|
.... and we are growing up
گذر زمان را حس می کنم ! در عکسهایی که من را دیگر یک تازه جوان شاداب نشان نمی دهند ، در فیلمهایی که در آنها دیگر در حال جست و خیز نیستم ، در لحظاتی که به خوبی همه چیز را ؛ معنی همه حرکات و جملات را، به خوبی حس می کنم ، در اوقاتی که درک می کنم ، کوتاه می آیم ، فراموش می کنم .
روزی کسی گفت : " هی .... آن سارای کبیر کو؟ آنکه سرکش بود و یکدنده و خودرأی ... با آن غرور ویرانکننده ... " و به آنی دیدم چه راست می گوید . چه آرامتر ، نازکتر ، ساکتتر و وسیعتر شده ام .دیدم بزرگ شده ام . ناگهان دیدم این سعی را که قبلاً نبود ... سعی برای درک آنچه اتفاق میفتد ، آنچه اتفاق نمی افتد . دیدم که بیشتر در حال پذیرشم تا نفی... می پذیرم آدمها را و رفتارها را و گفتارها را که پیش از این اینگونه نبود . پیشتر، می خواستم همه را ادب کنم . همه را متوجه کنم . همه را تصحیح کنم... |
