|
dance me
در حال تميز کردن کمد لباسها و روبيدن گرد و خاک سمج و سرکشي به گوشه کنار اتاقها ، دايم فکر مي کنم و رويا مي بافم ؛يعني چگونه خواهد بود ؟ ديدار بعد از اين همه ماه ، اين همه روز ، اين همه ساعت و دقيقه ... آیا من در نظرش از همه بهتر خواهم بود؟ در فرودگاه چگونه مرا خواهد يافت ؟ سفيد بپوشم؟ موهايم را باز بگذارم ؟ آيا چشمهايش برق خواهد زد؟ آيا دستش خواهد لرزيد ؟ اولين کلام چه خواهد بود؟ که خواهد گفت ؟ اول از همه کداميک طاقتمان تمام ميشود و نگاه کداميک از ما خيس ؟ حتماً خود من ! مرا در آغوشش از زمين بلند مي کند؟ صورتش را در موهایم پنهان می کند باز؟ اول منم که او را خواهم بوسید؟ منم که از دوری شِکوه می کنم؟ اوست که می گوید امروز ، روز موعود است؟ ما را نگاه میکنند مردمی که می گذرند؟ باز مثل آنروز خانمی به من چشمک خواهد زد که : دوستت داره ها ... باز برایم شکلات خریده ؟ باز خجالت می کشد مرا خیره نگاه کند؟ من ... من اما دیگر حلقه دستهایش را باز نمی کنم از دور کمرم . دیگر نمی گویم که :" آقای غول استخوانهایم عنقریب می شکنند ". دیگر به رفتار بچگانه اش نمی خندم . می گذارم که از انباشت این همه هیجان رها شود . می گذارم که پسربچه شود. میگذارم در کنارم بازیگوشی کند و دیگر لب به دندان نمی گزم که : "به خاطر خدا آرام باش ".دست در دست می رویم بیرون، میدانم . سال را که تحویل کردیم به او خواهم گفت که این عید کوچک خصوصی هرگز از یادم نخواهد رفت و همان وقت هدیه اش را در دستش می گذارم . روزها را میخواهم با هم باشیم و هیچکس دیگر نباشد . می خواهم از بشقابم غذاهایی را که با هم آماده کرده ایم کش برود و من مچش را بگیرم . شمع روشن کنیم ،با هم فیلم ببینیم و در کنسرت ، انگشتهای بزرگش را در دست بگیرم . مثل همیشه او قهوه سفارش بدهد و من بستنی . با خودم نقشه کشیده ام که این بار اگر سر تلفظ انگلیسی ام مرا دست بیندازد و به من بخندد،حالش را اساسی بگیرم! شروع می کنم به گفتن جملات فرانسه که مدتی است میروم کلاس و او نمیداند و آنوقت قیافه اش دیدنی خواهد بود .مجبورش می کنم اعتراف کند کم آورده ! اگر هم بخواهد هی پرخوری کند ، هر روز وادارش می کنم مرا ببرد سالن ورزش و به این بهانه کلی می دوانمش ... و زمان به سرعت خواهد گذشت .شبها... روزها... رقصها... صداها...نجواها... ورقه ویزا مثل چرم ساغری روز به روز آب می رود انگار . چمدانم از گوشه اتاق می شود یه شکلک زشت . لعنت خواهم فرستاد به زمان و به روزهای تقویم . او برای این مدت کم است ... تمامش باز کم است .... من باید که بازگردم و اکنون نمی خواهم به حسرت و رنج آن لحظه فکر کنم . یا به لحظه هایی که نگاهش را به سوی دیگر می گیرد و آرام می گوید هنوز دو هفته دیگر مانده ، ده روز دیگر،سه روز دیگر ، یک شب دیگر... این بار او نیست که خانه را و مرا پشت سرمی گذارد ... منم که باید بروم و این دردناکتر است ! در فرودگاه و در راه برگشت به خانه( خانه ام کجاست زین پس ؟)، تنها خواهم بود . همراهی نیست تا آرامم کند . باید قوی تر باشم(هستم؟) . در راه برگشت ، منم و چمدان کوچکم و صدها خاطره از شکوه اولین عیدی که روی خرابه های تنهاییهایمان برایش خواهم ساخت . اما ... بگذریم ... برای بغض کردن عجله ای نیست . این روزها را می خواهم که تنها به لحظه های پر از خودم و او فکر کنم . برای دلتنگی وقت زیاد است ...
|