|
عشق ؟؟ وجود دارد آیا ؟؟ که می داند ؟ من به خیلی چیزها می گویم عشق و به خود عشق بی اعتقادم ! وقتی از عشق می گویم انگار از هزار لحظه و نگاه و کلمه حرف می زنم جز خود عشق ، عشق برای من ،نامها و نشانهای دیگری دارد . من به دقایقی می گویم عشق که بی قرار از پنجره ماشین، خیابانها را می شمردم تا به تو برسم . به دسته گل کوچکم ، به دستهای مشوشم می گویم عشق . امشب در خلوت این اتاق سبز تنها ، می نویسم که : عشق محوطه فرودگاه است . عشق آن لحظه است که من دیر میرسم و تو از پشت شیشها نگاهم می کنی و تنها لبخند می زنی . عشق ، آغوش بی سرزنش توست در پاسخ عذرخواهیهای من ؛ پس از ساعتهای طولانی که سپری کرده ای تا به لحظه دیدن برسی و من دیر رسیده ام و تو تنها در آغوشم کشیده ای که : " خوب شد آمدی ، دیر یا زودش مهم نیست " عشق آن چراغ سرخ رنگ بود که زیر نورش ؛ من ساعتی پس از دیدنت از آن همه روزهای دوراز تو گله می کردم و تو در سکوت می نگریستی . عشق لحظه ای است که با بوسه ای بی هوا ، رشته کلام از دستم رفت ... آن شب ، عشق ، باران هدیه های رنگارنگ تو بود که بعدها دانستم تمام پس اندازت را بلعیده و عشق ،بار دیگر ، غرور نگاهت بود بر دستان من در پس باز کردن هر هدیه . عشق ،داغی لمست بود بر پوستم . عشق لنز دوربینهایمان بود که لحظه لحظه هایمان را برای یکدیگر را ثبت میکردند. در شب تولدت ، عشق برای من کیکی بود که شمع بزرگی رویش گذاشتم . کیکی به شکل دو قلب که به شوق تو ساعتها برای پخت و تزیینش فکر کردم و کار . عشق ، همین اتاقک من بود در روزهای بودنت . که من و تو را در گرمترین ساعات روز پناه می داد . عشق ، عادت من به شیرینی آب نباتهای قرمز بود که هر صبح با مهربانی در دهانم می گذاشتی . عشق، بازار رنگین ماسوله بود و خنکای نسیمش .یا داغی ماسهای نمک آبرود و صدای صدفهایش . و به حتم عشق ،مطبوعی هوای ویلای کوچک بود در دنجترین حاشیه جنگل که هر صبح، خورشیدش از پنجره صدای تو را می شنید : " تو هستی . خورشید لازم نیست " ... اولین سقف مشترک ما ... عشق عصبیت و غرور ما بود . وقتی پس از بحثی دیوانه وار ؛ نه من ماندم نه تو ! به لحظه ای گفتیم : " خداحافظ برای همیشه " ... ساعتی دیگر شنیدمت :" راهش اینست . خودم را خواهم کشت " ... به آنی در آغوش هم می گریستیم . ساده و سبک . عشق ، شادی زنانه من بود . وقتی با هر لباس تازه ، نگاهت را ساعتها به چنگ می آوردم .وقتی در خلال هر فرصت کوچک ، تو را پشت سرم می دیدم که به شتاب به سوی من می آیی ... عشق ، شبهای شراب ما بود . من و تو و دُرد شراب ... و عشق می آمد و سکوت خانه را در اوج لذت می شکست ... عشق ، نوای پرطنین دف تو بود که بر قلب من هجوم میاورد. عشق ،گریز دقایق بود که بیرحم میگذشتند و من نمیتوانستم بگیرمشان . ناتوانی من بود در ایستاندن زمان . عشق ،همان شکستن توبه ات بود : " این دعوای آخر است ، هرگز معذرت نمی خواهم و بر نمیگردم " همان شب ، در کنار هم راه میرفتیم : " مرا ببخش " ... عشق خنده های توست که مایوسانه تلاش می کنند مرا از دلتنگی باز دارند . عشق ،نوازشهای دست کوچک من است بر گونه مردانه تو . عشق ، شیشه های دوباره خداحافظی است . من این سو تو را می نگرم که سعی می کنی محکم به نظر بیایی و چه سخت است محکم بودن در برابر : " دلم برایت تنگ است از همین حالا " عشق ،منم که تا آخرین لحظه ،هوای مشترک سالن را نفس می کشم . عشق تویی که دیوانه وار مرا از میان آن همه دست و چهره و صدا و بغض ،پیدا می کنی . عشق ،تویی که به تلخی لبخند می زنی و از پشت اشکهایت برایم دست تکان می دهی ... دقیقه های دیگر ،باز ،عشق شکل دیگری به خود خواهد گرفت ...عشق ، بوسه ای می شود سرکش و بی قانون که بی اعتنا به مرز و قانون و دیوارها و شیشه ها ، از فراز همه دستها و چهره ها و صداها و بغضها ، می گذرد و بی پرسش و بی مهابا ، بر گونه خیس از اشک من ، آرام می گیرد و میگوید : "خداحافظ گلکم " |
