تبليغاتX
<-سارا وپاییز->
  then you can go to the hell , boddy
گاهی اوقات که سربه زیر و ساکتی و آرام زندگی خودت را می کنی و در خیالت با کسی مشکلی نداری (ماست خودت را میخوری) و همانقدر که داری در این جنگل مولا ، مشکلات روزمره ات را به هر شکل حل می کنی ؛ احساس قدرت و مهارت و باحال بودگی به تو دست می دهد و تازه می خواهی یک نفس راحت بکشی که : "امروز هم رفت پی کارش" ،ناگهان میبینی جایی، نزد دوست یا همکاری یا در جمع خانوادگی حرفی زده ای که گویا به  گونه دیگری تعبیر  شده یا در کمال بیخیالی ، حرکتی کرده ای که کسی آن را پیرهن عثمان کرده و جماعتی هم معطل آتش بیاری معرکه ، دائم در حال دامن زدن بیشتر به بلوای ناخواسته اند !

چنان اوضاع به هم می پیچد و طوری درگیر حرفها و ماجراها و داستانهای بی سروته می شوی که نه تنها آن فراقت بال به آنی محو می شود ، بلکه با دلی آشوب  و روانی درگیر ، می مانی از کجا شروع کنی برای رفع و رجوع اتفاقاتی که خودت اصلا مسبب وقوعشان نیستی و حل و فصلشان هم فقط و فقط انرژی و وقتت می گیرد و هرگز هم تلاشها و توضیحاتت برای طرف درگیری کامل به نظر نخواهد رسید ،کاملا رفع کدورت نخواهد شد ، تا ابدالاباد یادش خواهد ماند و در شرایط دیگری باز ذکر مصیبت خواهد کرد و تازه امکان این هست که در روند کدورت زدایی و پروژه عذرخواهیت و توضیح اینکه چرا و چگونه، پای دلخوریهای تازه به موضوع باز شود که دیگر ، واویلایی است ...
همیشه برایم جالب بود که اکثر غربیهایی که در عمرم شناختم ، در بسیاری مسایل و مراودات اجتماعیشان ساده گیر و بیخیالی طی کن بوده اند  هنوز هم برایم  عجیب است که می بینم برای رفع بزرگترین کدورتهایشان (در مقایسه با پتانسیل آزرده شدن ما از یک کلمه حرف یا انتقاد ساده  آن بیچاره ها شاخک سوسکند ) تنها گفتن یک "متاسفم " خالی کفایت می کند . اگر به زندگیشان گند خورده باشد (و تو ناخواسته آن گند را زده باشی واقعاً یا اصلا نزده باشی و تنها سوء تفاهم شده باشد) فرستادن یک هدیه ، نامه یا همچین چیزی در اغلب موارد کارگشاست و مسئله همانجا تمام میشود . مگر آنکه اصلا دیگر نخواهند به ارتباطشان ادامه بدهند که آن بحثی دیگر است .

 اما اینجا ،حداقل بین آدمهایی که من می شناسم ، مراودات ، بسیار سخت و پیچیده است . دامنه حساسیتها و سخت گیریهای بی مورد حال به دلیل ناکامی های شخصی ، نداشتن سرگرمی جدی ، یکنواختی زندگیها یا انواع گیر و گره رفتاری ، بسیار وسیع و گوناگون است . تو فقط می خواهی خودت باشی و دورویی نکنی ، او آن را توهین تلقی می کند . تو از دلدرد صبح یا بدخوابی دیشبت کسلی ، او فکر می کند تحویلش نگرفته ای .تو اصلا روحت از ماجرا خبر نداشته ،او چون در ذهنش تو را عامل تصور کرده ، در خلوت خودش نشسته و بافته و تحلیل کرده و خودش حکم داده و خودش هم راضی شده دیگر خونت ریختنی است . تو توضیح می دهی او باور نمی کند . تو عذر میخواهی او قیافه می گیرد و  اینجاست ( یعنی همینجایی که من ایستاده ام ) به طرف راست و چپ پایینت ! نگاه می کنی و به طرف می گویی : " اصلا می دونی چیه ؟ حواله شدی به یه جایی عزیزم . گور پدر هر چی که داری راجع به من فکر و حس می کنی ... تا هر وقت که حال می کنی دلگیر و دلخور و دلشکسته و اینا باش " !    

|+| سارا 86/10/29 0:14 AM   
 three past days
دوشنبه

 
- برنامه ریزی سیستم دل شما چطوریه که تنگ نمیشه ؟
+ سیستمش بر پایه پرروییه . رو داره تو اسکریپتش. میدونی ؟ تنگ بود . تنگ تر شد. آب شد. محو شد . ولی با این همه عجیبه که هنوزم صداش میاد ...  میگه می خوام اونجا باشم الان . همین الان ...

سه شنبه


+ تو بیداری؟؟؟اونجا الان... 4 صبحه
- من بیدارم و خوابم نمیبره و حوصله ام سر رفته
+ من چکار کنم خوب شی؟
- نمی دونم .به من مربوط نیست و مشکل توئه! سرگرمم کن
+ مممم ....بذار فکر کنم.... از دست این زنها..... مممم . آهان . من شمارو به یک آواز کوچه باغی دعوت می کنم و اصلا هم اگه همسایه ها بریزن اینجا که چرا شبونه دارم داد و هوار می کنم مهم نیست :

 من یه پرندم
آرزو دارم
تو باغم باشی
من یه خونۀ
سرد و تاریکم
کاشکی تو بیای
چراغم باشی

چهارشنبه 

- به کی باید فحش داد که من اینجا برای اولین بار دارم ادای مامانها رو در میارم و ماهی شکم پر درست می کنم ولی تو نیستی که از دستپخت من بخوری؟

+ ۴سال پیش اومدم خونوادمو ببینم . همش اما با تو بودم . اگه تلفن گرفتم دستم واسه حرف زدن با تو بوده . با هیچکی حرف نمی زنم این روزا. می خوام تو تنهاییم بمیرم ...

|+| سارا 86/10/26 6:5 PM   
 SARAH book
فکر می کنم دیگر وقتش رسیده که  یاد بگیری و به خاطر نیز بسپری : اگر به اتفاقات و به آنچه بر تو می گذرد ، اجازه بدهی احساس تو را رهبری کنند ، به شدت گرفتار شده ای هنگامی که توان هدایت آنچه که حس میکنی را داشته باشی - از آنرو که افکارت تحت فرمانت در می آیند - آنزمان، زمان رهایی از هر قیدی است . زمانی که شادمانی ، زمانی که لبت به تحسین باز می شود ، زمانی که در هر چیز و هر کس ،تنها نشانه های زیبایی را می بینی و هر آنچه که نیکوست ، آن هنگام در هماهنگی کاملی با هر آنچه که می خواهی . هنگامی که که خشمگینی ، هنگامی که می ترسی و ناامیدی ، در بسیاری لحظات،در جوار تمام چیزهایی هستی که هیچکدامشان را نمی خواهی . همه مردم می خواهند که همواره احساس خوبی داشته باشند و از این میان نیز ، اغلب آنها به شدت می خواهند که انسانهای خوبی باشند و این بزرگترین مشکل زندگی است ! مردم می خواهند که خوب باشند پس به دور و بر و شیوه های زندگی اطرافیانشان نگاه می کنند تا تصمیم بگیرند که چه چیزی خوب است . آنها به شرایط اطرافشان نگاه می کنند و چیزهایی را می بینند که در نظرشان خوب است و چیزهایی را می بینند که به اعتقادشان بد است . اما اکثر آنها به آنچه که در آن لحظه حس می کنند واقف نیستند و این همان چیزی است که برای بیشتر آدمها ایجاد اشکال کرده !

 


"from the new yourk times best-selling authors, SARA BOOK 1, Esther & Jerry Hicks"

          

|+| سارا 86/10/24 10:59 PM   
 the eternal sunshine of the spotless mind

You can erase someone from your mind. Getting them out of your heart is an another story 

|+| سارا 86/10/22 0:11 AM   
 still snowfall
با گريه مي نويسم

از خواب

با گريه پا شدم

دستم هنوز

در گردن بلند تو

آويخته است

و عطر گيسوان تو

با لبم

آميخته است

ديدار شد ميسر و ...

با گريه پا شدم .

"سايه"

|+| سارا 86/10/22 0:0 AM  
 stuck in the white
امسال را گفتیم شمال باشیم ، محاط درختهای تنومند عریان. محو تماشای  این برفریزان پاک پنبه ای !!!

روز و شب اول همه شاعر بودیم و نگاه و چشم بودیم و چشم که ....چشمتان روز بد نبیند اما ! زیرا  سومین  شب است  که  می بارند این ستاره های  سپید کوچک بی مهابا و کوی و معبر مفروش که نه؛ مدفون است و گاز ،کم فشار و برق به هکذا ... و ما در آغوش خویش! ملبس به قبای کوهنوردان (پای افزار کاموایی قرمز که هدیه عزیزی است و کلیه بند و پلیورهای مخصوص اسکی که نه؛مناسب صخره نوردی با گوش و بینی و انگشتان یخیده  نشسته ایم و از پنجره به پری های کوچکمان لبخندهای ناشی از عدم چاره! تحویل می  دهیم و این نبشته ها را به ثبت می رسانیم. باشد که روشنگر راه خوانندگان و آیندگان و اینها شود .

پ.ن : نان قحط آمده اینجا . اضافه خدمتتان نیست (یه کم؟)

|+| سارا 86/10/18 1:22 AM   
 they are dancing

هزار پری کوچک میرقصند انگار

با بدنها ،بالها و قلبهای سپید

هزار پری کوچک

آرام و آزاد و شاد

برف می بارد ...

،

کاش هجوم هیچ خاطره ای نبود

کاش نگاه نبود و هیچ پنجره ای نبود

کاش تنها رقص شاد پریان کوچک بود

لغزنده از فراز ابرهای نقره فام

کاش کودک بودیم هنوز

در هوس ساختن آدمک برفی ، روی پشت بام ...

 

|+| سارا 86/10/16 5:48 PM   
 To turn to a Goddess
نه ،حسابی در کار نبود . من نسنجیدم که چطور می شود و چطور نمی شود و هر دوی اینها چگونه اند در واقع .من دفتری نداشتم تا در آن ،صورت داشته ها و نداشته ها را فهرست و بایگانی کنم . من متر و معیار و خط کش بر نداشتم برای این مورد خاص ؛برای سنجش تو و بودنمان با هم . من نخواستم و به جا نیاوردم سنت آشنایی و آزمودن نزدیکان و دوستان و وابستگان تو را تا لحظه اعلام با تو بودن ! من حتی به خانه کودکیهایت زمانی وارد شدم که دیگر فرقی نمی کرد کجاست و چند اتاق دارد!  یک روز آمدی و پیش آمدی و پیش تر و من آمدم و پیشت ماندم ! به همین سادگی و به فتوای قلبم . ندیدم فاصله ها را ،دیری ها و دوری ها را؛ کمبودها و نبودها را ندیدم . نخواستم فکر کنم آمیختنی به آن کیفیت که بین تو و من رخ داد در اولین لمس ، با نبود تو چه رنگی به خود می گیرد ، حتی فرصت شکل گرفتن تصویری از آنچه  پس از رفتن تو در انتظارم بود را از ذهنم گرفتم .

من از قبل فکر نکردم به تجربه کردن چگونگی حفظ یک زندگی مشترک از راه دور، داشتن و نداشتن همزمان چیزی، به برق حلقه ای که نشانم می دهد جای نوازشت بر انگشتم چقدر خالی است ، به پرسشهای معلق در چهره اطرافیانم ، به صندلی خالی که در هر مهمانی و بین هر جمع شاد یا غمگینی ؛ در کنارم به من دهن کجی می کند . من از قبل نمی دانستم که چه سخت است وقتی تن و ذهنم بسیار هشیار باشند و تو نباشی ،چه سخت است که هر دوشنبه امیدت را ببینم که یخ می زند از نرسیدن لحظه موعود و سپس خشمت را و زودرنجی ات را و کلام تند و تیزت را که لجوجانه سعی در پنهان کردن عمق رنجت دارد ، و چه سخت تر است گذراندن دقایقی که با بغض مرا به نام می خوانی و گرُ گرفتگی پوستت و تنهایی و نیازت را کلامی ندارم تا فرو بنشانم .

من از قبل فکر نکرده بودم و هیچ نمی دانستم که زیر این دستهای کوچک و پوست نازکم ، چه خدای قدرتمندی به خواب رفته بود... خدایی که می توانست بار تمام هستی را بر دوش نازک خود به این اطمینان حمل کند !

 

|+| سارا 86/10/07 6:2 PM   
 
 

 

صدای ارگ می پیچد در فضا . دستها فرازند و پلکها آرام .صورت مسیح با آن چشمهای معصوم روبروی توست .همراه شبان کلیسا ما زمزمه کنانیم با سرهایی فروتن : خداوند ما در زمین ،دستهایمان را و قلبمان را هم اینک لمس کن . باشد که عدل در زمین گسترده شود و از رنج آزاد شویم ... و  یک لحظه حس می کنم نسیمی گذشت از صورتم و عطری خوش و گرمایی ملایم که بر پوستم نشست ... واقعاً لمس شدم .

میلاد مسیح مبارک . مسیح با آن چشمهای معصوم  ...

|+| سارا 86/10/03 2:17 PM   
Blogroll Me! Free counter and web stats