تبليغاتX
<-سارا وپاییز->
 home again
قرار بود اول در میانه راه هم را ببینیم . من از اینجا و او از آنجا و بعد با هم باشیم و با هم برویم چند روزی را و ...
دلشوره های من ، لغو شدن پرواز او ، مسافرت شبانه من ، مشت به در و دیوار این دنیا کوبیدنهای او ، شجاعت و سماجت غریب من ، آغاز سفر بدون رزرو بلیط  او ، هراس من ، به آب و آتش زدنهای او ، امید من ،قاره پیمایی بی مهابای او ، شبهای تنهایی من ، انتظار هر لحظه آمدن او ، شب بیداری فرساینده من ،در دل شب به یکباره ظاهر شدن او ، آغوش من ، دستهای لرزان او ، به پهنای صورت خندیدن من ، نگاههای شرمزده و دزدیده او ، دستپاچگی کودکانه من ، سرخ شدنهای دوست داشتنی او  ، بسته هدیه من ، اشکهای او ، شوق من ، جعبه هدیه او ، نوازش من ، تنگی بازوان او ،کوبش دیوانه وار قلب من ، اولین بوسه او ، گرمای دویده در جان من ، پیکر داغ و گر گرفته او ...
یکی شدن ، زیر یک آسمان راه رفتن ، از یک هوای مشترک نفس کشیدن ،اولین عید مشترک ،صدای گوگوش و انگشتهای به هم گره خورده ما .
سفر ،بهار، دریا ، غروبهای نیلی ،آسمان خراشها ، سالنهای سینما ، ویترینهای بزرگ ، عطر خوش قهوه ،ستاره ها ، قدم زدنهای سرخوشانه ما .
نسیم شبانه ، سوسوی چراغهای کافه های شاد ، برق لیوانها ، ترانه های عاشقانه ، میزهای دو نفره ، خنده های بی پروای ما .
هزاران کبوتر ، میدان بزرگ شهر ، درختهای غرق در گل ، آفتاب ، رقص سایه ها ، بوسه های شتابزده ما .
روز و شب و شب و روز ، لحظه هایی پر از ما که نوشتنشان از زیباییشان می کاهد ...  .
شب بازگشت . دویدن عقربه ها . چنگ زدن به زمان . دویدن عقربه ها . آخرین معاشقه . دویدن عقربه ها . چشمهای خیس . دویدن عقربه ها . چمدانهای بسته و منتظر . دویدن عقربه ها . دزدیدن نگاهها . دویدن عقربه ها .و آن خداحافظی بغایت تلخ و جمله رقت انگیز : "شاید تا به زودی "  و  باقی ماندن تنها آهی در گلو که همانجا ماند و  مرد انگار ...
روحت که بایستد دیگر فرقی نمی کند فردا چه رنگی خواهد داشت . من در یک صبح بهاری ؛ که باز تنها بودم و در راه بازگشت ، این ایستایی را تجربه کردم !

 دو روز است به خانه برگشته ام . آن چند روز اما به کل از من آدم دیگری ساخت . آنقدر بین حسهای متضاد چرخیده ام و به موازاتش تغییر کرده ام که یادم رفته خودِ قبلیم که بود . با وجود تمام اتفاقات پیش بینی نشده ،اجبار به چند شب تنها ماندن در کشوری نادیده و اضطرابی کشنده ،آنقدر برای این سفر نیرو و انگیزه داشته ام  که خودم را شگفتزده می کند . یک گلوبند ظریف و گوشواره های مروارید ، عطر ، چند بسته شکلات و یک دل بسیار تنگ ، یادگاری من است از او و از این سفر کوتاه .
من کمی خسته و غمگین و بسیار دلتنگم و گاهی می بینم که پلکم بی دلیل خیس شده ... اما همه اینها مانع این لبخندهای کوچک و خصوصی نمی شود که هر از چندی در گوشه ای مرا در دام می اندازند و روحم را تازه می کنند از یاد عزیزترین خاطراتی که با خود آوردمشان ، از یاد خودِ زندگی . شاید خیلی ها دوری را تجربه نکنند . شاید خیلی ها دلیلی برای بغض ها و غزلخوانیهای شبانه نداشته باشند . شاید برای خیلی ها بسیار سهل تر از این بگذرد . اما  شیرینی این لبخندها چیز دیگریست . پر کشیدن دلم و حتی عمق غمی که در راه مرا در خود پیچید ، بهایی بود که برای رسیدن به آن شادی خالص و آزاد پرداختم و آری ... می ارزید .می ارزید ارزش آن شادمانگیها را . خیلی ها این همه شعف را نتوانسته اند که روزی به تمامیت داشته باشند ولی من توانستم !  


 

|+| سارا 87/01/18 0:10 AM   
Blogroll Me! Free counter and web stats