تبليغاتX
<-سارا وپاییز->
 ?tu es seul
از نشانه های " هنوز باقی ماندگی تبعیض جنسی ایرانی - جهانی ؛ به رغم تلاشهای پی گیر ایرانیان و جهانیان "  همین بس که : در یک شب نشینی دوستانه ، از ن (آقای مجرد چهل و خرده ای ساله ) بپرسند که چطور هنوز ازدواج نکرده و او با غرور و پلکهای نیمه بسته بگوید هنوز هیچ زنی پیدا نشده که دل او را به اندازه کافی ببرد و حضار هم با چشمهای حسود و پر از تحسین نگاهش می کنند و یکی بلند می گوید " چه حیف !!!" و بلافاصله یک دوست کنجکاو  از خانم مجرد سی و چند ساله حاضر در جمع ، همین سوال را به صورت "حالا شما چرا هنوز ازدواج نکرده ای ؟ "بپرسد و او به تاسی از آن دوستمان با لبخند جواب بدهد  : "من هم مثل ن  هنوز هیچ مردی پیدا نشده که دلم را به اندازه کافی ببرد " و آنوقت همه با لبخندی به معنی :" آره ارواح عمه ات " او را نگاه کنند و به هم نشان بدهند که دلشان برای دوست دروغگویشان کباب است ...


 پ.ن : عبارت ایرانی بدین جهت ذکر شد که شب نشینی در یکی از همین شبهای فروردین خودمان در منزل یکی از هموطنان و با حضور تنی چند از تحصیل کردگان مملکت !و بچه معروفهای شهر برگزار گردید.


 پ.ن۲ : عبارت جهانی بدان جهت ذکر شد که در جمع ، یک زوج انگلیسی و یک توریست ایتالیایی و دوست دختر دورگه لبنانی- مصری یکی از آقایان حضور به هم رسانده بودند و عجیب با جماعت ایرانی ،همذات پنداری داشتند.

|+| سارا 87/01/31 11:14 PM   
 please go home
صبح زود ، با عجله می رسم دانشکده .کلاس  بهداشت محیط زیست آموزش دبیران. اینجا کوچکترین فرد جمع خودم هستم ! می بینم که از یک کلاس 56 نفری تنها 6 نفر آمده اند . سابقه ندارد .نمی شود درس را شروع کرد. حتی به یک سوم هم نمیرسند. می مانم معطل . یک خانم دبیر تقریبا مسن به نمایندگی از بقیه شروع می کند به حرف زدن :

+ میبینین تو رو خدا . همه با هم قرار گذاشتن امروز که جلسه شورای آموزش پرورش بود ،واسه خودشون کلاس رو تعطیل کنن . این کارشون یعنی بی احترامی
- بعله . به هر حال شما که حاضر هستید . من برای پایان ترم حضور و غیاب رو در نظر می گیرم
+ نه آخه . این بی احترامیه که واسه خودشون نیان اون هم بیخبر
- موافقم .تعطیل با تبانی ، بدون اطلاع به دانشگاه اصلا درست نیست . کلی هم عقب می افتن از درس
ـ نه ... از اون نظر نمی گم . به نظرم باید به ما 6 نفر هم خبر می دادن که این همه راهو پا نشیم بیایم خب...

/:

 

   

|+| سارا 87/01/29 7:9 PM   
 poom - tak
اگر از من بپرسی می گویم که زیباترین لحظه هماغوشی زمانیست که دیگر قلبت به آهستگی می تپد ، قفسه سینه ات آرام بالا و پایین می رود و تو به پیکر آرمیده در کنارت نگاه می کنی و به حرکت آرام سینه اش ، و آری ، زیباترین لحظه اگر از من بپرسی می گویم زمانیست که ببینی نفسهایتان با هم هماهنگ شده ، ببینی همان زمانی که دریچه قلب تو باز می شود ، سینه او بالا میاید ، همان زمانی که هنگام بازدم اوست ، لحظه فرو نشستن نفس توست ... زیباترین لحظه همین است اگر از من بپرسی .        
|+| سارا 87/01/24 11:17 PM   
 soiree
اول غروب ،یک فنجان بزرگ قهوه استارباکس ،یک کیت کت کوچک و یاد نگاه نوازشگر او که بر پوستم می لغزد

|+| سارا 87/01/21 10:44 PM   
 home again
قرار بود اول در میانه راه هم را ببینیم . من از اینجا و او از آنجا و بعد با هم باشیم و با هم برویم چند روزی را و ...
دلشوره های من ، لغو شدن پرواز او ، مسافرت شبانه من ، مشت به در و دیوار این دنیا کوبیدنهای او ، شجاعت و سماجت غریب من ، آغاز سفر بدون رزرو بلیط  او ، هراس من ، به آب و آتش زدنهای او ، امید من ،قاره پیمایی بی مهابای او ، شبهای تنهایی من ، انتظار هر لحظه آمدن او ، شب بیداری فرساینده من ،در دل شب به یکباره ظاهر شدن او ، آغوش من ، دستهای لرزان او ، به پهنای صورت خندیدن من ، نگاههای شرمزده و دزدیده او ، دستپاچگی کودکانه من ، سرخ شدنهای دوست داشتنی او  ، بسته هدیه من ، اشکهای او ، شوق من ، جعبه هدیه او ، نوازش من ، تنگی بازوان او ،کوبش دیوانه وار قلب من ، اولین بوسه او ، گرمای دویده در جان من ، پیکر داغ و گر گرفته او ...
یکی شدن ، زیر یک آسمان راه رفتن ، از یک هوای مشترک نفس کشیدن ،اولین عید مشترک ،صدای گوگوش و انگشتهای به هم گره خورده ما .
سفر ،بهار، دریا ، غروبهای نیلی ،آسمان خراشها ، سالنهای سینما ، ویترینهای بزرگ ، عطر خوش قهوه ،ستاره ها ، قدم زدنهای سرخوشانه ما .
نسیم شبانه ، سوسوی چراغهای کافه های شاد ، برق لیوانها ، ترانه های عاشقانه ، میزهای دو نفره ، خنده های بی پروای ما .
هزاران کبوتر ، میدان بزرگ شهر ، درختهای غرق در گل ، آفتاب ، رقص سایه ها ، بوسه های شتابزده ما .
روز و شب و شب و روز ، لحظه هایی پر از ما که نوشتنشان از زیباییشان می کاهد ...  .
شب بازگشت . دویدن عقربه ها . چنگ زدن به زمان . دویدن عقربه ها . آخرین معاشقه . دویدن عقربه ها . چشمهای خیس . دویدن عقربه ها . چمدانهای بسته و منتظر . دویدن عقربه ها . دزدیدن نگاهها . دویدن عقربه ها .و آن خداحافظی بغایت تلخ و جمله رقت انگیز : "شاید تا به زودی "  و  باقی ماندن تنها آهی در گلو که همانجا ماند و  مرد انگار ...
روحت که بایستد دیگر فرقی نمی کند فردا چه رنگی خواهد داشت . من در یک صبح بهاری ؛ که باز تنها بودم و در راه بازگشت ، این ایستایی را تجربه کردم !

 دو روز است به خانه برگشته ام . آن چند روز اما به کل از من آدم دیگری ساخت . آنقدر بین حسهای متضاد چرخیده ام و به موازاتش تغییر کرده ام که یادم رفته خودِ قبلیم که بود . با وجود تمام اتفاقات پیش بینی نشده ،اجبار به چند شب تنها ماندن در کشوری نادیده و اضطرابی کشنده ،آنقدر برای این سفر نیرو و انگیزه داشته ام  که خودم را شگفتزده می کند . یک گلوبند ظریف و گوشواره های مروارید ، عطر ، چند بسته شکلات و یک دل بسیار تنگ ، یادگاری من است از او و از این سفر کوتاه .
من کمی خسته و غمگین و بسیار دلتنگم و گاهی می بینم که پلکم بی دلیل خیس شده ... اما همه اینها مانع این لبخندهای کوچک و خصوصی نمی شود که هر از چندی در گوشه ای مرا در دام می اندازند و روحم را تازه می کنند از یاد عزیزترین خاطراتی که با خود آوردمشان ، از یاد خودِ زندگی . شاید خیلی ها دوری را تجربه نکنند . شاید خیلی ها دلیلی برای بغض ها و غزلخوانیهای شبانه نداشته باشند . شاید برای خیلی ها بسیار سهل تر از این بگذرد . اما  شیرینی این لبخندها چیز دیگریست . پر کشیدن دلم و حتی عمق غمی که در راه مرا در خود پیچید ، بهایی بود که برای رسیدن به آن شادی خالص و آزاد پرداختم و آری ... می ارزید .می ارزید ارزش آن شادمانگیها را . خیلی ها این همه شعف را نتوانسته اند که روزی به تمامیت داشته باشند ولی من توانستم !  


 

|+| سارا 87/01/18 0:10 AM   
Blogroll Me! Free counter and web stats