|
TO YOU
نوشتن برایم دارو است ،درمان است ،اصلاً خود بهبودی است ، حتی اگر موقت ...
نوشتن از خودم ، روزهایم ،روزمره هایم و تو ،حتی اگر نخوانیشان ... این روزها را با این فکر می گذرانم که واقعاً چطور در این دنیای بی در و پیکر شلوغ ما دیدیم همدیگر را ... من می توانستم تنها رهگذری باشم که از کوچه شما می گذشت . من میتوانستم مشتری کافه ای باشم که تو و دوستت برای ساعتی صحبت در روز قبلش آنجا بوده اید . من می توانستم شنونده علاقمندی باشم که شبی با خانوده اش برای دیدن کنسرت گروهت می آمد و گل هم نمیخرید تازه . تو می توانستی تنها یک شناسه باشی در این دنیای مجازی که من برای تفریح ،نام و نشانم را به تو دروغ بگویم و یک عکس دفرمه برایت بفرستم و بعد از اینکه مطمئن شدم حسابی سرِ کار رفته ای با یک کلیک در قعر جهانی با میلیونها کاربر و عضو ،پنهان شوم . تو می توانستی در معبری به من تنه بزنی و غرق در خیال بدون عذرخواهی به راه خود بروی و من با حرف تندی زیرلب ، بیخیال ماجرا شوم . ما می توانستیم طبق قانون احتمالات اصلاً به هم برنخوریم تا زمانی که هستیم روی این کره گرد... بعد می روم کمی دورتر و می بینم اینها که سهل است ، من و تو می توانستیم با اولین نشد ها ، با اولین سد ها ، با دستاویز کردن سرسخت ترین اختلاف نظرهایمان ،از نزد هم برویم ... تو به راهی و من نیز ... برویم و برنگردیم حتی برای یک لحظه؛کاری که این روزها عادی تر شده تا ماندن و اینجور ماندن . اینجورِ من و تو در این روزها ... داستان ما را که نوشت و کجا و کی نمی دانم . چه کسی تو را انتخاب کرد که به من مهر بورزی و چه کسی مرا انتخاب کرد که چشمانم به شوق تو برق بیفتند بر من پوشیده است ... و اینکه چرا این داستان بین این ما یی شروع شد که در دو سر یک راه دور دور دور بودیم و هر چه ما نزدیکتر شدیم به هم اما این فاصله با سماجت سر جای خود ماند... من به گرمی معاشقه های گهگاه دل نبسته ام ! به خوشی لحظه ای که از راه می رسی یا اضطراب دل انگیز زمانی که در راهم تا در مرزی دور ببینمت نیز ... من تنها به این نگاه می کنم که آنقدر صدایت مهربان است که دلم را می لرزاند. که در نادرترین سالها برای عشق ورزی ، در آزادترین کشور دنیا که کعبه آمال همه سینه چاکان مکتب لذت پرستی است ، ساعتها پشت دوربین اتاقت با من از نقاشیهایم حرف می زنی ،برایم آواز می خوانی و مرا می خندانی . من به این نگاه می کنم که گاهی آنقدر کوچک میشوی که فکر می کنم مادرت شده ام . جوری مهرم را و نوازشم را طلب میکنی که نفسم بند میاید،کلمه کم می آورم ، سکوت می کنم ... من به این نگاه می کنم که با همه تفاوتهایمان ، نزدیکترین رفیقی هستی که تا کنون داشته ام . به این نگاه می کنم که دلم برایت تنگ است ... بیشتر از همیشه ... believe
No one stay in love by chance, it is by work. And no one fall out of love by chance, it is by work
.... and we are growing up
گذر زمان را حس می کنم ! در عکسهایی که من را دیگر یک تازه جوان شاداب نشان نمی دهند ، در فیلمهایی که در آنها دیگر در حال جست و خیز نیستم ، در لحظاتی که به خوبی همه چیز را ؛ معنی همه حرکات و جملات را، به خوبی حس می کنم ، در اوقاتی که درک می کنم ، کوتاه می آیم ، فراموش می کنم .
روزی کسی گفت : " هی .... آن سارای کبیر کو؟ آنکه سرکش بود و یکدنده و خودرأی ... با آن غرور ویرانکننده ... " و به آنی دیدم چه راست می گوید . چه آرامتر ، نازکتر ، ساکتتر و وسیعتر شده ام .دیدم بزرگ شده ام . ناگهان دیدم این سعی را که قبلاً نبود ... سعی برای درک آنچه اتفاق میفتد ، آنچه اتفاق نمی افتد . دیدم که بیشتر در حال پذیرشم تا نفی... می پذیرم آدمها را و رفتارها را و گفتارها را که پیش از این اینگونه نبود . پیشتر، می خواستم همه را ادب کنم . همه را متوجه کنم . همه را تصحیح کنم... hormonal imbalance
اینکه چه اتفاقی در بدنم میفتد و توازن هورمونی خونم تا چه حد به هم می ریزد که مرا گاهی به سوی یک افسردگی چند روزه عمیق یا خشمی مهارناپذیر یا سکوتی طولانی هدایت کند همیشه و هر بار برایم عجیب و تازه است ! هر ماه و در هر صورتی که این آشوب و تشویش روحی ،رخ دهد غافلگیر می شوم . به خصوص در روز اول که بی آنکه بدانم همه آنچه روحم را به شدت دچار تلاطم و ناامنی می کند ، به واقع ناشی از این اتفاق جسمانی زنانه مکرر و طبیعی است .گاهی به نهایت حساس و زودرنج می شوم ، آزرده و آزاردهنده برای هر چیز و هر کسی که مطابق میلم نیست . ماه دیگر ، غمگین و فرورفته در خویش؛دنبال بهانه برای گریستن . ماه بعدش آرام و ساکت . ماه بعدی خشمگین و عصبی و این قصه تا زمانی که بدنم جوان و هوشیار و فعال است به همین روال ادامه خواهد داشت . آمار و مرجعی که در دستم نیست اما بنا به تجربه عینی در حال زنان اطرافم، دریافته ام که روحهای حساس تر ، خونهای جهنده تر و مزاجهای دموی تر (مثل من ) بیش از دیگران همگام با اوج و سقوط این سمفونی هورمونی ،دچار افت و خیزهای رفتاری ماهانه می شوند . در این روزهاست که فراتر از جسم ، روح ،خودخواهانه همه دنیا را برای خودش و به سود خودش می خواهد . آن دیکتاتور زنانه روحت از خواب برمیخیزد و بی توجه به اینکه در زندگی خصوصی و جمعی،که هستی و چه هستی و کجا، می خواهد که ببیندنش ولی به رویش نیاورند این دیده شدن را . بیشتر از هرزمان دیگر، می خواهد که ارزشمند باشد و عزیز کرده و لوس . می خواهد که با او مخالفت نکنند و انکار نشود . می خواهد که هر چند ناشکیب یا لج باز یا زودرنج ،دوستش بدارند و بپذیرندش .بسته به اینکه در کدام کشور ، با کدام تربیت ، در کدام محیط و با که زندگی می کنی ، کیفیت و میزان این فراز و فرود فرق خواهد داشت اما مسلماً جوهرش در همه زنان هست . خواه دیده شود یا نه ، خواه اجابت شود یا نه ...
این چند روز که تمام شود، وقتی بدنت دوباره فعالیت عادیش را از سر بگیرد، وقتی نیازش به رسیدگی فراتر از معمول ، برطرف شود ، آرام و نامحسوس به دنیای عادی عمل _ عکس العمل بر می گردی که در آن هر رویداد بیرونی ، علتی معلوم و دیدنی و توضیح دادنی دارد . دیگر بی دلیل گریه نمی کنی و با کوچکترین مشکلات از کوره در نمی روی . شاید خودخواسته یا شاید نا آگاهانه و یا بنا به جبر زمان و مکان ، همانی میشوی که کائنات از تو انتظار دارد ! لطیف تر، خوددارتر، صبورتر و حساس تر از آن جنس دیگر و لابد با وعده بهشتی که قرار است پس از تحمل رنجهای طبیعی زن بودن ، مخصوص و سفارشی ، درجلوی جنسیتت به خاک بیفتد ! how tired & sad i am
چند روز است؟ دقیق نمی دانم اما مدتیست که حتی یک لبخند ساده آرزوی محالی شده . به محرکها جواب نمی دهم و هیچ چیز مرا خوشحال نمی کند ... خسته و مایوسم در حالیکه اصلا دلیلی برای این همه تغییر ندارم . دلیل که نیست پس درمان هم نیست . چند روز است که قابل معاشرت نیستم و بدتر از بد ، صدایی است که از پشت هزاران کابل و سیم با صبوری ، با اشتیاق ، با خشم ،... با هر چه در توان دارد از من دلیل می خواهد که چرا اینگونه به هم ریخته و بی انگیزه ام و من آنقدر در قعر جایی نامعلوم هستم که حتی سعی نمی کنم توضیح بدهم این حال غمگین عجیب را... فقط می دانم که با یک سرمای بی سابقه در خونم ، به شدت خسته ام و تنها و غمگین
بعضی از ما در نوشته هایمان یک جوریم ،در زندگی شخصی طور دیگر . اینجا یک چیزی می نویسیم (معلوم هم نیست به چه دلیل) و در زندگی عادی به گونه ای دیگر عمل می کنیم (بنا به دلایل شخصی) و به نظرم این جای اشکال است . این ریاکاری که سالهاست در زندگیهای ما نهادینه شده تا کی به قوت خودش باقیست؟؟ مثال عملی و تازه اش نوشته های بعضی از آقایان وبلاگستان است . متنها را که می خوانی میبینی پشتش یک روح پیشرو نفس میکشد که زنانگی تو را به رسمیت می شناسد و میفهمد و می خواهد که این تفاهم را بیشتر کند .... اما ....با چند برخورد ساده از نزدیک به خودت می آیی که :اگر نویسنده آن متنها او بوده....پس این بابا کیست که رو در رو اینجوریست؟؟؟!!!!!!!
بعله و در اینجاست که من در بلاگم می نویسم ای بعضی آقایان ، قبل از اینکه هی شعار بدهید : " آره هانی ، حق توئه ...از بدنت بنویس ،از تمایلاتت... تعریف کن چه خبر .... تو آزادی هر جور خواستی بنویسی ،هر جور خواستی زندگی کنی... غلط می کنه هر کی حرف بزنه . زن و مرد باید جور دیگه تعریف بشن و ..... " لطفا قبلش حداقل کمی آداب معاشرت یاد بگیرید . یاد بگیرید اگر در خیابان حق تقدم با اتوموبیل کناری بود که راننده اش زن است ،اعتماد به نفس سبقت گرفتنتان ۲۰ برابر نشود . یاد بگیرید اگر کسی آدرس پزشک ماهری را به شما داد قبل از تمام شدن جمله اش نگویید : نه کار پزشک زنو قبول ندارم ... یاد بگیرید اگر زنی در خیابان بلند خندید، هی برنگردید و نگاهش نکنید (شاید واقعا خودفروش و ارقه نیست ، شاید فقط زیادی خوشحال است) ... و در آخر یاد بگیرید اگر زنی از بدن خودش نوشت ، در کامنتدانی وبلاگش دایم دُرفشانی نکنید و از جزئیات روابطتان با یک دوست دختر خیالی داستان نبافید و آدرس ای میل ندهید... پ.ن : این لغت "بعضی " به عنوان پیشوند و آگاهانه آورده شده که گوشزد نفرمایید بنده همه را یک جور قضاوت می کنم و الان کلی انسان شریف و فرهیخته و روشن ضمیر داریم و غیره و ذالک |
