|
?tu es seul
از نشانه های " هنوز باقی ماندگی تبعیض جنسی ایرانی - جهانی ؛ به رغم تلاشهای پی گیر ایرانیان و جهانیان " همین بس که : در یک شب نشینی دوستانه ، از ن (آقای مجرد چهل و خرده ای ساله ) بپرسند که چطور هنوز ازدواج نکرده و او با غرور و پلکهای نیمه بسته بگوید هنوز هیچ زنی پیدا نشده که دل او را به اندازه کافی ببرد و حضار هم با چشمهای حسود و پر از تحسین نگاهش می کنند و یکی بلند می گوید " چه حیف !!!" و بلافاصله یک دوست کنجکاو از خانم مجرد سی و چند ساله حاضر در جمع ، همین سوال را به صورت "حالا شما چرا هنوز ازدواج نکرده ای ؟ "بپرسد و او به تاسی از آن دوستمان با لبخند جواب بدهد : "من هم مثل ن هنوز هیچ مردی پیدا نشده که دلم را به اندازه کافی ببرد " و آنوقت همه با لبخندی به معنی :" آره ارواح عمه ات " او را نگاه کنند و به هم نشان بدهند که دلشان برای دوست دروغگویشان کباب است ...
please go home
صبح زود ، با عجله می رسم دانشکده .کلاس بهداشت محیط زیست آموزش دبیران. اینجا کوچکترین فرد جمع خودم هستم ! می بینم که از یک کلاس 56 نفری تنها 6 نفر آمده اند . سابقه ندارد .نمی شود درس را شروع کرد. حتی به یک سوم هم نمیرسند. می مانم معطل . یک خانم دبیر تقریبا مسن به نمایندگی از بقیه شروع می کند به حرف زدن :
+ میبینین تو رو خدا . همه با هم قرار گذاشتن امروز که جلسه شورای آموزش پرورش بود ،واسه خودشون کلاس رو تعطیل کنن . این کارشون یعنی بی احترامی /:
poom - tak
اگر از من بپرسی می گویم که زیباترین لحظه هماغوشی زمانیست که دیگر قلبت به آهستگی می تپد ، قفسه سینه ات آرام بالا و پایین می رود و تو به پیکر آرمیده در کنارت نگاه می کنی و به حرکت آرام سینه اش ، و آری ، زیباترین لحظه اگر از من بپرسی می گویم زمانیست که ببینی نفسهایتان با هم هماهنگ شده ، ببینی همان زمانی که دریچه قلب تو باز می شود ، سینه او بالا میاید ، همان زمانی که هنگام بازدم اوست ، لحظه فرو نشستن نفس توست ... زیباترین لحظه همین است اگر از من بپرسی .
soiree
اول غروب ،یک فنجان بزرگ قهوه استارباکس ،یک کیت کت کوچک و یاد نگاه نوازشگر او که بر پوستم می لغزد
home again
قرار بود اول در میانه راه هم را ببینیم . من از اینجا و او از آنجا و بعد با هم باشیم و با هم برویم چند روزی را و ...
دلشوره های من ، لغو شدن پرواز او ، مسافرت شبانه من ، مشت به در و دیوار این دنیا کوبیدنهای او ، شجاعت و سماجت غریب من ، آغاز سفر بدون رزرو بلیط او ، هراس من ، به آب و آتش زدنهای او ، امید من ،قاره پیمایی بی مهابای او ، شبهای تنهایی من ، انتظار هر لحظه آمدن او ، شب بیداری فرساینده من ،در دل شب به یکباره ظاهر شدن او ، آغوش من ، دستهای لرزان او ، به پهنای صورت خندیدن من ، نگاههای شرمزده و دزدیده او ، دستپاچگی کودکانه من ، سرخ شدنهای دوست داشتنی او ، بسته هدیه من ، اشکهای او ، شوق من ، جعبه هدیه او ، نوازش من ، تنگی بازوان او ،کوبش دیوانه وار قلب من ، اولین بوسه او ، گرمای دویده در جان من ، پیکر داغ و گر گرفته او ... یکی شدن ، زیر یک آسمان راه رفتن ، از یک هوای مشترک نفس کشیدن ،اولین عید مشترک ،صدای گوگوش و انگشتهای به هم گره خورده ما . سفر ،بهار، دریا ، غروبهای نیلی ،آسمان خراشها ، سالنهای سینما ، ویترینهای بزرگ ، عطر خوش قهوه ،ستاره ها ، قدم زدنهای سرخوشانه ما . نسیم شبانه ، سوسوی چراغهای کافه های شاد ، برق لیوانها ، ترانه های عاشقانه ، میزهای دو نفره ، خنده های بی پروای ما . هزاران کبوتر ، میدان بزرگ شهر ، درختهای غرق در گل ، آفتاب ، رقص سایه ها ، بوسه های شتابزده ما . روز و شب و شب و روز ، لحظه هایی پر از ما که نوشتنشان از زیباییشان می کاهد ... . شب بازگشت . دویدن عقربه ها . چنگ زدن به زمان . دویدن عقربه ها . آخرین معاشقه . دویدن عقربه ها . چشمهای خیس . دویدن عقربه ها . چمدانهای بسته و منتظر . دویدن عقربه ها . دزدیدن نگاهها . دویدن عقربه ها .و آن خداحافظی بغایت تلخ و جمله رقت انگیز : "شاید تا به زودی " و باقی ماندن تنها آهی در گلو که همانجا ماند و مرد انگار ... روحت که بایستد دیگر فرقی نمی کند فردا چه رنگی خواهد داشت . من در یک صبح بهاری ؛ که باز تنها بودم و در راه بازگشت ، این ایستایی را تجربه کردم ! دو روز است به خانه برگشته ام . آن چند روز اما به کل از من آدم دیگری ساخت . آنقدر بین حسهای متضاد چرخیده ام و به موازاتش تغییر کرده ام که یادم رفته خودِ قبلیم که بود . با وجود تمام اتفاقات پیش بینی نشده ،اجبار به چند شب تنها ماندن در کشوری نادیده و اضطرابی کشنده ،آنقدر برای این سفر نیرو و انگیزه داشته ام که خودم را شگفتزده می کند . یک گلوبند ظریف و گوشواره های مروارید ، عطر ، چند بسته شکلات و یک دل بسیار تنگ ، یادگاری من است از او و از این سفر کوتاه .
|
