|
Hamoon
شب .شبکه چهار . ویژه فیلم هامون . گفتگو با آدمهایی که هامونبازند سالها . ... کودک بودم . مادرم بود و من . در سینمایی خلوت . هامون می دیدیم . در عالم کودکی احساس خطر کردم : مادر انگار عاشق شده . ترسیدم . خانوده کوچکم را از همان کودکی دوست می داشتم ... حمید هامون ، تو در مهشید چه دیدی که خراب و مست ،کوی و خیابان و شهر و را بی قرار، میرفتی و باز میگشتی؟ یا در علی عابدینی و یا در ابراهیم، پدر عشق و ایمان؟؟؟جواب چه بود؟ عشق؟؟؟ و مادرم در تو چه دید که هنوز ،همانی برایش بی تغییر انگار . انگار جایی در سالهای جوانیش با تو مانده است و مرا می ترسانی باز که خود نیز اینسان دچارت شدم در کشاکش سالهای بلوغ و پس از آن؟ یکی گفت :" اگر کودکی را به تماشای هامون ببرند و او ابراهیمِ پدر و اسماعیلِ پسر را ببیند که چگونه اند در طوفان تردید یا تسلیم ؛ با کدامیک همذاتپنداری خواهد کرد؟ کودک بودیم . خود را جای اسماعیل گذاشتیم . ولی باز دیوانه شدیم" آزمودم عقل دور اندیش را بعد از این دیوانه سازم خویش را .... آری آقای دکتر ...چنین شدیم و گذشت .... از همان پیچهای جاده ، از همان معجزه خواستنهای هامون وار ، از همان استغاثه ها مانده ام تا امروز که کودکانگیها رفته اند و نهال بی باوری من به معجزه و جادوی دوست داشتن ،کم کم ریشه دوانده ولی همچنان ، هامون ،هامون مانده است برایم . یک مراسم آشنا است دیدنش و گریستن در لحظه ای که آنیکِ مادربزرگ می پرسد : " دلت شکسته؟ غمخواری نداری؟ " حمید هامون ، من بارها با تو آن پله هارا با شتاب بالا رفته ام . بارها قلبم از شوق لرزیده است وقتی دیده ام در کتابسرا ،مهشید بی صبرانه منتظر توست . بارها دیدن کمر خم شده ات را زیر بار آن بغض سیاه تاب نیاورده ام . بارها قدمهای مهشید را با صدای بلند شمرده ام و نجوا کرده ام که تو شلیک نخواهی کرد . بارها لذت برده ام از شنیدن : دوستت دارم الاااااغ .... من لحظه لحظه هامون را ،حمیدش را ، ابراهیم در آتشش را ، علی جونی اش را ، مهشید سر به هوایش را ، سرگشتگی و آویختگیش را ، عشق و استیصالش را ...نفس کشیده ام ، بلعیده ام ، زندگی کرده ام . آری حمید هامون ، تو را زندگی کرده ام بارها ... مادر . ممنون . به خاطر همه چیز ؛ همه چیز و آن روز و آن سینمای خلوت و هامون . که می داند ؟ کیفیت این رابطه که بین تو و من است در شرایط دیگر شاید به گونه ای دیگر می بود . مکالماتمان ، ناگفته هایمان ، نوازشها و نیازهای کلامی ، پرخاشها و عصبیتها ، این که تو اینگونه بی تابی و من اینگونه خاموش ، اینکه تو با همه وجود می خواهی اینجا باشی و من با همه بودنم تلاش می کنم که آرامت کنم ، اینکه تو به در و دیوار می کوبی و من از بیقراریهایت دیوانه می شوم ، و اینکه ساعتهای پلید که دیر می گذرند بر ما ؛ همه و همه رابطه من و تو را شکل می بخشند و قوام می دهند بی آنکه ما خود بخواهیمش اینگونه که هست . که می داند اگر این فاصله و انتظار نبود ، دلتنگیهای کودکانه تو به چه شکل در می آمد ؟ که می داند اگر این طویلترین اختلاف ساعت و مکان نبود ، من چگونه می شدم مقابل چشمان نوازشگر تو که هر حرکتی را به جزئی ترین شکلش در خاطرت ثبت می کنند؟ و که می داند اگر کنار لمس من بودی ، دلخوریها و قهرها و سکوتهایمان ،چه رنگی به خود می گرفتند؟ بین ما فاصله به وسعت اقیانوس و قاره ها ست . من نمی توانم این فاصله سمج حقیقی تلخ را بپیمایم و در دستهایی که به وسعت تمام آغوشت باز کرده ای برایم ، جا بگیرم . نمی توانم اشکهای داغ تو پاک کنم و آن چند چروک کوچک کنار چشمانت را با دستهایم باز کنم و آرام بنشینم که باز به طپشهای قلبم گوش کنی و بگویی :" دلت بچه گنجشک بی تاب من است" من اینجایم و تو آنجا . اینجا شب است و آنجا روز و تو از این فاصله و این ساعات و از این گونه که هست خشمگینی . دریغ که دستهای من به پوست تو نمی رسند امشب ، که داغیش را نوازش کنم و آرام زمزمه کنم برایت که : من کنارت هستم .هستم همینجا و دیگر جایی نخواهم رفت .... I AM PERSIAN
I am persian
دریای حقیقت ساحل ندارد
تنبلها پارو بزنید پارو بزنید پارو بزنید الکساندر ژاردن
آقای همسایه بداخلاق
محبوبه های شب باغچه ات آنقدر سپید و شیرینند و عطر سکر آور عشق بازیشان با نسیم شب آنقدر عمیق و گرم در اتاقم می پیچد ... که حاضرم به خاطر همه اینها ، هر صبح به تو سلام کنم
با احترام همسایه ات : سارا bad woman
هیچ دقت کرده اید که سلیقه و پسند عموم ملل نسبت به فرم و محتوای زن بودن ، در حال تغییر که نه ، در میانه یک استحاله ناگزیر است؟؟؟ فیلمها ، کلیپها ، بازیهای کامپیوتری ، مجلات ... همه به طور مرموزی در حال تبلیغ این موجود دست ساز هستند : زن مورد تحسین برای مخاطب عام رسانه (چه غرب وچه شرق) زنی با بهرهمندی از مقادیر متنابهی زیبایی چهره ، لب کلفت ، بدنی پرداخته و عضلانی ، خشونت رفتاری ، غرور و سنگدلی تا حد وحشیگری و مهارت در هنرهای رزمی و کشت و کشتار، سر بریدن با چاقو ، جاسوس ،و منفجر کننده مین است !داشتن بهره هوشی هم برای حدس زدن رمز نقشه ها و خواندن طلسمها و جادو جنبل کار را رونق می بخشد . این الگو آنقدر تکرار و این عادی سازی چنان با مهارت انجام شده که حتی همه گیر شدنش به چشم نمی آید. نتیجه هم می شود ازدیاد برادران زیر ابرو برداشته و خال گذاشته و گیسو کمند ...
talented
اسمش هست آلاسکا سوپر .محتوی یک کیک ساده + دسر روش شامل خامه و هلو و گردو و ژله و ... یه چهار ساعتی وقتمو گرفت ...شرمنده که جا برای پذیرایی از همتون نداشتم . ولی خدایی گویا یک کم هنرمندما !!!! ...me
اینکه جایی باشد مثل یک بلاگ برای نوشتن ،بسیار موهبت بزرگی است . اینکه من می توانم در گوشه خلوت این اتاق سبز بنشینم ، کلیدهای سپید را فشار دهم تا کلمات سیاه در جلوی چشمم جان بگیرند ، اینکه تو می توانی تمامِ تمام ِ مرا بخوانی بدون اینکه حتی مرا دیده باشی یا صدایم کرده باشی ، اینکه من به تو فکر می کنم که در این لحظه با نوشته هایم به کجا می روی ... خوب است ، خیلی خوب است ... کاش اما می شد از این ته مانده انقیاد خودخواسته دست بردارم . کاش می توانستم که به تمامی ، خودم باشم در این دنیای ساکت ساختگی که من و تو ساختیم و پرداختیم و بزرگش کردیم . من ، سارا ی پاییز ، متاسفم از اینکه حتی اینجا هم متاثر از یک نیروی ناشناخته ، نمی توانم از تمام ِ تمام ِ خودم بگویم ... . حیف ؛ کلمات آنقدر مقدسند که تنها با بخش والامنشانه روحم در آنها می دَمَم ! نمی توانم از سخیف ترین افکار و سبعانه ترین امیال و کودکانه ترین دل آزردگیهایم بگویم . ناخودآگاه می بینم که حتی اینجا نیز غرور انسانی خود را نمی شکنم !! اگر جایی به اندازه کافی هوشمند نبوده باشم ، کودن جلوه کرده باشم ، میلی پلید داشته باشم یا از خویشی یا غیری ، حس دل به هم خوردگی بدی داشته باشم تا حدی که بتوانم به مرگ او فکر کنم! نمی توانم در اینجا به سادگی از آن سخن بگویم ... بد یا خوب ، نمی توانم . من به تو که مرا می خوانی فکر می کنم . می دانم که از پس کلمات تنها بخشی از مرا خواهی شناخت اگر بخواهی و این بخش همانی است که من به تو نشان داده ام .همانگونه که تویی که می نویسی نیز با من رفتار می کنی .حتما رازهایی هست .حتم که ناگفته هایی و دردهایی و میلهایی ... که نمی گویم و نمی گویی . هست . ولی چیست این؟این نگفتن و گذشتن؟ ترس؟ شرم ؟ تقیِه ؟ نشانه گذار از صداقت منحصر به فرد کودکی؟ علامت غمگین بزرگ و بزرگ تر و سالمند و سالمندتر شدن؟؟؟ راستگو تر از آنم که بنویسم و در " خفا آن کار دیگر کنم " نه . من مانند نوشته هایم فکر می کنم و زندگی . اما دوست تر می داشتم که از ناگفته ترینهایم بگویم .واگویه کردن دردها گاهی ،تنها گاهی از رنج آنها می کاهد . چقدر به این " گاهی " محتاجم ... کاش می شد . نمی توانم . هنوز با قلب سپید یک برگ کاغذ ؛ که کسی جز خودم نمی خواندش ، حس خودمانی تری دارم ...و افسوس ... |
