تبليغاتX
<-سارا وپاییز->
 you, me and God

سالن انتظار فرودگاه مهرآباد را دوست دارم . دوست داشتنی غمناک اما . این سالن یادآور بسیاری خاطره هاست برایم . من شبی در همان سالن به شانه هایت نگریستم که زیر بار خداحافظی زودهنگام ، خم شده بودند . در همان سالن ، مقابل چشمان کنجکاو صدها مسافر و همراه و مامور ، می بوسیدمت به گرمی تمام احساس زنانه ام . آنجا در یک صبح مه آلود هواپیمایی را با نگاه بدرقه کرده ام که تو در آن به تلخی می گریستی .

روزها و شبها گذشت . ما فرازها و فرودهایی داشتیم که تنها خود می دانیم و اویی که می گویند خداست . ما سه نفر ،تنها ما سه نفر شاهدیم بر بغضهای مردانه تو و پوست گُر گرفته من در شبهایی که دستمان به هیچکجای شبهای تیره گره نمی خورد .

امروز ، رفیق من ، تنها دو هفته مانده است به دوباره دیدنت . دوباره تنها برای چند روز از آن من خواهی بود و من دیگر تمام خودم را نخواهم داشت در آن ساعات. دوباره در شبهای طولانی معاشقه ،با صدای بلند خواهیم خندید و من سعی خواهم کرد به روز رفتنت فکر نکنم . دوباره در آغوش تو گم خواهم شد و نخواهم گذاشت که لغزش یک قطره اشک کوچک سرکش را که ناامیدانه سعی در حبسش دارم ببینی . تو  که نگاه خیره چشمهای عسلی رنگ را دوست می داری و من ، ناگزیر ،تنها در تاریکی مطلق است که می توانم بدون پنهان کردن ته مایه غم جا گرفته در پشت پلکهایم به تو خیره نگاه کنم. تنها دو هفته مانده است که رد انگشتان داغ تو ، روی رگهای مرتعش من نقش ببندد .

امروز ، رفیق من ،تنها به آمدنت فکر می کنم . به شیشه های بزرگ فرودگاه . به لحظه ای که نگاه کودکانه ات را ببینم که بین آن همه چهره خندان ،منتظر یا غمزده ،به دنبال من می گردند . به آن دست گل مریم ،گل محبوب تو ؛که خواهم خرید و به فروشنده خواهم گفت که تازه ترین غنچه رز را در بین آن جای دهد . به لحظه ای که از در بیرون بیایی . به لحظه ای که دیگر ماموری و اسلحه ای بین ما نباشد . به لحظه ای که تنها یک نفس فاصله بیندازد بین ما و دیگر هیچ . به رفتنت ، به آنچه که در روز رفتنت یا روزهای بعد از آن خواهم نوشت فکر نمی کنم . نمی خواهم به یاد بیاورم که چه کوتاه است این ساعات و چه زود خواهند گذشت و دوباره همان سالن خواهد بود و تو و من و نگاه سرگردانمان بین هیاهوی جمعیت  در لحظه ای که خاک مرا ترک می کنی ... نه ، این ابرهای تیره را که بر فراز  روزهای دوریِ دوباره  می وزند ،نمیخواهم .

دم را غنیمت است ... من ... من به زودی ، به دیدنت خواهم آمد ...

 

"و روزی که به سراغت بیایم

با یک دست لباس سپید

و لبخند

حتما کسی خواهد گفت :

گاهی دلم برای ستاره شدن تنگ می شود ،

گاهی برای چشمانت ..."

|+| سارا 86/05/19 11:0 PM   
 Our figures

ما نقشهای مبهمی هستیم

سایه هایی ممتد

در زمینه سپید این فنجان قهوه

ما ؛ تو و من

در هم تنیده شده ایم  اینجا

در بستر این دُرد تیره

نیمی از من تویی

نیمی از تو من

نقش ما

ناگزیر از محو شدن با اولین قطره های آب

چه زود شسته می شود

همچون رد نمناک بوسه هایمان

زیر نوازش باران

 

 

|+| سارا 86/05/14 4:54 PM   
 granaz

نه آدمم نه گنجشک

اتفاقی کوچکم

هر بار می افتم

دو تکه می شوم

نیمی را باد میبرد

نیمی را مردی که نمیشناسم

|+| سارا 86/05/07 4:48 PM   
Blogroll Me! Free counter and web stats