تبليغاتX
<-سارا وپاییز->
 To turn to a Goddess
نه ،حسابی در کار نبود . من نسنجیدم که چطور می شود و چطور نمی شود و هر دوی اینها چگونه اند در واقع .من دفتری نداشتم تا در آن ،صورت داشته ها و نداشته ها را فهرست و بایگانی کنم . من متر و معیار و خط کش بر نداشتم برای این مورد خاص ؛برای سنجش تو و بودنمان با هم . من نخواستم و به جا نیاوردم سنت آشنایی و آزمودن نزدیکان و دوستان و وابستگان تو را تا لحظه اعلام با تو بودن ! من حتی به خانه کودکیهایت زمانی وارد شدم که دیگر فرقی نمی کرد کجاست و چند اتاق دارد!  یک روز آمدی و پیش آمدی و پیش تر و من آمدم و پیشت ماندم ! به همین سادگی و به فتوای قلبم . ندیدم فاصله ها را ،دیری ها و دوری ها را؛ کمبودها و نبودها را ندیدم . نخواستم فکر کنم آمیختنی به آن کیفیت که بین تو و من رخ داد در اولین لمس ، با نبود تو چه رنگی به خود می گیرد ، حتی فرصت شکل گرفتن تصویری از آنچه  پس از رفتن تو در انتظارم بود را از ذهنم گرفتم .

من از قبل فکر نکردم به تجربه کردن چگونگی حفظ یک زندگی مشترک از راه دور، داشتن و نداشتن همزمان چیزی، به برق حلقه ای که نشانم می دهد جای نوازشت بر انگشتم چقدر خالی است ، به پرسشهای معلق در چهره اطرافیانم ، به صندلی خالی که در هر مهمانی و بین هر جمع شاد یا غمگینی ؛ در کنارم به من دهن کجی می کند . من از قبل نمی دانستم که چه سخت است وقتی تن و ذهنم بسیار هشیار باشند و تو نباشی ،چه سخت است که هر دوشنبه امیدت را ببینم که یخ می زند از نرسیدن لحظه موعود و سپس خشمت را و زودرنجی ات را و کلام تند و تیزت را که لجوجانه سعی در پنهان کردن عمق رنجت دارد ، و چه سخت تر است گذراندن دقایقی که با بغض مرا به نام می خوانی و گرُ گرفتگی پوستت و تنهایی و نیازت را کلامی ندارم تا فرو بنشانم .

من از قبل فکر نکرده بودم و هیچ نمی دانستم که زیر این دستهای کوچک و پوست نازکم ، چه خدای قدرتمندی به خواب رفته بود... خدایی که می توانست بار تمام هستی را بر دوش نازک خود به این اطمینان حمل کند !

 

|+| سارا 86/10/07 6:2 PM   
Blogroll Me! Free counter and web stats