|
و بهاری که در این نزدیکی است ...
او تقویم زنده من شده ! هر روز که این صفحه آبی مقابلم روشن می شود تنها پیغام او برایم یک عدد است که هر بار کم و کمتر می شود و دیگر هیچ که همین بس است برای دانستن هزار حرف نگفته . یک شب از 28 شروع شد و امروز به 2 رسید! و این یعنی تنها 2 روز دیگر مانده به سفر من و او هر روز را می شمرد و مرا هم در این شمارش سهیم می کند . یک ماه است که به تقویم و ساعت و روزشمار نیاز ندارم . او به جای هر دو نفرمان می شمرد ... و من ... من خسته ام . از این همه فکر و کار این روزها . روزهایی که بسیار تند و شلوغ گذشتند و من ساعت کم می آوردم که به همه کار برسم تا جایی که آفرین گفتم به مخترع " المسافر کالمجنون" !
امشب در میان انبوهی از سبزی های خشک خانگی و بسته های گردو و پسته و گز اعلی و کاغذهای کادو ،خسته و سردرگم نشسته ام که چه چیز را کجا جا بدهم و چه را ببرم و چه را بگذارم . بدقلق ترین هدیه یک تابلو نقاشی است که تازه تمام شده و میدانم که جنگل انبوه دم صبحش را با آن کلبه چوبی و سقف پوشال و آن دخترک قرمزپوش خیره به آفتابش را بسیار دوست خواهد داشت و اما بردنش مصیبتی است که این گیج خوردنهای مرا دو برابر کرده . نمی خواهم اما که بد اخلاق باشم از کشیدن این همه بار و بنه و یا از غصه نداشتن جای کافی برای بردن همه چیزهای خوب این دنیا برای اویی که اینگونه بی تاب است ... بهار چه آرام نفس می زند در این روزهای شلوغ من .... و... اگر چند روزی ننویسم تنها دلیلش بلعیدن همه لحظه های با او بودنست . همه شمایی را که به نام یا به لقب می شناسم و می خوانم ، همه شمایی را که مرا می خوانید ، همه شمایی را که از اینجا می گذرید دوست دارم . بهارتان پر از آفتاب و آرامش باد . |
