sarahandautumn</dc:creator>
<guid>http://sarahandautumn.blogfa.com/post-146.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خوب و بد ندارد ، فقط فرق دارد</title>
<link>http://sarahandautumn.blogfa.com/post-145.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;هر چه هست مربوط به این روح شرقی موروثی
باید باشد که هر چه هم بی بی سی نگاه کنیم و فیلمهای اکران نشده اسکار را
به زبان اصلی ، هر چه هم سارتر و دوراس را خورده باشیم و دنیا را گشته ،
هر چه هم اسکاچ و جانی واکر برویم بالا ، باز داستان و فلسفه و روایت است
که میایند می نشینند روی پیشانی زندگیمان . اصلاًیک همزادی را انگار با خودت و اصل بودنت می کشانی تا آخرش . من بحث مدرنیته و فناتیسیزم
ندارم ها ، دغدغه تقابلش را هم  . یک چیزی اما ، یک چیز متفاوتی می بینم
مابین زندگی افراد اینجا و آنطرف . خوب و بد ندارد ، فقط فرق دارد . اینکه
ما یک چیزهایی را دایم روایت می کنیم که مثلاً زندگی است ( چه در حال
زندگی کردنش باشیم و چه نه ) در حالیکه من از این چندصد بلاگ خارجی که می
خوانم این روزها ، حتی یکی را هم ندیده ام که اینقدر از عشق و رنج و تن و
معشوق و وسوسه اش بنویسد ،حتی یکی ! اینقدر که ما . این باید به خاطر
کیفیت کودکیهایی باشد که با قصه ها نوجوان و جوان شدند ؟ یا شروع جوانیی
که توی صدای شعارها و سرودها و شعرها گم شد ؟ که اینجا ما ، عشق هامان ،
حسرت هامان ، لذت هامان ، هم آغوشی هامان را می نویسیم و نو می کنیم و
تجدید می کنیم ؟ دایم ؟  که ما ؛ همه اینها را با کلمه ( اگر بنویسی مثلا
توی یک وبلاگ ) یا با کلمه ( اگر با دوست و همکارت حرف می زنی ) یا با
کلمه ( اگر اهل حاشیه نویسی پای صفحه کتابها هستی ) یا با کلمه ( اگر برای
خودت هی دلیل میاوری و خودت را قانع می کنی ) دایم پر و بال می دهیم ،
خیلی بیش از آنکه هستند ، خیلی عمیق تر از آنکه خود زندگی می طلبد . فرض
یکی در استرالیا یا کانادا اهل جولان دادنهای فراوان جنسی باشد ، فرض تختش
هر شب زمین تنیس یکی باشد ؛ خب خیلی راحت تمام زندگیش را تا جایی که جسمش
بطلبد به همین منوال می گذراند ، خیلی ساده . بعد شاید آدم معروفی هم باشد
که سر پیری میاید برای افتتاح کتاب جدیدش مصاحبه می کند که بله در زندگیِ
من زنان / مردان زیبایی بودند و خیلی چیزها از آنها یاد گرفتم و این کتابم
را هم در ضمن تقدیم می کنم به مارتا/برایان همسر عزیزم! و حالا در مقابل
اگر شرقی باشد و اهل کلمه نویسی که پشت هم پستهاست که می نویسد از روابط
مثلثی و مربعی و انگاره ها  و نگاره ها . می شود یک عالم دلیل و پشت بندش
که &quot; نه ، اینها توجیه نیست &quot;، بعد می رود توی فاز تشریح ، که کیفیتش چه
طور است و چرا من و این روابطم از مرزهای آدمهای معمولی خیلی فراتریم و
دور زدیم همه را و اصلا چرا این تعدد ما یک جوری است که شبیه هیچ جور دیگر
نیست و الخ ... و روایت می کند ، می گوید و می گوید. یا خود من ، مثلاً من
میایم و از دوری و دلتنگی و رنجم هی می نویسم و می نویسم در حالیکه آن
دوست دختر غربیم که  هم سن من هم هست ، فارغ از فرهنگ خاطره و بازگویی آن
، به خوشبختی کمتر از حد ایده آلش رضایت نمی دهد ، اگر خوشحال نیست ، نیست
و اگر هست ، هست . همین ، نه داستان دارد پشتش نه خیلی عمق قائل می شود
برای این افت و خیز . خواست می ماند ، نخواست نمی ماند ولی اینقدر ازش حرف
نمی زند . دوست پسرش هم  تا جایی که حس کند همچنان خوشبخت است می ماند با
او و وعده روزهای خوب نیامده آینده را هم تا الان که به او نداده ، و
واقعبینانه می گوید : که می داند فردا چه می شود هر چند که آدمی به امید
زنده است، تا هر جا که خوش باشد ، هستیم . دلیل آن همه زندگی ملموس و
واقعی و این همه حدیث دیده ها و شنیده های آمیخته به رویا یا کابوس را نمی
دانم . اینکه می بینم و خودم دچارش هستم نیز . اینکه باز می خوانم این همه
را از این همه نیز . زندگی اگر دارد روال درستش را می رود که نباید این
همه در باره اش حرف زد . ها ؟آن دیالوگ طلایی توی مترو در فیلم   irreversible 
مثل زنگ است توی گوش من ... دوستی که عاشق بلوچی بود در حضور دوست پسرش
راجع به کم و کیف روابط جنسیش پرسیده بود و او خیلی خونسرد جواب داد &quot;
ببین ، این چیزی است که تو باید خیلی خوب انجامش دهی نه اینکه ازش حرف
بزنی &quot; و من یاد انبوه کلمه های خودمان می افتم .یا مثلاً یاد اولین سخنرانی اوباما بعد از تحلیفش می افتم که نه با خشم و نه با خصم از روی متنش می خواند : ما اینگونه هستیم و برای اینگونه بودنمان از کسی عذرخواهی نمی کنیم . 
و خب من همیشه توضیح دادن و تعریف و تکرار یک سری حرفها را نشانه ای پنهان
از عذر تقصیر می دانم ، این همه مگر نشنیدم که : خیلی خوب و درست است ،
حرف تویش نیست ، حرف ندارد .... پس آیا قصدی هست پشت این روایتهای همیشگی؟ یا شاید از آن ور بام افتادن است ؟ داد می زند که &quot; من کارم درست است ، لطفا ساکت &quot; ؟&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;بعد یک روز من از یکی که به نظرم خیلی خیلی
بیشتر از من کتاب خوانده بود و زندگی کرده بود و آدم دیده بود پرسیدم آخر
چرا ما اینجا می گوییم تن نویسی و بعد هی مجبوریم توی پی نوشت و بالا
نوشتمان توضیح بدهیم و بنویسیم و یاد بیاوریم که بابا جان این پورن نیست ،
این آن کلمه سه حرفی فیلتر نیست ، این داستان خاله من جوون و خوشگل و تپل
است یا ورژن بزرگسالی دکتربازی کودکیهامان نیست ؟ چرا ؟ چرا برای رفع سوء
تفاهم هی باید چانه زد ؟  یک جواب خوبی داد . گفت چون در جایی داری می
نویسی که طرف جاز و بلوز را کهنه کرده اما پسر بچه اش را باز می برد ختنه
می کند . عمراً زیر بار سند و عقدنامه و شارع مقدس و ثبت ازدواج نمی رود و
وصیت کرده که بعد از مردنش اعضای بدنش را اهدا کنند اما باز می کنندش توی
کفن و حجله می بندند برای مرگش یا اگر در پیرانه سر هم بمیرد پشت سرش می
خوانند : به عزت و شرف لا اله الله . چون اگر یک تنی آزاد و راحت باشد و
به همان معنی تام آزادی از قید نگاه منتقد و کلام نیشدار رفیق و نارفیق ،
اگر از بند ته مانده وسواسهای خودش رها باشد ، بیشتر و بیشتر تنانگیش را
می کند ، اینقدر حرفش را نمی زند . گفت یادت باشد هر وقت یک جای کار بلنگد
، باب توضیح و حرف و بحث و قصه باز می شود ، مثل حقوق زنان ، مثل برابری
طبقاتی ، مثل آزادیهای اجتماعی  ... &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Sun, 01 Mar 2009 12:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarahandautumn&amp;postid=145</comments>
<dc:creator>sarahandautumn</dc:creator>
<guid>http://sarahandautumn.blogfa.com/post-145.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اکنون ، میان دو هیچ ...</title>
<link>http://sarahandautumn.blogfa.com/post-144.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;em&gt;بالاخره می پرسم : خوب چه کار میکنی؟&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;-دعا به جان نیچه، هایدگر، میشل فوکو، ژاک دریدا و لیوتار .&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;-برای چی؟؟&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;-برای اینکه گذاشتنمون سرِ کار ، این جوری کمتر غصه می خوریم . &lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;خاله بازی / بلقیس سلیمانی &lt;/em&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Thu, 26 Feb 2009 21:47:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarahandautumn&amp;postid=144</comments>
<dc:creator>sarahandautumn</dc:creator>
<guid>http://sarahandautumn.blogfa.com/post-144.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ناخودآگاه فردی! یا در ستایش دستهایت!</title>
<link>http://sarahandautumn.blogfa.com/post-143.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;خ گفته بود که فقط می تواند با دخترهایی
رابطه داشته باشد که ساق پاهایشان بسیار کشیده و ظریف باشد . ساقهای خیلی
لاغر یا خیلی کلفت ، برای او یک امر بازدارنده است برای دوست داشتن و چه
بسا لمس یک معشوقه . خ ، این ویژگی از بدن یک زن را ، اصلی بسیار لازم هر
چند ناکافی برای شروع رابطه می داند . اینها را سین برایم تعریف کرده که
حالا شاید خودش یواشکی این وبلاگ را می خواند . یادم هست بعدش سین در مورد
خودش گفت تنها چیزی که واقعاً در وجود یک دختر نمی تواند تحمل کند ، موهای
چرب و چیلی و بدنی کرک دار است . و قیافه اش را یک جوری کرد که نشان بدهد
چقدر تصورش هم چندشناک می شود برایش . من به هر دو این آدمها در دلم یک هه
خردمندانه گفته بودم که معیار شروع رابطه هاشان به طرز خفقان آوری پست
مدرن و لوس و مزخرف است و بنابراین از خیر ادامه گفت و گو گذشته بودم. &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;من امروز داشتم سیب زمینی های طلایی و خوش نمک را برای خوراک مرغ ناهار آماده می کردم و چشمم به خاکستری آسمان پشت پنجره بود
و بعد خیلی بیربط و بی موقع به یاد همه مردهایی افتادم که در طول زندگیم
توانستند مرا بخندانند ، ببوسند ، بگریانند و وادارم کنند برایشان یا
درباره شان بنویسم یا سخت در آغوششان بگیرم . یکّه خوردم ! دو ویژگی
مشترکی در همه آنها بوده بدون حتی یک مورد استثنا !!! همه آنها ، دقیقاً
همه آنها دستهای بسیار خوشتراشی داشتند . دستهایی نه خیلی لاغر ، نه خیلی
توپر . دستهایی کشیده ولی نه ظریف که به سرانگشتهای روشن و ناخنهای مربع
کامل ، ختم می شده . رد رگهایی که نه بیرون زده باشد و نه محو و نامعلوم ؛
میرسید به یک مچ قوی و متناسب و در ادامه ساعدی کشیده و بعد بازویی نه
باریک و صاف و نه مثل تبلیغ باطری انرژایزر پت و پهن ! بازویی که ماهیچه
های برجسته داشته باشد و مویرگهای آبی بسیار کم رنگ آن گاهی معلوم باشند .
عجیب تر آنکه همه این مردها ارتباط حرفه ای و نزدیکی با موسیقی داشتند ،
چه نوازنده بودند ، چه مدرس ، چه تئوریسین ، چه منتقد موسیقی و چه بسا همه
اینها با هم ! &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;حالا این یعنی ملاک داشتم من هم ؟ یعنی من
می دانستم طرفم هر قدر مهربان و غیرقابل پیش بینی و ناآرام و عجیب و زبان
انگلیسی اش هر قدر تکمیل باشد ( خصوصیاتی که مرا به خود جذب می کرده همیشه
)، اگر دستهایش کوتاه و سرخ باشد یا مثلاً سایز انگشترش 70 باشد به دلم
نمی نشیند؟ یا اینکه می دانستم چقدر دوست ندارم اگر یکی همیشه خیلی باکلاس
باشد و هی بخواهد توی مهمانی هم باخ گوش کند یا نفهمد که غذای یک رستوران
محلی با موسیقی فولکلر ،خوشمزه تر می شود یا اینکه تشخیص ندهد اگر از آقای
ع ،  سینتی سایزرش را بگیری ، چیزی جز یک نوازنده معمولی باقی نمی ماند
؟؟من بررسی کرده بودم که چقدر دوست ندارم اگر رقصیدن بلد نباشد و مثل آدم
اهنی دستهایش را از دو طرف باز کند ؟ من آیا فکر کرده بودم که چقدر دوست
دارم حتی رقصش از من بهتر باشد ولی کمر و دستهایش را مثل زنها پیچ و تاب
ندهد ؟ ریتم را بشناسد ؟ از دست گرفتن ساز جدید نترسد ؟ فرق موسیقی جاده
ای و اتاق خوابی را بلد باشد ؟ من که به این چیزها فکر نکرده بودم مثل خ
یا مثل سین ! بعداً آیا از روی غریزه ، ملاکهایم مرا بردند جلوی راه آن
آدمها ؟ یا انرژیهای این دنیا آدمها را آوردند توی زندگی من ؟ خب فقط می
دانم که ملاکهایم را هرچند که خودم واقف نبودم بهشان ؛ تغییر ندادم در این
چند مورد خاص وحرفی هم در موردشان نزدم هر چند که بسیار مهم بوده اند .
یعنی آنقدر مهم که به نظرم بدیهی می آمده و آنقدر بدیهی که اصلاً نگفتم
پیش خودم به به ،ببین طرف دستهایش این شکلی است یا چه خوب که ساز می زند
یا همه ردیفهای آواز را بلد است !  انگار باید که همینجور می بوده . حالا
اینکه طرف ماشینش چه مدل بوده یا اصلاً خط 11 حال می کرده ، پول داشته یا
نداشته ، ننه بابایش فرانسه بلد بودند یا فارسی را هم به زور حرف می زدند
، خانه شان سه راه جمهوری بوده یا ولنجک ، سوشی و سالامی میخورده یا قیمه
و دمی گوجه دوست داشته ،سانسر و پِرنو مینوشیده یا عرق انگور و پپسی اصلاً موارد قابل طرحی نبود هرگز .  &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;همه این فکرها و دریافتها! در موقع حاضر
کردن ناهار امروز اتفاق افتاد !! فکر اینکه ناخودآگاه من چه حضور عجیبی در
زندگیم دارد باعث دو مسئله شد ؛ اول اینکه کل بعد از ظهر باهاش درگیر بودم
تا جایی که بیایم بنویسمش اینجا ، دوم اینکه سیب زمینی های طفلی بدجوری
شبیه چیپس شدند، از آن چیپسها که نتیجه نقص فنی دستگاه یا عدم تعویض به
موقع روغن و حتی سر به هوایی کارگر ناظر تولید است ....&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 25 Feb 2009 15:54:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarahandautumn&amp;postid=143</comments>
<dc:creator>sarahandautumn</dc:creator>
<guid>http://sarahandautumn.blogfa.com/post-143.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>موسیقی چشم تو در گوش من</title>
<link>http://sarahandautumn.blogfa.com/post-142.aspx</link>
<description>توی بهارخواب ، هوا خنک تر است انگار ، نسیم ، خوش بو تر ؛ آفتاب ، پهن تر ، ملس تر . توی بهارخواب همیشه صدای گنجشک ها می آید و ابرها ( اگر باشند ) نزدیکترند یک جورهایی . و چه کج سلیقگی می خواهد که تو توی بهار خواب خانه پدربزرگ به آرنجت تکیه زده باشی و برایم خاطره تعریف کنی و من همانجور وفادارانه گوش بدهم به داستانهای قدیمی و آدمهای خاک گرفته ، که نپیچم دور شانه ات ، سر نخورم از روی گردنت ، گم نشوم توی حجم موهای نرم و شانه ناپذیر تو . نرمه گوشت را صدباره صفت ندهم به آن خال محو کوچک یا بوی همیشگی کاج .... بوی کاج ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی بهارخواب ، رویا ها با آدم راه میایند تا باد نیاید و ببردشان . توی بهار خواب ، صدای پیرمرد لحاف دوز دوره گرد ، تو را از کوره به در نمی کند ، حتی یاد کودکیت و شیطنتهای دیوانه ای می افتی که شاید &quot;به دست لحاف دوز دادن &quot; ت ، آخرین حربه مادرت بود برای خواباندن تویی که الان دیگر توی این اتاق خانه ، همیشه چشمهایت پر از خوشی خواب است ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهار خواب خانه پدربزرگ به قول تو مقدس ترین مکان است ، خود معبد ، خود مسجد است اصلاً . آنجا عبور سالکانه دستهای مرا شهادت می دهد روی زمین سینه تو . آنجا شرم هزارباره لبهای تو را دیده در شروع سفر به سرزمینی که منم . &lt;/P&gt;پیش خودت فکر می کنی اما هرگز هیچ جای دیگر مثل اینجا نمی شود ؟ من چه بدانم .شاید همین باشد که تو می گویی . آخر اینجا باد که از پرده توری می گذرد ، عطر تازه ای بلند نمی کند  و چه خوب . بوی خاک قدیم و نم قدیم و گل یاس زرد چند ساله حیاط همسایه می پیچد باز . باز خون تندتر توی شقیقه ها می گردد ، نبض زودتر خودش را به طپش بعدی می رساند ، نفس ، خشک عطش میشود . چه خوب که بهارخواب به این دوباره ها عادت دارد . به دوباره نگاه کردن ها ، دوباره خواستن ها ، دوباره آغشته شدن های بی صبر ولی ترسیده از سر رسیدن ناگهانی کسی .... بیا یک لبخند خصوصی به روی من بزن الان .... چون یادت می اندازم که بهار خواب به این ترس ها آشناست و دیگر غافلگیر نمی شود که میل تو به ریشه دواندن در خاک تشنه تنم همیشه ترس ها را پس می زند و خب راستش کل ماجرا به خنده های بلند بعدش می ارزد ، نمی ارزد ؟ </description>
<pubDate>Mon, 23 Feb 2009 23:28:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarahandautumn&amp;postid=142</comments>
<dc:creator>sarahandautumn</dc:creator>
<guid>http://sarahandautumn.blogfa.com/post-142.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
