تبليغاتX
<-سارا وپاییز->
 wind maker
الهه باد...وقتی میکشیدمش  در آبیها غرق بودم انگار...نسیم سیال خنکی می وزید ...معطر و تازه...یادش بخیر ...

|+| سارا 86/03/29 11:56 PM   
 writer baby

داستان فاش شدن راز ساعت سازی سوئیسیها در ژاپن و قبضه کردن بازار توسط ساعت سازان ژاپنی ،تفکربرانگیز است . اینکه عالی رتبه ترین مهندسین و اهالی فن ژاپنی برای کسب (بگویید دزدیدن) دانش در لباس مستخدم و آبدارچی به کارخانه های سوئیس نفوذ کرده و تکنولوژی دست نیافتنی ساخت ساعت را از آنجا وارد کشور خود کنند در زمان خود تلنگری بود برای دیگران که : تقلید به نوبه خود خیلی هم چیز بدی نیست . حال چه سوئیس ، ژاپنی ها را copy minder خطاب کند و چه کشورهای مولد فکر ، این ملت را محکوم کنند به اینکه هرگز از خود ایده مستقل ندارد و تنها با الهام از فکر دیگران و با پشتکار بی همتایش به جلو می رود ،باز دراصل ماجرا تغییری ایجاد نخواهد کرد .

تقلید به نوعی از قدیمیترین مهارتهای بشری است .به زعم خیلیها تقلید ،قوه ابتکار و پویایی ابداع را سلب می کند . اما روی دیگر سکه هم هست ؛قدرت درک اینکه ببینی دیگری چه راهی رفته و اکنون کجاست ،تو را وامیدارد به جای رفتن و تکرار همان راه ،از همان نقطه که او ایستاده شروع کنی . به تعبیری میانبر بزنی و شاید هم زودتر  از خود او به مقصد برسی . هر چند در عمل ، تفاوت میان این دو مهارت بسیار ریز و نادیدنی است . بسیار فکر و تمرین و تمرکز می خواهد که به دام ادا درآوردن و کپی سازی نیفتی . راه دور نرویم . به جز جشنها و فستیوالهای جهانی که کپی دست چندم از یک جشن باشکوه یا یک اقدام نوآورانه در یک زمینه بخصوص است و بارها و بارها تکرار می شود ، و به جز مثال نخ نمای سینما و تلویزیون ایران با آن فیلمها و سریالهای سری دوزی شده که پس از موفقیت یک فیلم یا نمایش خاص راهی بازار جلب مخاطب می شوند ،مثال بارز در همین بلاگستان خودمان است . چند سال پیش که بلاگ نویسی فارسی فقط روی سرور پرشین بلاگ امکان پذیر بود ، چند نفر آدم عادی شروع کردند به گفتن حرفهای تازه ،یا شاید هم نه ، حرفهای روزمره را در قالب تازه ای گفتند . شکل بلاگها را با کدهای جاوا تغییر دادند و سایت خریدند و ...

من ،خود روزی به تقلید از یکی از همینها ترغیب شدم که آنچه روی کاغذ و برای خودم می نویسم ،در وب  و برای همه بنویسم  . یکی از همین بلاگها من و آیسان بود (هنوز هم هست) . روزهای زیادی می خواندمش و تعقیب میکردم رشد یک بچه کوچک را در این محیط مجازی و شیرین زبانیهایش را و ادا ها و بداخمیهایش را . در زمان خود خواندنی جالبی بود .طرفدار هم زیاد داشت . هنوز هم با وجود تکراری شدن فرم و محتوای مطالب در جدول پربیننده ترینهاست. اما به مرور یک بیماری انگار در این بلاگستان شیوع پیدا کرد :من یک وبلاگ نویس کوچولو هستم ، مامان بابا و نی نی، من کوچولوترین وبلاگ نویسم ، من 2 سال دالم و اینا لو مامانی بلام مینویسه، مامان فری و بابا هوشی و من ، ماجراهای یه نی نی تازه دنیا اومده از زبون خودش  و .....

تا بخواهید هست . حال این همه نی نی کوچولوی نویسنده که از رحم مادر با یک عدد قلم سرِسبز بر باد ده و مشتی کلید کی بورد و سواد قلم فرسایی به دنیا آمده اند ،چگونه همه سر از این بلاگستان ما در آورده اند بماند . و این نیز بماند که معرفی مارک این پوشک و آن شیرخشک و اینکه امروز چند بار (گلاب به روی همه) زندگی را شیرین کرده اند چه سودی برای جمعیت خسته از کار و درس و شلوغی شهر و سیاست باز یا سیاست زده و تنها یا رفیق باز و درون مرزی یا برون مرزی ما خواهد داشت  که در اینجا یکدیگر را می خوانند و پیدا می کنند و به هم گوش می دهند . و جالبتر آنکه تو یک ساعت شرح دلتنگی میدهی یا از یک ماجرای ناراحت یا خوشحال کننده یا یک مسئله غامض در بلاگت می نویسی  و بعد اولین کامنتت را می بینی که نتیجه تیزهوشی یکی از همین کوچولوهای تو دل برو است که دعوتت می کند از بلاگ او نیز دیدن کنی و نظرت را در مورد آخرین عکس اندماغش بگویی !!! خیلی از ما ایرانیها اهل اطاله کلامیم و کش دادن و تکرار .و گاهی آنقدر یک مسئله را کش می دهیم و می دهیم که حال همه را به هم می زند . تا بیش از این حال خودم  وتویی که می خوانی به هم نخورده ...، روز خوبی داشته باشی .

|+| سارا 86/03/23 2:7 PM   
 

تنهایی ، همان حس آشنای بیشتر وقتهاست .

وقتی ببینی او که تا دیروز بود و با تو بود ، حتی ساده ترین کلام تو را کج می فهمد ؛ وقتی تهِ ته ِ لبخندت ، بغضی کهنه خانه کرده باشد ؛

وقتی نگاهت بی پناه و سرمازده روی اشیاء بلغزد ؛

وقتی دست دوستانه ای نیست ؛

و صدایی

و گرمایی ...

تنهایی آمده و در آغوشت کشیده و سخت به خود می فشاردت

بر تو وارد شده و بیرون کردنش کاری است کارزار

وقتی می گویی و کسی نیست که بشنود ؛

وقتی می نویسی و کسی نیست که بخواند ؛

وقتی می گریی و کسی نیست که بر تو پهلو زند ؛

وقتی چهره آشنایی نیست ؛

و "او" یی

و "ما" یی ...

تنهایی آمده و در آغوشت کشیده و سخت به خود می فشاردت

بر تو وارد شده و بیرون کردنش کاری است کارزار

 

 

پ.ن

از تو ممنون که می خوانی

و از :  ×و × ؛ بچه های خونگرم جنوب ،که هستند .

|+| سارا 86/03/21 2:14 AM   
 rain and tears

نیاز به نوشتن ؛ این موهبت بزرگ ، خود نوعی مرهم  است برای زخمهایی که به روح می خورد . نوشتن برای ما که می نویسیم ، رفع خیلی از عطش هاست ...

 

همانگونه که نیاز به بیشتر دیده شدن در رگ و پی یک بازیگر می جوشد ، نیاز به خوانده شدن در خون من جاری است . کاش می شد نامم را فاش کنم برایت . کاش می شد که بی دغدغه و ترس از قضاوت شدن و حکم دیدن بنویسم . کاش تنها سارا و پاییز خویش نبودم ....

باران غریبی می بارد اینجا ، نزدیک جنگلهای شمال ، در پشت پنجره ای که هر از گاه بی تاب و قرار  به سویش می روم و از این طوفان تابستانی حال دیگری می شوم انگار ...

هوای من ، هوای همین جنگلهاست . بوی خاک باران خورده می دهد و برگ . بوی سبز دلتنگی و بوی آب ، هوای من امروز ،هوای تابستانه همینجاست ...

امروز اما تنها دلم همین درختهای خیس زبان گنجشک را نمی خواهد و همین بودن که هستیم و همین باران که می بارد و چه زود به اوج می رسد و تمام می شود!

امروز دلم می خواهد که هرگز آرزوی فراموش شده ای نبود .یا حسرت مرده ای یا خواهش کم رنگی. یا کاش دست کم دوری تو نبود یا این بودن من که پنهانش می کنم ،اینگونه نبود.چه برای اویی که این نوشته را می خواند ،چه برای  تویی که نمی خوانی ...

امروز ....چه پریشان می گویم ... هوای دلم ، تابستانه است و  سخت ابری ...

|+| سارا 86/03/15 7:6 PM   
 the game

این هم نتایج بازی " تاثیرگذارترین آدمها در طول زندگی " با شرکت من و به دعوت مهران عزیز

 

شاید مثل خیلیها ولی با کیفیت متفاوت : مادرم

با من در طول بلوار کشاورز می دوید و بلند می خواندیم : یک ظرف پر میوه ، یک باغ پر گل ... بی پروا و سبک . ساعت را نشانم می داد و می گفت که عقربه کوچک چقدر راه باید برود تا دوباره از سر کار به خانه باز گردد. چه تنها بودم وقتی نبود . لعنت به آن عقربه تنبل و احمق! هر روز با یک هدیه در دستهای پر از مادریش، او بود و قلبی که با همه مهربانی های دنیا پر شده بود . روزی که دستنوشته های جوانیش را کشف می کردم ، بر تکه کاغذ باطله ای این شعر را یافتم با آن خط خوش آشنا... به تاریخ نخستین روزهای تولدم(توضیح دیگری ندارم.  او ، با همه جسم و جانش، خود خود همین شعر است ) :

ای چشم سبز من     

                   در پای گاهواره خوابت چه بخوانم؟

ای ادامهء هستی من

                   در تو محدود می شوم ، در تو تکرار می شوم ، در تو بر می افرازم ، در تو ته می نشینم

ای برگزیده *

                  تا آنگاه با من باش که پر پروازت پا بگیرد

                  و تا آنگاه با من باش که پر پروازت نشکند

به تو خواهم گفت

                 راز عشق را ،راز هستی را ، راز چگونه بودن را

                                                       راز چگونه شدن را

آنچنان که خود می دانم

اما نمی گویم که خانه ات را در کجا بسازی

در قصه هایی که برای تو می گویم

دیو سیاه و اسب تیزپا نخواهند بود

و نیز شاهزاده ای که از دیاری سفر کند ...

در قصه های من ، سنجاقک همانقدر زیباست که پروانه

و گلهای وحشی کوهستان همانقدر لطیف اند که ارکیده های گلخانه همسایه

و خدا آنچنان نزدیک است که صدای نفسهایش را خواهی شنید

و مرگ همانقدر ساده و خوب است که زندگی

در قصه های من

                  داشتن برای تقدیم کردن است

                  و نداشتن هنر نیست ، ولی غصه ای هم ندارد ....

 

پدرم . مردی نبود که فکر بکر حسابگرانه اش را و دل لبریز از شجاعت خطر کردنش را تحسین کنم . اما :

دوستش داشتم

به پارک می رفتیم. مخصوصا خود را پنهان می کرد . کمی ترس از تنها ماندن ، کمی دلهره از جا ماندن ، کمی گیجی که حالا چه می شود ؟ قلب کوچکم را پر می کرد .اما او پیدا می شد باز و من پیروزمندانه فکر می کردم خودم پیدایش کرده ام!! امروز شاید این بی نیازی من به حتمِ  بودن با کسی ، این بی ترسی از ماندن با خود ، نتیجه همان گردشهای دونفره است . حتی در سخت ترین تنشها و بگو مگو ها . بی قید و شرط دوستم داشت ؛ دیوانگیهایم را ، خلق و خوی بهاریم را ، رک گویی و جسارتم را . روزی که کارنامه ام را گرفته و با دیدن نمره ریاضی به شدت گریسته بودم مرا برد و برایم جایزه! خرید . یک گردنبند . هنوز دارمش.

 

استاد نقاشیم . آقای یحیی زاده .

روز اول کلاس ، با آن مکعب های تمام نشدنی و آن لبخند که همیشه از خطوط خجالت زده من روی کاغذ ایراد می گرفت . من بالیدم و خطوط خجالتی ، بالغ و زنانه و صریح شدند. لکه های مغرور رنگ شدند روی بوم و مقوا . آدم شدند و آهو و ماه . کشتزار شدند و رودی که به دریا می ریزد همواره . ما بحث می کردیم : فلسفه در نقاشی ، عکاسی ، موسیقی و صدای محمد نوری بود که می پیچید در غبار رنگها و نورها و سایه های آتلیه نیمه تاریک . عمیق شدن را و کاویدن خویش را و سپس به سخره گرفتن تمام آنچه یافته ای ، او به من آموخت در گذار سالها و سالها .

 

س . ا

 عاشقش شدم؟ نمی دانم . شاید جنون جوانی بود یا بی قراریهای دل سودایی من که به اینور و آنور میزد و می افتاد و می شکست و باز پرخون و زنده بر می خاست . او؟ آه نه.  حقیر و کوچک بود در برابر بزرگی من . می دانید... به خاطر حقیر بودنش نامش بر خلاف روال در این فهرست آمده . زیرا من در برابر او بزرگ و بزرگ و بزرگ شدم . بوسه و لمس او ، میوه ممنوعه حوا بود برایم . آنقدر می ستودمش که  بودن خودم یادم رفت . شاید روزی از تمام شدن او شکستم .اما او رفت که من ، من شدم . امروز می دانم که خام بودم تا حد جنون .هماورد من که نبود هیچ ، تو بگو موری کوچک بود، گیج و بی تصمیم در برابر غول عواطفی بکر و تازه که تنها من می توانستم تقدیمشان کنم

 کابوست آشفته تر باد   شاید که تعبیرش را تدبیری کنی  **

 

آ . د

دوستم (معشوقم نبود هرگز و شاید حیف)

کارگردان و عکاس و طراح و نویسنده و نقاش و ... . خطر کردم برای دیدنش . نگاهمان در هم گره خورد و تمام.

" کسی بهت گفته تا حالا که دستهات تا چه حد زیباست ؟ از استاتیک بدن به شدت زنانه ات چی می دونی؟ " . خواست مدل عکاسی اش باشم یا نقاشی اش یا دوستترین باشم برایش . آنقدر مذهب زده و سترون بودم که تنها به مدد هوش و قوه طنز مهار نشدنیم حالش را به هم نزدم . بارها خواست که در کنار بحثهای طولانی و ناتمام در باب خدا ، هنر ، تئاتر ، زن ، فلسفه ، شعر... ، عشق جسمانی را تجربه کنیم . من ... نتوانستم . زخمی بودم آنروزها . به لمس و به آمیختگی نفس و آغوش شدیداً حساس بودم و دلزده و سرخورده .

او باعث شد بدنم را بشناسم . از آن نترسم . مرد نمایی و خشن بودن فرمایشی این جامعه بیمار را کنار بگذارم . در آن صبح های تابستان ،منظره اتاق کار او با طعم قهوه هایی که درست می کرد و چشمهایی که مرا به خود می خواند و سر آخر دیوانه و خشمگین از امتناع بی دلیل ، از من می گریخت در ذهنم حک شده . او راست می گفت . به حسرت ابدی من بدل شد.

 

م .

امروز خود را به تمامی به او سپرده ام . ما ساعتها می خندیم و دعواهایمان چون طوفانهایی که در شهرش می وزند دیدنی است . با هم به اوج می رسیم .لذت یا درد . ساعتها با او به راحتی حرف می زنم آن هم با ابزارهای مزخرفی چون تلفن و کامپیوتر . دو هفته زندگی مشترک رسمی و قانونی یا هر چه نامش هست و حال یک فاصله کور . از قاره ای به قاره ای دیگر . ما در دو نیمکره متفاوت با شبی که آنجا روز است و روزی که اینجا شب ، کلنگ می زنیم برای شناخت یکدیگر و او می خواهد که به تمامی تمام ، از آن او باشم و در هم حل شویم  و اما من می خواهم که خلوت کوچک همیشگی را در کنارش داشته باشم که سخت به دنیای شخصی داشتن ، خو کرده ام و سخت می خواهم که باشیم در کنار هم اما نه حل شده در هم  و نه این همه آمیختگی و استحاله که مرا می ترساند . امروز، خودم و او و آنچه می گذرد ؛ دغدغه فعلی زندگیم هستند و هر چه مشکلتر و پرپیچ و خم تر،شاید بهتر برای روحهای ناراحت و حساسی چون ما که خود ، موجب داشتن اصطکاک بیشتر با زندگی و دیدن و تجربه این تعقیب و گریز و مهار و از دست دادن و یافتن و رسیدن تمام نشدنی است .

پایان بازی .

این از من و بنا به رسم ، از نازلی و  داود و  پسر رعد و  حیرانی در صورت تمایل برای شرکت در این بازی دعوت می کنم

 

 

* سارا در لغت به معنای برگزیده است

 

** از شاملو ست

|+| سارا 86/03/05 6:49 PM   
 
داود جوابیه ای نوشته است برای دغدغه فعلی من . در اینجا بخوانید

|+| سارا 86/03/03 6:2 PM   
 ... no more past days

هر کدام از ما گذشته ای داریم ؛ آدمهایی که روزی آمده اند و ردپایی در قلبمان گذاشته اند. هر کدام از ما خاطره هایی داریم ؛ در فضایی که بوده ایم و نفسهایی که کشیده ایم و رنگهایی که دیده ایم . هر کدام از ما مکنوناتی داریم ؛ در دلمان و در فکرمان و روی پوستمان .

و نمی دانم این باور من از کجا میاید که وقتی دل می بازی به کسی به تمامی تمام ، بار دیگری در بین نیست . واژه " اولین عشق " را قبول ندارم .در نظرم این واژه غلط است به کل. انگار که عشق نوبتی است . بار اول دارد و بار دوم و دهم!

حتی هنوز نمی دانم که آیا می شود کسی در بستری بغلطد و با دیگری بیامیزد و بعد ، در زمانی دورتر به کسی دیگر دل ببازد باز؟ می شود که باز عاشق بشوی؟ می شود آیا که باز همه چیز برایت " نو " باشد در کسی که وقتی دستهایش را می گیری ، وقتی به آغوشش می روی ، وقتی با او برمی خیزی در یک صبح جدید ؛همهء وجودت او باشد و فکرت و قلبت و دیگر به آن دیگری که قبلا در فکر و قلب و بسترت بوده فکر نکنی و او تمام شده باشد در همان روزی که گذشته و دیگر نمی آید؟

آیا وقتی به کسی مهر می ورزیم به همان کیفیت یک دل جوان خش نیفتاده است که از غبار خاطرات و زخمها و شادیها ی پیشین زنگار نبسته؟ یا وقتی بر پوستش بوسه می زنیم ، طعم هزاران بوسه قبلا زده شده است بر لبها و پوستهای دیگر؟ آیا اگر کسی به جِد گفت : " دوستت دارم " و پای حرفش ایستاد ، لازمه آن است که قبلاً به کسی دیگر این جمله را نگفته باشد ؟ اگر کسی آن اتفاق شگرف برایش افتاد و دلش لرزید برای گمشده ای که ناگاه پیدا شده از ناکجا ، می توانسته که قبلاً بسیار ولنگار و لاقید بوده باشد ؟نمی توانسته باشد ؟ آیا اگر کسی صرفاً به خواسته جسمش پاسخ می داده ، اگر زمانی معشوق را همان همخوابه و عشق را همان اوج لذت هماغوشی می دانسته ؛ می شود که ناگاه دل ببازد و همه را در یک نفر ببیند و بداند و بماند ؟ و اگر دید و دانست و ماند ، آیا  آنچه عمری در روزها و شبها بر او گذشته ،  در این دلباختگی مداخله خواهد کرد ؟ شاید به دلیل ندانستن این پاسخ هاست که سنگدلانه " دوستت دارم " را باور نمی کنم. زیرا هر کسی که تا به امروز این جمله را به من گفته بار اولش نبوده و من در تمام طول زندگی تنها یک بار و به یک نفر گفتمش و تمام . از آن روز سالها گذشته است . آدمهای زیادی آمده اند و رفته اند . با این جمله یا بی آن و من سکوت کرده ام . و حالا کسی دیگر... که می گوید و می داند و می ماند ... دوستت دارم ...

او می گوید و باز می گوید و من سکوت می کنم.

 

چرا اسبهای یکه شناس ،کمیابند و بسیار گران ؟  

 

کمی گیج کننده است . من دچار تزلزل شده ام ...

|+| سارا 86/03/03 1:9 AM   
 

ما قدمتِ هم بودیم

خزه بودیم بر گلسنگهای باستان

یکی دلی که می شنود

یکی دلی که میبیند

ما غریبه هم بودیم

نزدیک شعر

قدیم ِاندک ما       نزدیک و دور بود

                                               چه مهربانی تلخی

                                               چه سایبان تندی

                                               چه منی

                                               چه تویی

 

                                                                      دلم برای تو تنگ می شود...

 

 

 

                                                                        *محمداسماعیل حبیبی

|+| سارا 86/03/01 0:7 AM   
Blogroll Me! Free counter and web stats