|
Temptation
با این عقیده کاملا موافقم . موافقم که یک توجیه مزورانه است اگر بگوییم : "چه کسی می تواند تضمین کند که من با همه قلب و جسم و روانم در رابطه ای داو بگذارم و شریک عاطفی-جسمیم نیز همینگونه باشد؟ پس چون هرگز نمی توان اطمینان کامل داشت ،چون همیشه امکان هر اتفاقی هست،چون یک آدم نمی تواند از همه لحاظ برای دیگری کامل باشد و ...من مدام در فکر پهن کردن تورهای تازه باشم و عشقم را هم در یک جای خوبی در آب نمک بگذارمش تا تر و تازه بماند... ؟" این حقه خودگول زن ، تا سطح یک مغز دبیرستانی کار می کند و بس . در اصل ؛ یک رابطه بالغ انسانی ،با چند تعریف ساده و توافقی بین افراد شکل می گیرد . اینکه چند مرز ساده ،چند واژه و فعل ممنوع و چند اصل کلی برای دوام یک رابطه مشخص باشد ؛ به نظرم یک پدیده کاملا معمولی و در عین حال بسیار لازم است. مانیفست زندگی یک انسان که از مرز کودکیهایش گذشته ، شخصاً توسط خود او تعیین می شود نه بر اساس واکنشهایی که رفتار فرد مقابلش آنها را رقم زده ؛ بنابراین : " من به تو راست می گویم و اگر تو دروغگویی این مشکل توست . من می توانم به خاطر دروغگوییت ، تو را ببخشم تحمل کنم یا از زندگیم حذفت کنم اما باز به نفر بعدی هم راستش را خواهم گفت مگر آنکه ذاتاً یک دروغگو باشم مثل خود تو."
اینگونه است که من بدون نگاه کاسب کارانه به آنچه شریکم در خلوتش انجام می دهد یا نه ، خودم را ، امیالم را و خواهش تن و روحم را دایم مدیریت می کنم . من دایم به خودم ثابت می کنم که این منم که مدیریت می کنم آنچه را که در اطرافم می گذرد . اینکه حواسم هست . اینکه خودم را در دست دارم. این نه دلیلی برای داشتن منت است بر او و نه واجد نشان افتخار برای من . این آزمونی است که خودم (با دلایل خودم) ،سوالهایش را و نیز پاداش پاسخهای درست و دردناکی اشتباهاتش را طرح و تهیه کرده ام . او مرد است و من زن ولی این تنها نامی برای مشخص کردن تفاوت جنسیت ماست ،همین! این نمیتواند توجیهی باشد برای جولان دادن حسها خواستن ها و عطشها ...چه برای او ،چه برای من .......... من می خواستم و می خواهم که به آنچه همیشه ادعایش را داشتم و دارم عمل کنم . ادعای اینکه کاری نکنم که به خاطرش متوسل به دروغگویی شوم . ادعای اینکه همیشه خودم باشم و خودِ آدم حسابی هم باشم . این آدم حسابی نه قرار است خیلی فوق العاده باشد نه خیلی باسواد نه خیلی آخر همه چیز . قرار است راستگو باشد و با هر وسوسه بزرگ و کوچکی به خود نلرزد . قابل اعتماد و بامعرفت باشد و بتوان در کنارش به آرامش رسید. حال چه شریکم واقعاً به همینگونه باشد و چه نه ، چیزی از ارزش راهی که پیش گرفته ام کم نخواهد کرد . همیشه می خواستم گران باشم و تا به امروز نیز برایش سعی کرده ام . دو روز پیش باز هم محک زدم خودم را .... سخت بود ... خیلی سخت .... در جشنواره اتفاق افتاد در حضور یکی از بزرگترین نقاط ضعف من ، در سالن تئاتر ! بعد از نمایش بود . ایستاده بودم و جمعیت از کنارم می گذشت . مبهوت آن همه نبوغ بودم که آن لحظات را خلق کرده بود؛ علیرغم این برهوت امکانات و عدم تکنیک های جدید تولید ،تنها به مدد دانش و تجربه و سواد ،آنچنان بدیع و جذاب و در عین حال ساده ... بسیار ساده ... آن سلیقه را ، صاحب آن سلیقه را می شناختم !در سالن نیمه تاریک که کم کم خالی می شد از تماشاگران ... حرفهای یک خبرنگار انگلیسی که تمام شد ، قرار ملاقات که گذاشتند، نگاهمان گره خورد ... مثل آن روزها ، هنوز آن چشمها عادت داشتند تا عمق مرا بکاوند ... لبخندی و زمزمه ای به جای سلام... وقتی برای جمعیت حرف می زد و همه با تحسین نگاهش می کردند ، وقتی دیگرانی را می دیدم که سعی می کنند توجهش را جلب خود کنند ، من آرام به خودم گفتم : هر انسانی ،رازی دارد .... که می داند من تا کجای روح این آدم را شناخته ام ، که می داند این شخصیت جذاب و دوست داشتنی و محکم ، چگونه میزبان من میشده است و شعرخوان و قصه گوی صبحهای تابستانم ... چگونه تاثیر و تاثر در رد و بدل دایم بود میان ما ... غرورم را چگونه نوازش می کرد با آن همه ریزبینی و تحسین هنرمندانه ... هیچکدام از آن خبرنگارهای مشتاق نخواهند دانست که دقیقا بین ما چه گذشت ... هیچکسی نخواهد دانست او چقدر تلاش کرد برای تجربه آنچه که من بودم و اینکه من چرا دوری گزیدم ... { تصویر او لحظه ای از تلویزیون می گذرد ... حک می شود در ذهنم} ... او دستپاچه شده بود . خواست که ببینمش ، فردا یا روز بعد درهمان اتاق دوست داشتنی. من تنها گفتم که کل اجرا را بسیار دوست داشتم و گفتم که : خسته نباشی از این همه خلاقیت و چند شوخی کوتاه .یقه لباسش کج شده بود . با لبخندی دوستانه مرتبش کردم و گفتم : خداحافظ . بدون نگاهی به پشت سر آمدم بیرون . سرد بود . به دستهایم نگاه کردم که امروز به نشان دوستی به سوی دیگری دراز شده اند ... ساده و پاکیزه اند . من از این دستها راضیم . |

