|
من بزرگوارانه اجازه می دهم تا از تلاشت برای برانگیختن حسادتم مست غرور و لذت شوی . به تو یاد داده اند که زن ، بی حس حسادت ؛ چیزی از زنانگی کم دارد و من ، آشکار و بی خجالت ، حسود شدنم را با گره ابروهایم ، تندی نگاهم ،تیزی کلامم ، قهر چند ساعته ام و خداحافظی های سردم نشان می دهم و خوب می دانم که تو در خلوتت به کودک بودنهایم می خندی و احساس مردتر بودن می کنی ... غافل از اینکه من با این دختربچه بودنها و کودکواره حسود شدنها ، هم از دام ابتذال تکرار "دوستت دارم " گذشته ام و هم زیرکانه به تو نشان داده ام که چه سان دوستت دارم . آری پسرک ... من به سادگی بازی را آغاز می کنم و اجازه می دهم تو برنده اش باشی .زیرا حتی به اشتباه افتادنهای تو را که خود را بزرگ و وارد به ترفندهای عشق ورزی و مرا کودک و نابلد و دست رو شده می انگاری ،سخت دوست می دارم ... دوست داشتم فنجان قهوه به دست ، روبروی او می نشستیم . تو و من و خدا . من سکوت می کردم و می گذاشتم تو حرف بزنی .تو حرف می زدی و او نگاه می کرد و من سکوت ؛ بخار قهوه ته می نشست . شاید تو چون کودکی ، گله می کردی از روزهای سخت ، از خواستن ها و نرسیدن ها ، از حسرت ها و دریغ ها ، از نبودها ,نشدن ها ... او می گفت از دلایل آنچه گذشته بر ما و بین ما . از حکمت و رحمت ،از بهشت و برزخ روزانه که زندگیش می کنیم ،از این بار گران که می کشانیمش مدام بی اذن آسودن ،از جسم تو، از نیاز من ،از طلسمها و اوراد ،از جادوی دوست داشتن ... اما من ، از فراز فنجانم او را می نگریستم و ناگهان آرام می گفتم : دوست من ، آب در هاون می کوبی ، آنقدر تنها مانده ای که در نیافتی ما خود ،خدا شدیم در تحمل آنچه روا داشته ای . بارِ این تن ها یی آنقدر گران بود که ما را نیز چون تو ، بزرگ کرد و سخت . چنان که به سادگی ، همچون عادت به تلخی این مایع سیاه ، طعم گس دنیای تو را بی هیچ رو در هم کشیدن ، مزه می کنیم هر روز و هنوز ... آنگاه در آن فضای ناگهان سرد ،تو شاید در سکوت ،به تهِ فنجانت خیره می شدی . خدا اما لحظه ای از سخن باز می ماند و من پیروزمندانه به هر دوی شما می نگریستم ... در من رودی از شکفتن جاری است دست فراز آور تا از شاخه بازوانم برگ طراوت بچینی - امروز چه ساکتی ! + آره دیگه ! - خوب واسه چی؟ + دارم با سکوتم بهت پیشنهاد می دم بلکه تو هم واسه چند ساعتی ساکت شی ...!!! my season
پاییز و باز آن غوغای رنگها پاییز فصل من ، کز یاد می برم شبهای تیره را شبهای سخت را... که به تلخی گریستم پاییز و شعر و شادخواری باران و آفتاب پاییز فصل من ، فصلی که چون خيال پر باز می کنم ، پرواز میکنم ساده ، سبک ، رها ... گویی که نیستم!!! all that we are
اگر بیست و چندساله ای یعنی فرزند انقلابی . یعنی در بدترین دورانی که یک نسل می گذراند به دنیا آمده ای . اگر بپذیریم که اوج شکوفایی فکر و فرهنگ یک ملت ، لحظه به ثمر رسیدن انقلاب اوست ، بی تردید، افت اندیشه و افول قدرت نیز از همان لحظه آغاز خواهد شد و دریغ از شوخیهای بی جای طبیعت که باعث شد تو و من در بی نظم ترین و نابهنگام ترین زمان ممکن، زاده شویم ... یادت هست زمانی که همه چیز گناه بود و بوی جهنم می داد ؟ یادت هست که شادیهای کوچک ، مجازاتهای بزرگ داشت ؟ فیلم نبود .موسیقی نبود .کتاب ،کم بود .تنها تلویزیونی بود با دو شبکه محدود و رادیویی که انگار همیشه عزادار است . آنچه بود : جنگ بود و جنگ بود و جنگ ... مارش ارتش ،بیدارباش صبحگاهت بود و صف آرایی شروع کلاس درس، یادآور پادگان نظامی . شعار و پرچم و مشت گره کرده در هوا . مرگ بر این ،نفرین بر آن ، درود بر فلان . آژیر قرمز ، لالایی شبها بود و فرمان خاموشی ، بهانه زودتر خوابیدن . مدرسه ات زندان بود و شادمانی ات ؛اگر مانند من ، تهرانی بودی ؛ در زمان موشکباران به اوج می رسید که معصومانه ذوق می کردی : "تا آخر ماه با تلویزیون درس میخوانیم . مدرسه ،بی مدرسه " ! تو ، کودک ساده بی خبر از نگرانیهای کشنده مادرت ، پدرت ... بعدتر ، بزرگتر که شدیم در همان خیابانهای پر از شعار و با همان ترس مزمن از گیر افتادن و شلاق به خاطر چند تار مو یا حمل یک کیف رنگی ، دیگر جنگ نبود. که سایه ای از صلح برقرار بود و دیواری عظیم از تحریم اقتصادی در پیش رو ! شیر نبود ، شکر نبود ، ماهی و مرغ ، حکم طلا را داشت .کوپن ارزاق بود و صف های بی انتهای نان. یادم هست ( قلبم فشرده میشود ولی یادم هست ) همبازیهایم ،چندین روز مرا در بازی خود راه نمیدادند: " همه باهاش قهر باشن " ... ؛ جرمم سنگین بود. عمه زاده ای از اروپا ، همراه یک مسافر ،بسته ای فرستاده بود و برای من چند نوع شکلات صبحانه .پدر می خندید از دیدن صورت کوچک شگفت زده من که :" شکلات روی نان ؟؟" و توضیح می داد که این ، سالهاست غذای صبح بچه های موبور آن طرف آب است و قبلاً ( خودش به قبل از انقلاب می گفت : آن روزها ) هم در فروشگاههای تهران و اهواز( به قیمت تحمل خواری استعمار ) پر بوده است . و لذت بزرگی بود تجربه طعمهای تازه در روزگاری که انتخاب بچه هایش محدود می شد به پفک و آب نبات و بیسکوییت مادر و بستنی پوپ . و من به سادگی طعمهای تازه را به بازیهای تازه ترجیح می دادم و نمی دانستم در دل کوچک همبازی هایم ، چه رشک کودکانه ای برپاست . یکیشان روزی نزدم آمد .موهای صاف داشت و چشمانی درشت؛ افسانه ... کوشیده بود قیافه بی تفاوتی به خود بگیرد اما تهِ صدایش از خوشی می لرزید : " مامانم از همین نوتلا ها !! که تو داشتی توی خونه درست کرد !!! " - " با چی ؟ " - " با کره و عسل . تو تابه سرخشون کرد .گفت اینم همونه فقط رنگش زرده " !!!! آخ!! دوست کوچک من. ببخش مرا . به نادانی و کودکی آن روزهایم ببخش .امروز که حتی نمی دانم کجایی ... و گذشت و گذشت . و ما همچنان با نام نسل انقلاب ماندیم . سالهای بالیدن و بلوغ و سرکشی جان جوانمان ، گویی محو شد در علامت سوال و تعجب . تنها باید هزار امتحان و آزمون را برای اولین بار پشت سر می گذاشتیم و در پس هر آزمونی که می دادیم ، می شنیدیم : " امسال اینگونه بود . از سال دیگر به صورت دیگری است " ... ای لعنت بر این گونه و آن صورت ... نوجوانی گذشت بی آنکه بدانیم چه شد و چه کارهایی که باید می شد و نشد ... جوانی آمد و آرام آرام ماند روی بدنت و بودنت . شوق دانشجو شدن . مجوز جوانی کردن. و شادی دیدن نامت در هزارتوی لیست اسامی روزنامه ها و باز هم .... دانشگاه و پوچی. از همان ترم دوم . از ترم دوم است که می فهمی :" هیچ خبری نبود" . مدینه فاضله ات اگر اینست ، پس کلاهت را از پس معرکه بردار تا دیر نشده . علیرغم این همه سهمیه و عدد و شماره که پشت سر گذاشتی و رقابت خواندیش ، باز ،انگار با خودت مسابقه داده ای... زندگیت همان است که بود! کار ؟ پول؟ سقف ؟ نان ؟آینده ای که خواه ناخواه ، از راه می رسد ؟ اکنون ، نیک ،می دانی: اگر قبل از دانشگاه ،به مدد دست سرنوشت که خانواده و اصل و نسبت را رقم زده ، کار و پول و مسکن و تامین داشتی که هیچ . اگر نداشتی ، تا سالهای مدید هم نخواهی داشت یا از این میان تنها یکی را خواهی داشت . تو هستی میان تردید ماندن و رفتن .در سرزمین خود بمانی و هی بروی و هی نرسی یا رنج کوچ و بغضهای دلتنگ و حسرت آغوشهای گرم را به جان بخری و بگذاری و بگذری ؟؟ بدترین نسل این نسل در گذار است . اینکه اینجا چراغ قرمز را رد میکند و در آن سوی مرز شهروندی سر به راه است . اینکه اینجا هر چه باشد ف پذیرفتنی است جز آنکه سیاست باز شود و در بیرون مرز ،می خواند و کار می کند و به پیش می رود و با سیاست کاری ندارد . مغبون ترین نسل ، نسل من است که از کودکی و نوجوانیش تنها چند آلبوم رنگ و رو رفته باقیست و به کودکان کامپیوترزده امروز و نوجوانان چرب و چیلی نگاه می کند و تنها زیر لب زمزمه که : " چند سال قبل اگر ما اینجور بودیم ، چه بلاها که بر سرمان نمی آمد " !!! نسل من ، نیمه کتابخوان و نیمه دیجیتال که از افتخارات کتابخوانان دیروز و لاقیدی دیجیت شدگان امروز کمترین بهره را دارد . نه اینوری شده ، نه آنوری . ملغمه ای شد پر از سوال و جواب ناقص . نسل من ، نسل گنگی است . قهرمان و افسانه و پیر و مراد ، ندارد . بین قاره ها ، می چرخد و شاید در جایی ریشه کند و شاید نه . نه مجنون وار و پدربزرگانه عاشق می شود ، نه چون پدرش داش آکل باز می شود و نه چون همسایه های نوجوان و امروزیش اهل سقط جنین در دستشوییهای دبیرستان است. نه رَپِر است و نه روحوضی .سی دی فریدون فروغی و فرهاد دارد و شجریان و ناظری را. مجموعه های پینک فلوید و رومینا پاور – آلبانو را آرشیو کرده و محمد نوری و بنان و ویگن را. روزی مادرم گفت : " اینهایی که تو گوش میکنی , موسیقی نسل ماست .خاطرات ماست . جاودانه های ماست . این اصلا بد نیست که با عاشقیهای ما ،عاشقی کنی ولی موسیقی دوره خودتان کو؟ جاودانه های شما کجایند؟؟ " !!! من پاسخی نداشتم... امروز ، در نوشته های بسیاری از همنسلان من ، مهمترین کتابهایی که به تازگی خوانده اند به چشم می خورد : ژرمینال , خداحافظ گری کوپر , جان شیفته ... مادر سر تکان می دهد : " اینها ، تورات بیست سالگی ما بود که با بیست سالگی مادرانمان فرق داشت . شما باز همین ها را می خوانید و به وجد میایید؟؟" من باز هم پاسخی ندارم ... تنها می دانم ، شوخی بدی بود به دنیا آمدن در زمانی که همه چیز می رفت تا شکلی ناشناخته به خود بگیرد . من و نسلم گم شدیم انگار در هیاهوی جنگ و صلح و صلح و جنگ . گم شدیم در غرور زخم خورده سرزمینی که تنها به گذشته ای درخشان می نازد و حال را بدجور باخته و در فخر ابلهانه کشورهای دیگر که مردمانشان تنها پنجاه سال است حمام می کنند و دریغ و درد که نسل من برای کسب حق خواندن درس و داشتن شغل باید بلاهت غرور این جماعت را ببیند و دم نزند. نسل من ،جا مانده ، گم شده ،حل شده . نسل من ، تعریف نشده و تعریف ناشدنی است . |