تبليغاتX
<-سارا وپاییز->
 
نام کوچکت کجاست؟                        من دلم گرفته است

|+| سارا 86/02/28 1:43 PM   
 being a woman

می دانی ... زن بودن کمی زیاد سخت است . بوسه ها معنای دیگری به جز تمنای لب بازی دارند . نگاه های خیره انگار فقط برای تو ساخته شده اند . اگر کسی گفت : دوستت دارم ، به ناگاه می شود دوستت دارمِ تو . اگر دستی تو را در بر گرفت ، تو خیال می کنی تا ابد همین دست است که فرشته نگهبان تو خواهد بود . اگر کسی تو را به نام کوچکت صدا زد ، تو منتظری تا همیشه همین لحن ، نام تو را نوازش کند و دیگر فریادی نباشد و یا لحن خشن و صدایی بلندتر از نجوا حتی .

زن بودن کمی زیاد سخت است . تو در عمق شنا می کنی . تنها برای شبی ماندن را انگار نمی فهمی . به خود می گویی بارها که نه . قول می دهی دیگر نه، هرگز غرق نخواهم شد . اما باز نمی شود . دوباره انگار کن که زنجیری به دست و به قلبت زده شده بی کلید ، دوباره انگار کن که غرق شده ای . دستت رو شده باز . زنی دیگر. چه می شود کرد؟

سهم بیشتری دل داده اند به تو انگار. بار سنگین تری است که هر آن می خواهی به مقصدی برسانیش . و ووای از آن روز که در مقصد، این بار گران بشکند و باز بشکند ...

رسم جدید عاشقی است این که تا هستی ، هست . اما تا تو نیاز به بودنش داری ، دیگر ...

زن بودن کمی زیاد سخت است . تو در قمار دل و عقل بازنده ای یا برنده ؟ نمی دانی . تنها می روی و می روی و گاه می لغزی و شماتت می شوی که : زنی دیگر . چه می شود کرد ؟

 

|+| سارا 86/02/26 1:20 PM   
 God damn generation

تنها چیزی که از نسل سومی بودن به نظرم می رسد ، لباسهای تیره و بد دوخت مدرسه ای است و گره کور اخم ناظم و مدیر . هراس از دستگیر شدن مثل یک قاتل یا دزد حرفه ای به جرم شام خوردن با یک اکیپ شاد توسط گشت نیروی انتظامی است و مشکل پوشیدن یا نپوشیدن جوراب . اینکه برای هر چیز باید توضیح بدهی و دلیل موجه داشته باشی . ریا کنی و بگویی لب به الکل نمی زنی و از رقص و مهمانی شبانه متنفری . حتی از همان شش ، هفت سالگی دروغ گفتن را به طور حرفه ای بیاموزی که : " ما ویدیو (ماهواره امروز) نداریم" .

شش ساله ام. کلاس اول. مادرم را خواسته اند : " خانم بچه شما دایم راجع به فیلم و آهنگ با دوستاش حرف می زنه . شما توی خونه دستگاه!!! دارید؟؟"

نه ساله ام . مرا از صف بیرون میکشند . ناظم زنی تنومند و عصبی است . سرم به زحمت تا نزدیک شکمش می رسد . جوراب قرمز پوشیده ام و به خاطر بازی و جست و خیز صورتم خندان است و گلگون. سیلی می خورم . یکی .دو تا. سه تا ... اولین سیلی های زندگی ام هستند . تنبیه بدنی نشده ام تا امروز. گریه نمی کنم. خیره به دستان قوی و پر کینه ای نگاه می کنم که با شدت بالا و پایین می روند . یکی از بچه ها به دنبالم میاید. معلم در کلاس  نامم را صدا می زند. به پاداش نمره های بیست از من می خواهد که امروز من دیکته ها را تصحیح کنم. من ، با گونه های آماس کرده و نگاهی پر از بغض و غرور زخم خورده کودکانه ام .

ده ساله ام .برده اندمان اردو . مسئول پرورشی و ناظم و مدیر و  چند جانور دیگر همراهمان . یکیشان ، زنی چاق و جوان است که شدیداً حجاب می کند و سرمه می مالد . تمام مدت اردو مرا به نحوی تنبیه می کند. تمام روز را . به جرم نماز نخواندن! از توهین و تحقیر زبانی بگیر تا حمل جعبه های نوشابه به داخل ماشین . روز من خراب شده .

هفده ساله ام . با چند نفر از دوستانم قدم می زنیم  و حرف و خنده . جوانیم . پر از شور . بسیجی معلولی سوار بر موتور جانبازان با چند سرباز جلویمان سبز می شوند: " کجا " ؟  - " میریم شام بخوریم " .  " وقتی ننه باباهاتون شما ولگردارو میفرستن تو خیابون ، باید هم شام رو توی خیابون بخورید! سوار شین " ... ترس ، التماس ، اشک ... به جرم جوانی .

بیست و سه ساله ام . سوار ماشین دوستی از  آن روزها . روزهای عشق . درجاده سرسبز .از در خانه خودمان که دنبالم آمده بود تا دل همین جاده خندیده ایم و او ویراژ داده است و از دست فرمانش تعریف کرده و من سر به سرش گذاشته ام . در یک فرعی می پیچد و می ایستد : " منو می بوسی؟ الان؟ "

صدای مهیب برخورد یک شی ء سخت به اتوموبیل . مشتهایی که فرود می آیند بر سقف .انگار که همان کودک کوچکم با جرم پوشیدن جوراب قرمز : "پیاده شو مردک بی غیرت . این خانم کیه؟ "  -  "دوستم "  . " دوستت؟ یک دوستی نشونت بدم " . " خانم این آقا کیه ؟ الان می بریمتون پاسگاه " .  –" این آقا دوست پسر منه و خونواده ام

هم  می دونن که من الان با ایشونم " . " همون . از اون خونواده ، همچین دختری باید بیرون بیاد " ...

...

امروز تهدید و تنبیه مرا نمی ترساند . توهین به خانواده و فاحشه نامیده شدن در خیابان دیگر اشک و خشم به همراه نمی آورد . من رویین تن شده ام زیر بار فشارها و توهین ها و دشنامها و نگاههای پر از کینه و خشم و نفرت . امروز که فقط چند ماه مانده تا این خاک را ترک کنم و ببینم  آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ...

جای دیگری که می توانم لباسم را و دوستم را و غذایم را خودم انتخاب کنم اما خاک من نیست و زبان من نیست و موطن من نیست و من بیگانه خواهم بود با مردمش و آب و آسمانش. جای دیگری که دیگر گناه نیست در خیابان بخندی و بستنی لیس بزنی و به آهنگی رقص کنان زمزمه کنی . جای دیگری که موهای سیاه و و چشم های عسلی من با مردمی که همه ،مو هایشان زرد است و چشمهایشان آبی ، سخت متفاوت خواهد بود . من ، وصله ناجور می شوم آنجا و باز هم با این فکر کلنجار می روم که چرا باید می رفتم و چرا جای ماندن نبود برای من در سرزمینی که دوستش می داشتم و "چرا  خانه کوچک ما سیب نداشت "

ما نسل سومی ها ، به کجای این شب تیره بیاویزیم قبای ژنده خود را ؟؟؟

 

 

|+| سارا 86/02/23 11:31 PM   
 
واقعاً مجبوری هر از چند گاهی حاالمو بگیری .نه؟
|+| سارا 86/02/23 11:29 PM  
 our human rights

به عنوان یک ایرانی شاید مایه افتخارمان باشد که اولین بار واژه حقوق بشر از این سرزمین سر بلند کرده ؛ واژه ای  که هر آنچه امروز از آزادی و برابری خواهان آنیم ، از روابط انسانی و مراودات اجتماعی ، همه تحت لوای آن توضیح و تعریف می شود . این را نیز بپذیریم  که حقوق بشر با تمام درستی و اصالت و چیستی و چرایی خویش ، اغلب سر از ناکجا در آورده و به گونه ای پایمال و منکوب شده که همواره نیازمند مدافع و محافظ و جارچی و مجری و تریبون است و وای به حال روزی که مدافع سینه چاک ،خود ، مهره و عامل و مواجب بگیر از آب در آید

این خانم مدتها به جز گرفتن عکسهای سرسینه و ران و تولید کلیپهای موسیقی به صورتی که انگار حین عمل جنسی گرفته میشده، کار خاصی انجام نمی داده است . با وجود اصل و رگ و ریشه ایرانی ، جدا از تسلط به زبان انگلیسی و شاید تا حدودی فرانسه ، با لکنت و سختی ،کمی به زبان مادری تکلم نموده  و بعید که بتواند حتی به فارسی بنویسد ح ق و ق ب ش ر .

به مدد تسلیحات آرایشی و زیبایی نسبی و بعد از پشت سر گذاشتن مراحل اندازه گیری دور کمر و پوشیدن بیکینی با کفش پاشنه بلند و بابای کی پولدارتره ،miss world شناخته شده و از آن پس از حقوق ما ایرانیها دفاع می کند . به تازگی هم دایم به دفتر آقای رضا پهلوی می رود و عکسهای رسمی و ادرای مآب می گیرد که مثلاً: بله ما هم هستیم !(در قسمت گالری عکسها را ببینید).

 حال باید چه کنیم با داشتن چنین مدافعانی که چنان پشتوانه قدیمی در سعی و تلاشهای بی وقفه جهت احقاق حقوق بشر (بلاخص از نوع ایرانیش ) داشته و امروز خود به ملاقات یک دیکتاتور زاده می رود که با گرفتن عکسهای پر از لبخند و ملاحت ، ما را از شر نظام دیکتاتوری فعلی خلاص کند ؟؟؟

|+| سارا 86/02/17 6:44 PM   
 you and me

عکس روی دیوار است

من و تو ،

توی عکس .

من سپید پوشیده ام

تو سیاه

من به تو تکیه زده ام

تو لبخند زده ای

گلهای توی عکس سپیدند و تازه

پر از بهارند گلهای توی عکس

چهره ام پر از آرامش است

نگاهت پر از غرور است

چقدر به هم میاییم

من و تو

توی عکس .

عکس روی دیوار است

من و تو ،

توی عکس .

کاش اما

دیوار نبود

و سپید نبود و سیاه نبود

فقط ما بودیم

من و تو

بیرون عکس

|+| سارا 86/02/16 1:50 AM   
 it's a new life
و من بار دیگر به ثبت می رسم
|+| سارا 86/02/16 1:48 AM   
Blogroll Me! Free counter and web stats