|
و کلام آخر .
یادم هست از آن اردیبهشت سبز که این صفحه نارنجی را باز کردم و نوشتم . دلتنگی سرخوشانه ای داشتم آن روز و سپس این صفحه شد بهانه گریستن ، خندیدن ، یاد آوردن ، از یاد نرفتن . شد بهانه خیلی از دوستها و دوستیها . دفتر مشقم شد و تنه درخت پر از یادگاری و کوچه آشتی کنان و دیوار کوچه باغ و ایستگاه و استراحتگاهم . این صفحه پر است از نفسهای من . از شبهای بیداری تا سحر . از دل زدن های من توی دالان زندگی . از گم شدنهای من توی تاریکی دنیا . از پیدا شدنهای من بعد از روزهای طوفان و غبار . این صفحه پر است از حکایت آدمهایی که صمیمانه دوستشان داشتم و با همه معرفتی که یاد گرفته بودم باید داشت و نفروخت ، عشق ورزیدم بهشان . این صفحه پر از آرزوهای من است . چه آنها که بهشان رسیدم و زیر زبان ثانیه های کوتاه عمر چشیدم ؛ چه آنها که در لوای قرنها خواستن و نرسیدن ، کم رنگ شدند و گم شدند و از یادم رفتند . این صفحه پر از جای پاست . جای پای خوابهایم ، خاطره هایم ، رویاهایم ، روزهای آرامشم ، شبهای آفتابیم ، سفرهایم ، کابوسهایم و غمهای کاهنده ام . این صفحه پر از رد و نشان است از دوستی شمایی که می آمدید ، گاهی دمی می ماندید ، گاهی زود می رفتید و گاهی چه خوب می دیدید آدمی را که می نویسد این همه را . یادم هست از آن همه کلمه که نقش بسته اینجا و هنگام تولدشان ، من گریسته ام ؛ سخت ، تلخ ، تنها ... توی این اتاق سبز که همیشه شاهد خاموش معاشقه من با آدمها و نوشتن من از آدمها بوده . شاهد سر خوردن من روی کلمات و زاییدن جمله هایی بوده که از دستهای زنانه زندگیم قد می کشیدند و می بالیدند و می رفتند تا بلکه جای خود را پیدا کنند ، خواه توی دل کسی ، روی پلک کسی ، روی صفحه مانیتور کسی ، توی گودر کسی ... یادم هست از آن همه خاطره که وفادارانه آمده ام اینجا و نوشته ام و گاهی خنده ای تازه می آمده پشتش جوری که انگار خودم هم بار اول بود که می خواندم و می شنیدم . یادم هست از اولین باری که یک حس عجیب مرموزی زیر پوستم می لولید و نشانم می داد زن واقعی واقعی بودن چه طعمی دارد . و تنها جای دنیا که لایق واگویه این وهم شاد باشد همینجا بوده . یادم هست از روزهایی که انگار دو بال کوچک روی شانه هایم روییده بود و مرا پر می داد . مرا سبک می کرد و من روی زمینم می چرخیدم و رها ، با نوک پا برای گلهای قالی برگ می کشیدم . پنجه هایم می رقصید و می نوشت . همینجا . من اینجا خوابیده ام . روی زمین لخت و خاک خنک . زیر دیواری بی سقف و پر از ماه . کنار پنجره ای پر از درخت و گنجشک وقتی که شب غرق بود در عطر گل یخ .من اینجا معاشقه کرده ام . با بوی جنگل کاجی که از زیر یک یقه سفید بی مهابا روی پوست لبم می نشست . من اینجا آبستن شده ام . از نطفه فاصله و آرزو . من اینجا مادر شده ام . با شکوهی دردناک . مطمئنم که خودم را نوشته ام اینجا . همانی که بودم . بی تمرین ، بی پاک نویس ، بی لعاب. بضاعتم همین بوده و من نه قانع بودم ، نه متواضع ، نه مغرور که این آخری را همینجا یاد گرفتم که چه راحت می شود خرج کرد و بعدش یک کوله بار سبک داشت برای جاده های بی عبور روبرو . همه آنچه بودم ، همه آنچه آرزو داشتم باشم ، همه آنچه که پرهیز من بوده ، همه آنچه بر من و روزگارم می گذشت ، تمام تمامش اینجا کلمه شده و جمله شده و نوشته شده و این یعنی آخر این ایستگاه . یادم هست که آدم کتاب خوان را نمی شود منع کرد از خواندن ، آدم عیاش را نمی شود به زور درس زهد داد . آدم کولی را نمی توان یک شبه برد به قعر مناسبات زندگی شهر مدار. آدم نوشتن هم نمی تواند که ننویسد . آدم نوشتن با خودش ، با کلمه هایش ، با وسوسه های ننوشتنش کنار نمی آید . آدم نوشتن ، می نویسد . هر چه که باشد . هر جا که باشد . گیرم در ایستگاه آخر . و بعد از آن . یادم هست ... . اینجا که ایستاده ام ، می دانم دلم تنگ می شود ، می گیرد ... برای آدمی که روزی دلتنگیهای سرخوشانه داشت و بوی جنگل کاج و ماه تمام ، مجنونش می کرد ، برای این صفحه و دستهایی که در آن می نوشتند و نگاههایی که به آن سر میزدند ، برای پاییزهایی که گذشتند . حالا آن آدم و آن دستها و آن پاییزها یک جای این دنیا ایستاده اند که دیگر نمی شود جلوتر بردشان ، نمی شود ادامه شان داد . فقط می شود که لحظه ای در آغوششان گرفت و گذاشت و گذشت . حتی ... حتی بی نگاهی از روی شانه ... توی چشمم یک قطره آب شور بود و با نگاهم فال گرفتم : اگر از روی شانه نگاهی فقط ... . که نه . و آن نه یادم داد که باید گذاشت و گذشت . روزی دوباره خواهم نوشت . شاید صفحه دیگری باشد که مرا بخواهد . شاید دفتر مشقی باشد که تنهاست و منتظر است من از یک جای دنیا پیدایم بشود و دوستش بشوم و همپیاله اش و رفیق "بامعرفته" اش . شاید باز پیکر دیگری باشد شایسته لباسی از رنگ دوست داشتنم و شیوه عشق ورزیم که گویا خاصه پاییز است . عاصی است و تشنه و سخت . پس من ، " سر فرو بردم در اینجا ، تا کجا سر بر کُنم " . با مهر و احترام ؛ سارا و پاییز |