|
stuck in the white
امسال را گفتیم شمال باشیم ، محاط درختهای تنومند عریان. محو تماشای این برفریزان پاک پنبه ای !!!
روز و شب اول همه شاعر بودیم و نگاه و چشم بودیم و چشم که ....چشمتان روز بد نبیند اما ! زیرا سومین شب است که می بارند این ستاره های سپید کوچک بی مهابا و کوی و معبر مفروش که نه؛ مدفون است و گاز ،کم فشار و برق به هکذا ... و ما در آغوش خویش! ملبس به قبای کوهنوردان (پای افزار کاموایی قرمز که هدیه عزیزی است و کلیه بند و پلیورهای مخصوص اسکی که نه؛مناسب صخره نوردی با گوش و بینی و انگشتان یخیده نشسته ایم و از پنجره به پری های کوچکمان لبخندهای ناشی از عدم چاره! تحویل می دهیم و این نبشته ها را به ثبت می رسانیم. باشد که روشنگر راه خوانندگان و آیندگان و اینها شود . پ.ن : نان قحط آمده اینجا . اضافه خدمتتان نیست (یه کم؟) |