تبليغاتX
<-سارا وپاییز->
 kill your self babe
صبح - شبکه تهران 
گزارشگر : قربان ؛ نظرتون در مورد ادامه طرح امر به معروف و نهی از منکر در سطح شهرها چیه؟
قربان : راستش به نظرم خیلی خوبه پی گیریش . خب هر چی خانمها بیشتر خودشون رو بپوشونن ، کسی به خودش اجازه نمیده اذیتشون کنه ، در موردشون کمتر فکر بد میشه ! خودشون کلاً راحت ترن دیگه !


پ.ن : خب در این صورت تو اعتراف می کنی یک حیوان گرسنه هستی که تمام همّ و غم ات در بدن یک زن خلاصه می شود و بعلاوه که او به طور دیفالت یک آشغال است (تو که نیستی ) مگر آنکه خلافش ثابت شود

پ.ن 2 : خداوند با دیدن بعضی از ما به خودش چه می گوید ؟

پ.ن 3 : یک پیشنهاد برای خودم و کل جمعیت نسوان (بانوایان )!  : می گویم بچه ها؛ به نظرتان چطور است در یک اقدام ژاندارکی برای دفاع از ناموس و شرف و شرع و عرف و معابر و اماکن و حفظ عفت و امنیت عمومی و اینها ... کلهم برویم یک جایی خودمان، خودمان را چال کنیم . هم خیال سردار راحت می شود ، هم نگهبان جهنم ،هم طراحان چکمه و پوتین زمستانی و کیف و پیراهن تابستانی و هم خیال این جناب قربان   
 

|+| سارا 86/09/29 2:3 PM   
 you've made it too dirty
اگر معتقدي که سير حرکت روشنفکرانه ،کاملاً قائم به ذات است ، بدون بستر سازي اجتماعي و تدوین یک زيربناي آموزشي مطابق با زمان و بوم و نژاد ، تنها با وبلاگ مي توان فکرها رابه درستی به سمت ديگري از تمدن هدايت کرد ، اگر براي دگر انديشي، انواع غربي و شرقي که نه ؛فراتر از آن ورژن ايراني و اروپايي و ژاپني و بازارمشترک قائلي ؛ وارد بحث من نشده اي .

نمي دانم چرا ولي با ديدن بعضي نوشته ها و سوت و تشويق خيل جماعت هل هله کننده  آن، اين احساس را دارم که  وبلاگستان هم دارد به گه کشيده مي شود ! ببين اين شکستن تابوهای جنسی و غیر جنسی! جريانش چيست ؟ که مي شکند و براي که و چه مي شکند و کدام تابو را هدف گرفته اصلا که تو را آنقدر به اورگاسم مي رساند که هي لينک بدهي و دست افشاني کني و کامنت بگذاري و براي اين دنياي مجازي بي در و پيکر سينه سپر کني که فلانی خیلی می داند و می فهمد؟ از کجا مطمئنی که نویسنده هر بلاگی ،کاملاً مطابق با نوشته هایش زندگی می کند که حال بخواهد الگو باشد و سرمشق ؟از کجا می دانی این منورالفکر قاطع و همه چیزدان ! همانی است که می نویسد و در زندگی شخصی حتی لحظه ای در تعارض با آنچه می گوید قرار نگرفته؟

به فرهنگ واژه هامان که نگاه مي کنم غصه ام مي گيرد . به فراموش کردن کاربرد مقدس ترين کلامها نگاه مي کنم و اينکه چه زشت مي شويم گاهي ... اين فطرت و ذات تنها نيست که مرا و تو را به سوي لمس و درک جنس مخالفمان مي کشاند. انسان ،زيبايي شناسي دارد ، ميل را با خِرد عاطفي اش مي آميزد نه هوش تجريدي  و تو روشنفکر پر ادعا ، دائم در روزنگارت تاکيد مي کني  : " با فلاني خوابيدم ، و با بساري هم ،بعد همه با هم بوديم  گفتیم و خندیدیم و کلی خوش گذشت   "...گيرم که چاشني خبرهاي سياسي و اجتماعي و بحث هاي چالش بر انگيز هم داشته باشي . مخاطبان تو اين يکي را دقيق تر مي خوانند اما . حال اين که تو يک آدم آهني هستي و زيباترين روابط انساني  و بازي هاي عاشقانه پوست و گوشت و خون را صرفا در فعل خوابيدن مي بيني به کنار ، شکستن تابو اش کجاست ؟ اينکه تو معاشقه نمي کني و تن صرفا تن است برايت  و چند تاييش هم مهم نيست و اتفاقي هم نمي افتد،اينکه معشوق يکي است و پارتنر يکي ديگر و همخوابه علي حده ، خب اين را که همه روس پيان و روس پي بازان از هزاران سال قبل تجربه کرده اند ! اصلا همانطور که در آمريکاي جنوبي قرنهاست  فستيوالِ يک روز در سال با نقاب گذاشته اند برايش ،اينجا هم در ويلاهاي دور و تک افتاده سالهاست تابو ! را شکسته اند . چرا راه دور؟ خیابانهامان  پر شده از همین چیزها . حرف جديد بزن!

 مي بينم  گاهي کسي قهرمان اسطوره اي نويسنده ها و مرجع و دائرۀ المعارف بلاگرهاي اجتماعي نويس شده ، که دغدغه تعدد روابط همزمان ،دارد دائماً . نمي فهم چرا اين مسئله تا اين حد جالب است براي ما که در جامعه اي زندگي مي کنیم که در آن افراد به ميل خود حتي نمي توانند بين ازدواج رسمي و زندگي دوستانه آشکار و بدون پنهان کاري (نه از ترس  قانون و اماکن و مسجد محل که از ترس والدين و اقوام و دوستان و همسايه ها و بقالي سر کوچه ) دست به انتخاب بزنند. این مزه کردن نوعی دیگر،  زمانی  معنی پیدا می کند که از انواع اصلی سیر باشیم. هستیم؟؟ ببين ،اصل لذت بردن از هر رابطه اي در قرار گیری در تعادل با آن رابطه است . در آرامش حاصل از آن . اما اينجا به هزار و يک دليل (از فقدان مهارت های فردی در لذت بردن و لذت رساندن بگیر تا عدم وجود آموزه های درست در رفتارهای اجتماعی ) ايجاد يک رابطه عادي دو به دو ،حتي تعادل  فردی را تا حدودي سلب ميکند و حال تو اگر اينقدري هستي که مي تواني (و بعيد مي دانم) همينجا در همین کوچه ها و محله ها و ساختمانها  (نه با منت اقامت دو هفته ای در  دبي و ترکيه و قزقيزستان ) چهار پارتنر را کله پا کني همزمان ،درست . اما تعميم خصوصي ترين وجه زندگيت به جامعه اي غرق در ناکامي چه منفعتي دارد؟ به اين صورت که تو مي گويي و برايت کف مي زنند و در خفا فکر مي کنند که تو چقدر باحالي! فقط يک روي قضيه است و وقتي هنوز فرهنگ چگونگی ایجاد و حفظ يک رابطه برنده-برنده در بين ما جا نيفتاده ، تو از چند تاييش حرف مي زني و بي توجه ای که اگر با دُر فشانی هایت ،آشوب کوچکی حتی در ذهن چند جوانک ايجاد شود ، زهر را ريخته اي ...

طریقی که اروپا آن هم به تندی طی کرد و در آمریکا ادامه داده شد تا رسید به جایی که امروز بر آن ایستاده ،جواب نداد عزیز . کمی تاریخ تمدن بخوان ! راهی که پیشنهاد می کنی انتخاب شخصی توست . اما جار زدن پی در پی آن  در یک رسانه می شود تبلیغ و جدا از کسانی که مولّف زندگی خویشند و به راه خودشان می روند (چه موافق و چه مخالف تو) برای بقیه ، این تبلیغ می شود : پرکتیک و تکرار آن در فضای پر آشوب معلق بین مدرنیته و سنت می شود یک کپی دست چندم دستمالی شده از مسخ بیمارانی که با آلودن نام تمدن ،اومانیزم و مدرنیزم ،آنقدر پایین آمده اند که حلقه الفتشان را  در انگشت یک یا چند تن فروش که حتی نه ،در گوش سگ و الاغ و میمون می اندازند و در یک بستر اسم آدم و عشق را به لجن می کشند . 

 

|+| سارا 86/09/22 11:39 AM   
 ... our first anniversay
 

 

 

 

هی پسر .... یعنی یکسال گذشت ؟؟؟

 

 

|+| سارا 86/09/16 3:47 PM  
 curse
فکر کن ... پدر یا مادر تنها فرزندی باشی که دختر است ،که همیشه می خندد و در دانشکده پزشکی می درخشد . که نامش مریم است و پاکیزه و زیباست . تنها دخترکت عاشق شکلات است و قدم زدن . چشمهایش برّاقند و دهانش سرخ است . فکر کن سفری سه روزه در پیش است و نمی خواهی که تنها بماند و او به تو می گوید به خانه دو دوست دانشجوی همدوره اش می رود. تو شب به سفر می روی و دخترک و دو دوست جوانش به خواب ...

 به دستی نامرئی فکر کن که انگار لوله بخاری را اندکی ، تنها اندکی لغزاند و لبی ناپیدا که هوای اتاق را آرام ،بسیار  آرام  بلعید ... به سکوت فکر کن و خلاء و ایستادن زمان در آن اتاق کوچک ...

تو از سفر باز می گردی و دخترکان همچنان مست خواب انگار ... فکر کن ... پدر یا مادر تنها فرزندی باشی که نامش مریم است و پاکیزه و زیباست . این زیبای خفته ،دریغ اما ، با هیچ بوسه ای از خواب برنخواهد خاست ،نخواهد شکفت و به آفتاب سلام نخواهد داد ...و  هیچ جادوی مهربانی این طلسم سیاه را نخواهد شکست هرگز ...

غروب دیروز در مراسم خاک ؛ آن بدنهای جوان ، آن شانه پدرانه خمیده زیر آوار درد ؛آن چشمهای سرگردان مادرانه بین خونبارش و میل مرگ در همان دم ، یادم آورد روزی کسی گفت :

عارف کسی است که بتواند خدا را ببخشد ...

 

|+| سارا 86/09/15 12:29 PM   
  moments like this
یه دیالوگهایی داشتم تو این هفته ، خداااا


من (مودبانه ) : من اولین باره میام این مطب . شما شناختی دارین از کار این پزشک؟
خانمه (علی رغم جوشهای چرکی ملتهب با لبخند) : من؟ 8 ساله مریضشم . هر دو ماه یه بار میام .کارش واقعا عاااالیه   
من ( ناتوان از کنترل خودم ) : ..... یعنی بعد از 8 سال هنوز تحت درمانین پیش این دکتر عاااالی؟

---------------
دوسته (پیروزمندانه با لحن راستی من با بَن بِن بُن کتابامو خودم می خونمااا ) : راستی منم لپ تاپ خریدماااا
من (با بزرگواری ) :مبارکههه
دوسته : البته رنگ مثل مال تو رو پیدا نکردم .... ولی مثل مال تو آمریکاییه .از همونجا سفارش دادم . اصل اصل
من : ایول . مارکش چیه ؟
دوسته : سونی !!!
---------------
من (بعد از یک ساعت و نیم چانه زنی مداوم ) : تا اینجا کسی سوالی نداره ؟
دانشجو (با اعتماد به نفس ) : ببخشید . می شه این بخشی که روی تخته نوشتین دوباره توضیح بدین ؟
من (با نگاه گیج به انبوه خرچنگ قورباغه های روی تابلو ) : خب آخه اینا که نوشتم همه درس این جلسه هستش
دانشجو (پر ررروووو ) : خب دیگه ....همون !!
---------------
من(با خونسردی ) : آقای ... زیپتون بازه
آقای .... (وحشتزده و سریع با نگاهی تند به پایین شکم ) : زیپم ؟؟؟
من ( وحشتزده و سریع و عذر خواهانه از عادت تلگرافی حرف زدن ) : ....نه . یعنی میگم زیپ کیفتون  بازه . کاغذاتون داره میفته ....

 

پ.ن : ببین عزیز جان !!! من می دونم که وبم نازه و خیلی آموزنده هستش و واقعا خسته نباشم الهی . خب ؟ خودم می دونم دیگه . بعداً سر فرصت به کلبه سبز تو که انصافاً براش زحمت کشیدی سر میزنم و کامنت هم یادم نمیره. کلی هم از این اسمایلی های بوس و بغل و گل و بای بای .... شما که دیگه زحمت کشیدی و از طریق لیست وبلاگهای به روز شده در بلاگفا و موتور سرچ اینجا رو مزین به قدومت کردی دیگه بیشتر شرمنده نکن جیگر جان که دوباره اینارو برام بنویسی . من بَلتَم ! به جان جفتمون .

پ.ن : خدا به داد برسه ... الان نوشتم بوس و بغل .... یهو خیل مشتاقان سرچ گوگل با کلمات کلیدی می ریزن اینجا . من از این برادران و خواهران دینی در همینجا عذر تقصیر می طلبم   
    

|+| سارا 86/09/14 0:6 AM   
 ! No comment
 

 

 

 !

 

|+| سارا 86/09/12 5:48 PM   
 in my greenish being
بعد از ظهرهای آفتابی پاییز دلچسبند ...می توانی حتی خودت را به یک بستنی میهمان کنی . در روزهای سرد ،سردی شیرین آن بیشتر به دل می نشیند . باور کن ! 

از همه شما ممنون . از تبریکها و نامه ها و هدیه ها .از کسانی که فکر نمی کردم هنوز در خاطرشان مانده باشم . از کسانی که در این صفحه به دیدنم آمدند. شکر برای همه دوستیهای بی غش . شکر برای بودن . برای پاییز .
برای اینکه امسال اولین بار بود که درِ خانه دوستی را زدم و ناگهان جمعی فریادکشان در آغوشم گرفتند :" تولدت مبارک " .شکر برای بودن . برای کیکهای دوست داشتنی تولد . برای شمعها و نفسها . برای اویی که از ورای همه اقیانوسها و صحراها و قهرها و قراردادها ، روز مرا به یاد داشت . برای بسته های تمبر خورده ای که فرستندگانشان از راهی دور می خواستند به وسیله ای به من بفهمانند در این پاییز دوست داشتنی تنها نیستم 
 آنروز گریستم . بغض بزرگی ،بسیار بزرگتر از وسعت حنجره ام ،گلویم را از صبح می فشرد .چشمهای متورمم از روی خامه های رنگی سر می خورد و یادم می آورد که : چه کوچکم گاهی ... این آذر هم رسید و می گذرد ولی ... این عشق و بغض و مهر و لرزش دل و دست ، همه داشته های من است تا آخر عمر ...    

|+| سارا 86/09/09 4:46 PM   
 HAPPY BIRTHDAY to YOU; LITTLE GIRL
 

 

 

...متولد شدم باز

|+| سارا 86/09/03 4:58 PM   
 ...mam
مامان ...تبریکی که امروز با آن خط زیبایت برایم نوشتی باعث شد قلبم از شوق بلرزد،چون کودکی گریه کنم و به احترامت بایستم

 

|+| سارا 86/09/03 10:11 AM  
 again the Fall
این باران که اینگونه می بارد عاصی و وحشی ، این برگهای سرخ و زرد که همچون هزارن دست پیر و مهربان بر زمین ریخته اند، این آذر ،ماه آتش و آب ، بی رحمانه به یادم می آورد که تو اینجا نیستی ...هر باد سرمازده ای که از درز پنجره سرک می کشد ، هر شعاع نور بی رمقی که با گلهای قالی بازی می کند ، هر تکه ابر دلتنگی که به اشاره ای می بارد و می گذرد ،سنگدلانه دلتنگم می کند از این تن ها یی های سخت ...

پ.ن: کافی شاپهای ونک ،نوستالژیزا ترین سائق های احساسی اند
پ.ن ۲:دلهره اولین دیدار، مسیری که طی می شود ، دقیقه ها ، انتخاب جایی دنج ،اولین سفارش غذا ، رایحه خوش پوستی ناشناخته، یک شرم سرخوشانه ،اولین لمس ،دلریختگی ....همه و همه ،گرانبهاترین جاودانه هایی است که از هر رابطه در ذهن جا خوش می کند ....برای ابد... می توانی پس از سالها با لبخندی محو ،مز مزه اش کنی ...طعم توت فرنگی نوبرانه میدهد هنوز ...

|+| سارا 86/09/02 1:40 AM   
Blogroll Me! Free counter and web stats