|
then you can go to the hell , boddy
گاهی اوقات که سربه زیر و ساکتی و آرام زندگی خودت را می کنی و در خیالت با کسی مشکلی نداری (ماست خودت را میخوری) و همانقدر که داری در این جنگل مولا ، مشکلات روزمره ات را به هر شکل حل می کنی ؛ احساس قدرت و مهارت و باحال بودگی به تو دست می دهد و تازه می خواهی یک نفس راحت بکشی که : "امروز هم رفت پی کارش" ،ناگهان میبینی جایی، نزد دوست یا همکاری یا در جمع خانوادگی حرفی زده ای که گویا به گونه دیگری تعبیر شده یا در کمال بیخیالی ، حرکتی کرده ای که کسی آن را پیرهن عثمان کرده و جماعتی هم معطل آتش بیاری معرکه ، دائم در حال دامن زدن بیشتر به بلوای ناخواسته اند !
چنان اوضاع به هم می پیچد و طوری درگیر حرفها و ماجراها و داستانهای بی سروته می شوی که نه تنها آن فراقت بال به آنی محو می شود ، بلکه با دلی آشوب و روانی درگیر ، می مانی از کجا شروع کنی برای رفع و رجوع اتفاقاتی که خودت اصلا مسبب وقوعشان نیستی و حل و فصلشان هم فقط و فقط انرژی و وقتت می گیرد و هرگز هم تلاشها و توضیحاتت برای طرف درگیری کامل به نظر نخواهد رسید ،کاملا رفع کدورت نخواهد شد ، تا ابدالاباد یادش خواهد ماند و در شرایط دیگری باز ذکر مصیبت خواهد کرد و تازه امکان این هست که در روند کدورت زدایی و پروژه عذرخواهیت و توضیح اینکه چرا و چگونه، پای دلخوریهای تازه به موضوع باز شود که دیگر ، واویلایی است ... اما اینجا ،حداقل بین آدمهایی که من می شناسم ، مراودات ، بسیار سخت و پیچیده است . دامنه حساسیتها و سخت گیریهای بی مورد حال به دلیل ناکامی های شخصی ، نداشتن سرگرمی جدی ، یکنواختی زندگیها یا انواع گیر و گره رفتاری ، بسیار وسیع و گوناگون است . تو فقط می خواهی خودت باشی و دورویی نکنی ، او آن را توهین تلقی می کند . تو از دلدرد صبح یا بدخوابی دیشبت کسلی ، او فکر می کند تحویلش نگرفته ای .تو اصلا روحت از ماجرا خبر نداشته ،او چون در ذهنش تو را عامل تصور کرده ، در خلوت خودش نشسته و بافته و تحلیل کرده و خودش حکم داده و خودش هم راضی شده دیگر خونت ریختنی است . تو توضیح می دهی او باور نمی کند . تو عذر میخواهی او قیافه می گیرد و اینجاست ( یعنی همینجایی که من ایستاده ام ) به طرف راست و چپ پایینت ! نگاه می کنی و به طرف می گویی : " اصلا می دونی چیه ؟ حواله شدی به یه جایی عزیزم . گور پدر هر چی که داری راجع به من فکر و حس می کنی ... تا هر وقت که حال می کنی دلگیر و دلخور و دلشکسته و اینا باش " ! three past days
دوشنبه
سه شنبه
من یه پرندم چهارشنبه - به کی باید فحش داد که من اینجا برای اولین بار دارم ادای مامانها رو در میارم و ماهی شکم پر درست می کنم ولی تو نیستی که از دستپخت من بخوری؟ + ۴سال پیش اومدم خونوادمو ببینم . همش اما با تو بودم . اگه تلفن گرفتم دستم واسه حرف زدن با تو بوده . با هیچکی حرف نمی زنم این روزا. می خوام تو تنهاییم بمیرم ... SARAH book
فکر می کنم دیگر وقتش رسیده که یاد بگیری و به خاطر نیز بسپری : اگر به اتفاقات و به آنچه بر تو می گذرد ، اجازه بدهی احساس تو را رهبری کنند ، به شدت گرفتار شده ای هنگامی که توان هدایت آنچه که حس میکنی را داشته باشی - از آنرو که افکارت تحت فرمانت در می آیند - آنزمان، زمان رهایی از هر قیدی است . زمانی که شادمانی ، زمانی که لبت به تحسین باز می شود ، زمانی که در هر چیز و هر کس ،تنها نشانه های زیبایی را می بینی و هر آنچه که نیکوست ، آن هنگام در هماهنگی کاملی با هر آنچه که می خواهی . هنگامی که که خشمگینی ، هنگامی که می ترسی و ناامیدی ، در بسیاری لحظات،در جوار تمام چیزهایی هستی که هیچکدامشان را نمی خواهی . همه مردم می خواهند که همواره احساس خوبی داشته باشند و از این میان نیز ، اغلب آنها به شدت می خواهند که انسانهای خوبی باشند و این بزرگترین مشکل زندگی است ! مردم می خواهند که خوب باشند پس به دور و بر و شیوه های زندگی اطرافیانشان نگاه می کنند تا تصمیم بگیرند که چه چیزی خوب است . آنها به شرایط اطرافشان نگاه می کنند و چیزهایی را می بینند که در نظرشان خوب است و چیزهایی را می بینند که به اعتقادشان بد است . اما اکثر آنها به آنچه که در آن لحظه حس می کنند واقف نیستند و این همان چیزی است که برای بیشتر آدمها ایجاد اشکال کرده !
the eternal sunshine of the spotless mind
still snowfall
با گريه مي نويسم
از خواب با گريه پا شدم دستم هنوز در گردن بلند تو آويخته است و عطر گيسوان تو با لبم آميخته است ديدار شد ميسر و ... با گريه پا شدم . "سايه" stuck in the white
امسال را گفتیم شمال باشیم ، محاط درختهای تنومند عریان. محو تماشای این برفریزان پاک پنبه ای !!!
روز و شب اول همه شاعر بودیم و نگاه و چشم بودیم و چشم که ....چشمتان روز بد نبیند اما ! زیرا سومین شب است که می بارند این ستاره های سپید کوچک بی مهابا و کوی و معبر مفروش که نه؛ مدفون است و گاز ،کم فشار و برق به هکذا ... و ما در آغوش خویش! ملبس به قبای کوهنوردان (پای افزار کاموایی قرمز که هدیه عزیزی است و کلیه بند و پلیورهای مخصوص اسکی که نه؛مناسب صخره نوردی با گوش و بینی و انگشتان یخیده نشسته ایم و از پنجره به پری های کوچکمان لبخندهای ناشی از عدم چاره! تحویل می دهیم و این نبشته ها را به ثبت می رسانیم. باشد که روشنگر راه خوانندگان و آیندگان و اینها شود . پ.ن : نان قحط آمده اینجا . اضافه خدمتتان نیست (یه کم؟) they are dancing
هزار پری کوچک میرقصند انگار با بدنها ،بالها و قلبهای سپید هزار پری کوچک آرام و آزاد و شاد برف می بارد ... ، کاش هجوم هیچ خاطره ای نبود کاش نگاه نبود و هیچ پنجره ای نبود کاش تنها رقص شاد پریان کوچک بود لغزنده از فراز ابرهای نقره فام کاش کودک بودیم هنوز در هوس ساختن آدمک برفی ، روی پشت بام ...
To turn to a Goddess
نه ،حسابی در کار نبود . من نسنجیدم که چطور می شود و چطور نمی شود و هر دوی اینها چگونه اند در واقع .من دفتری نداشتم تا در آن ،صورت داشته ها و نداشته ها را فهرست و بایگانی کنم . من متر و معیار و خط کش بر نداشتم برای این مورد خاص ؛برای سنجش تو و بودنمان با هم . من نخواستم و به جا نیاوردم سنت آشنایی و آزمودن نزدیکان و دوستان و وابستگان تو را تا لحظه اعلام با تو بودن ! من حتی به خانه کودکیهایت زمانی وارد شدم که دیگر فرقی نمی کرد کجاست و چند اتاق دارد! یک روز آمدی و پیش آمدی و پیش تر و من آمدم و پیشت ماندم ! به همین سادگی و به فتوای قلبم . ندیدم فاصله ها را ،دیری ها و دوری ها را؛ کمبودها و نبودها را ندیدم . نخواستم فکر کنم آمیختنی به آن کیفیت که بین تو و من رخ داد در اولین لمس ، با نبود تو چه رنگی به خود می گیرد ، حتی فرصت شکل گرفتن تصویری از آنچه پس از رفتن تو در انتظارم بود را از ذهنم گرفتم .
من از قبل فکر نکردم به تجربه کردن چگونگی حفظ یک زندگی مشترک از راه دور، داشتن و نداشتن همزمان چیزی، به برق حلقه ای که نشانم می دهد جای نوازشت بر انگشتم چقدر خالی است ، به پرسشهای معلق در چهره اطرافیانم ، به صندلی خالی که در هر مهمانی و بین هر جمع شاد یا غمگینی ؛ در کنارم به من دهن کجی می کند . من از قبل نمی دانستم که چه سخت است وقتی تن و ذهنم بسیار هشیار باشند و تو نباشی ،چه سخت است که هر دوشنبه امیدت را ببینم که یخ می زند از نرسیدن لحظه موعود و سپس خشمت را و زودرنجی ات را و کلام تند و تیزت را که لجوجانه سعی در پنهان کردن عمق رنجت دارد ، و چه سخت تر است گذراندن دقایقی که با بغض مرا به نام می خوانی و گرُ گرفتگی پوستت و تنهایی و نیازت را کلامی ندارم تا فرو بنشانم . من از قبل فکر نکرده بودم و هیچ نمی دانستم که زیر این دستهای کوچک و پوست نازکم ، چه خدای قدرتمندی به خواب رفته بود... خدایی که می توانست بار تمام هستی را بر دوش نازک خود به این اطمینان حمل کند !
صدای ارگ می پیچد در فضا . دستها فرازند و پلکها آرام .صورت مسیح با آن چشمهای معصوم روبروی توست .همراه شبان کلیسا ما زمزمه کنانیم با سرهایی فروتن : خداوند ما در زمین ،دستهایمان را و قلبمان را هم اینک لمس کن . باشد که عدل در زمین گسترده شود و از رنج آزاد شویم ... و یک لحظه حس می کنم نسیمی گذشت از صورتم و عطری خوش و گرمایی ملایم که بر پوستم نشست ... واقعاً لمس شدم . میلاد مسیح مبارک . مسیح با آن چشمهای معصوم ... |

