تبليغاتX
<-سارا وپاییز->
 Hafez
سالها بود که سراغی از حافظ نگرفته بودم! دلتنگی بود یا بی صحبتی یا الهام ؛نمی دانم .... مطلع غزل که باز شد ، درماندم انگار.... چرا هر بار این غزل ، فال و اصل حال من می شود؟؟؟حتی پس از سالها ؟!!!....   . نفست به حق ،حق است خواجه دوست داشتنی زیرک  ....


مستم از باده شبانه هنوز
ساقی ما نرفته خانه هنوز
هست مجلس بر آن قرار که بود
هست مطرب بر آن ترانه هنوز
.....
می کشی و به غمزه می گویی
"عاشقی توبه کرد یا نه هنوز"
نازنینا ز عشق تو بلله
عالمی توبه کرد و ما نه هنوز
.....
حافظ خسته در میانه بماند
می رود یار بر کرانه هنوز

|+| سارا 86/08/27 4:13 PM   
 f*u*c*k this shit
لعنت به تو ... لعنت به اداره مهاجرت ...به فاصله...به زمان! لعنت به من ... لعنت به انتظار... به روزها و شبها ... به ویزا و کاغذ و امضاء  ... . لعنت به این لپ تاپ سفید ... به شیشه خالی ادوکلن تو ...به بغضهای بی پناه من.......    . لعنت به این مرز گربه ای شکل سخت ... به آن پرچم پر ستاره منفور ... به هر که اینجا یا آنجا گیر افتاده ...... . لعنت به تلفن ..... به سیم و کابل ..... به خشونت ...نافهمی .... دشنام ..... به هر چه که باعث شد امروز حس کنم حسرت حتی یک دم و بازدم دیگر را ندارم ....
|+| سارا 86/08/23 7:8 PM  
 far and far away
چقدر باید از کلام من تا فهم تو و از صداقت من تا لمس تو فاصله افتاده  باشد که حتی ساده ترین جمله ها ،چون مغرضانه ترین دشنامها شنیده می شوند و بی مهابا ترین لبخندها ،موذیانه ترین نیشخندها دیده می شوند ...! چقدر باید از نگاه تو تا زمینی که من رویش ایستاده ام فاصله افتاده باشد ؟ روزی ؛نادیده ترین اشاره دست ،لغزش پنهانی پلک ،سرخی محو گونه ها که نه ،حتی سکوت هم معنای ناب و عزیزی داشت و کسی که این همه را به آنی می فهمید و می دانست... حال اما این دور شدن چقدر وسیع و پرفاصله و بی حوصله است که نه کسی بال و پر زدن این مهربانی کوچک را می بیند و نه کسی آن را به همان زیبایی که هست تعبیر می کند؟؟؟

 

پ.ن : بی طعم اعجاب آور شکلات ،دنیا ، بسیار مزخرف تر از اینی که هست می شد .
روزی کسی گفت :  " حداقل بگو شکلات + س ک س " . اما من همچنان بر عقیده خویش پافشاری می کنم!

|+| سارا 86/08/16 5:47 PM   
 you are too young for this

هنوز هم برای جماعت ایرانی ، یکی از مهمترین عوامل ایجاد وجهه و اعتماد و تشخص اجتماعی ،داشتن کبَر سنی است ! اگر جوان باشی و جسور در میان جمعی که همه از تو مسن ترند، محتملاً در خلال یک نزاع لفظی یا اظهار عقیده مخالف با اکثریت و یا بیان یک نقد دوستانه ، از طرف خود جمع؛ چه آشکار و چه پنهان ،محکوم به بی ادبی و بی ظرفیتی و موقعیت نشناسی می شوی ... این محکومیت ها و برخوردهای تحقیرآمیز به جرم جوان بودن، لااقل برای من چیز تازه ای نیست ... .  اولین بارم وقتی بود که با کفش ورزشی و کوله پشتی ؛بنا به درخواست و به عنوان نماینده پدرم در غیابش وارد دفتر کارش شدم و مودبانه از یکی از شرکا خواستم دفاتر حساب را در اختیارم بگذارد زیرا به نظر میرسید که (البته این مورد را اصلا ذکر نکردم) بخشی از هزینه های مربوط به ناهار روزانه  اعضاء ، حتی از یک جشن نامزدی بیشتر است!!! مردک از بالای شیشه عینکش مرا می نگریست :" دَرسِت تموم شد دختر جان؟ لعنت به این مملکت که توش کاری واسه شما جوونا پیدا نمیشه تا گردنتونو واسه کار پیش ما کج نکنین" !!! چه ربطی داشت؟؟ نه، درسم تمام نشده بود ولی مطمئنا برای گرفتن شغل آنجا نبودم ؛هر چند جای غریبی هم نبود، شرکت پدرم بود!اشکال این بود که برای بازبینی هزینه های آن جناب ، زیادی جوان بودم ... .

این دومین ترمی است که در دانشگاه تدریس می کنم و دیگر برایم دیدن واکنش اولیه افراد مسن تر در لباس دانشجو ، به منی که در اولین نگاه یک بچه دبیرستانی پررو ارزیابی می شوم عادی است.علیرغم این کفشهای پاشنه بلند احمقانه و کیف دستی زنانه ای که هیچ رقمه با آن راحت نیستم، باز ظاهر موجه سنی ندارم! جوان ترها که تنها شش هفت سالی از من کوچکترند، در برخوردهای اول نشان می دهند که کلاس را جدی نگرفته اند و انگار همبازی جدیدی به جمعشان وارد شده. تنها پس از چند جلسه که می بینند دانستن مطالبی که تدریس می شود واجب است ، و من جدی و وقت شناس هستم و جواب سوالهایشان را بلدم! ؛مجاب می شوند که سر وقت در کلاس باشند و ساکت به درس گوش کنند ...

 ولی کار با مسن ترها دیگر ماجرایی است دیدنی . زیرا دانشجویان مسن تر من ، اکثراً خود دبیرند و وای بر وقتی که با پیشداوری از حضور یک مدرس جوان ("خیلی جوان" = بخوانید خیلی بی تجربه و نادان )در جلسات اول بنای محک زدن می گذارند ... و اینجاست که من خدا را شکر می کنم که سالهای درس خواندنم زیاد هم بی کیفیت نبوده و مجموعه دانسته هایم از این جمع از خود متشکر، فراتر است ... این پیش داوریها در جلسات اول که: فرد جوانتر به دلیل سن کمترش لاجرم کمتر از دیگران می داند معمولا در پس هر پرسش و با یک نیشخند مشخص می شود ... و البته مناظر بعدی هم دیدنی است اگر بتوانی بی اعتنا به آن لحن مچگیرانه تا لحن پرسشی بی غرض ؛ در کمال خونسردی پاسخ سوال را بدهی ، یک کتاب یا لینک یک سایت را برای مطالعه بیشتر معرفی کنی و در ادامه بخواهی یک نفر (فقط حتی یک نفر )آنچه را که توضیح داده ای ، دوباره تکرار کند ...در این مواقع معمولاً لبخندها می ماسد و همه خود را مشغول نوشتن نشان می دهند و ...  اینگونه تو تا پایان ترم در امانی ...

|+| سارا 86/08/10 10:24 PM   
 

یک خصوصیت خوب در من،توان برقراری ارتباط و نشست و برخاست با انواع سلیقه ها و نگرشهای مذهبی و اخلاقی است . این انواع آنقدر تنوع دارند که مثلاً جمع دوستانی که به خانه ام دعوت کرده ام یا افرادای که ساعتها پای حرفهای خصوصیشان نشسته ام تا به حال ؛ هم شامل یک لائیک تندرو میشده و هم یک موحد محجبه . هم یک مرد سی و چندساله که تا به امروز پوست هیچ زنی را لمس نکرده و هم دختری که هر قسمت از موهایش به یک رنگ است... . این خصوصیت سبب شده تا در اطرافم دایره وسیع و غیرتحمیلی از افراد قابل معاشرت به وجود بیاید که بسته به شرایط و نیاز می توان به هر کدامشان رجوع کرد. من به روابط و دیدارهای منظم و یکنواخت و دائمی با افرادی تکراری (هر آنچه که دوره دوستانه می نامیمش ) ، بی علاقه و بی اعتقادم . صِرف رسیدن تاریخی خاص در تقویم یا رسیدن نوبت به کسی که تا حال میهمانی نداده ؛مرا به معاشرت مجاب نمیکند . تازه می خواهم و متفاوت ...

از همین روست که همیشه همراهی هست برای رفتن به استخر , دوستی برای رفتن به شب نشینی , سلیقه دیگری برای خریدن صندل , پایی برای عکاسی در جنگل , قلبی برای نگران شدن از آنچه ناراحتم میکند  , هم صحبتی برای شبی دلتنگ و البته مجالی برای تنها راه رفتن در این فصل اغواگر ؛ در پاییز ...
|+| سارا 86/08/06 10:18 AM   
Blogroll Me! Free counter and web stats