|
TO YOU
نوشتن برایم دارو است ،درمان است ،اصلاً خود بهبودی است ، حتی اگر موقت ...
نوشتن از خودم ، روزهایم ،روزمره هایم و تو ،حتی اگر نخوانیشان ... این روزها را با این فکر می گذرانم که واقعاً چطور در این دنیای بی در و پیکر شلوغ ما دیدیم همدیگر را ... من می توانستم تنها رهگذری باشم که از کوچه شما می گذشت . من میتوانستم مشتری کافه ای باشم که تو و دوستت برای ساعتی صحبت در روز قبلش آنجا بوده اید . من می توانستم شنونده علاقمندی باشم که شبی با خانوده اش برای دیدن کنسرت گروهت می آمد و گل هم نمیخرید تازه . تو می توانستی تنها یک شناسه باشی در این دنیای مجازی که من برای تفریح ،نام و نشانم را به تو دروغ بگویم و یک عکس دفرمه برایت بفرستم و بعد از اینکه مطمئن شدم حسابی سرِ کار رفته ای با یک کلیک در قعر جهانی با میلیونها کاربر و عضو ،پنهان شوم . تو می توانستی در معبری به من تنه بزنی و غرق در خیال بدون عذرخواهی به راه خود بروی و من با حرف تندی زیرلب ، بیخیال ماجرا شوم . ما می توانستیم طبق قانون احتمالات اصلاً به هم برنخوریم تا زمانی که هستیم روی این کره گرد... بعد می روم کمی دورتر و می بینم اینها که سهل است ، من و تو می توانستیم با اولین نشد ها ، با اولین سد ها ، با دستاویز کردن سرسخت ترین اختلاف نظرهایمان ،از نزد هم برویم ... تو به راهی و من نیز ... برویم و برنگردیم حتی برای یک لحظه؛کاری که این روزها عادی تر شده تا ماندن و اینجور ماندن . اینجورِ من و تو در این روزها ... داستان ما را که نوشت و کجا و کی نمی دانم . چه کسی تو را انتخاب کرد که به من مهر بورزی و چه کسی مرا انتخاب کرد که چشمانم به شوق تو برق بیفتند بر من پوشیده است ... و اینکه چرا این داستان بین این ما یی شروع شد که در دو سر یک راه دور دور دور بودیم و هر چه ما نزدیکتر شدیم به هم اما این فاصله با سماجت سر جای خود ماند... من به گرمی معاشقه های گهگاه دل نبسته ام ! به خوشی لحظه ای که از راه می رسی یا اضطراب دل انگیز زمانی که در راهم تا در مرزی دور ببینمت نیز ... من تنها به این نگاه می کنم که آنقدر صدایت مهربان است که دلم را می لرزاند. که در نادرترین سالها برای عشق ورزی ، در آزادترین کشور دنیا که کعبه آمال همه سینه چاکان مکتب لذت پرستی است ، ساعتها پشت دوربین اتاقت با من از نقاشیهایم حرف می زنی ،برایم آواز می خوانی و مرا می خندانی . من به این نگاه می کنم که گاهی آنقدر کوچک میشوی که فکر می کنم مادرت شده ام . جوری مهرم را و نوازشم را طلب میکنی که نفسم بند میاید،کلمه کم می آورم ، سکوت می کنم ... من به این نگاه می کنم که با همه تفاوتهایمان ، نزدیکترین رفیقی هستی که تا کنون داشته ام . به این نگاه می کنم که دلم برایت تنگ است ... بیشتر از همیشه ... believe
No one stay in love by chance, it is by work. And no one fall out of love by chance, it is by work
.... and we are growing up
گذر زمان را حس می کنم ! در عکسهایی که من را دیگر یک تازه جوان شاداب نشان نمی دهند ، در فیلمهایی که در آنها دیگر در حال جست و خیز نیستم ، در لحظاتی که به خوبی همه چیز را ؛ معنی همه حرکات و جملات را، به خوبی حس می کنم ، در اوقاتی که درک می کنم ، کوتاه می آیم ، فراموش می کنم .
روزی کسی گفت : " هی .... آن سارای کبیر کو؟ آنکه سرکش بود و یکدنده و خودرأی ... با آن غرور ویرانکننده ... " و به آنی دیدم چه راست می گوید . چه آرامتر ، نازکتر ، ساکتتر و وسیعتر شده ام .دیدم بزرگ شده ام . ناگهان دیدم این سعی را که قبلاً نبود ... سعی برای درک آنچه اتفاق میفتد ، آنچه اتفاق نمی افتد . دیدم که بیشتر در حال پذیرشم تا نفی... می پذیرم آدمها را و رفتارها را و گفتارها را که پیش از این اینگونه نبود . پیشتر، می خواستم همه را ادب کنم . همه را متوجه کنم . همه را تصحیح کنم... hormonal imbalance
اینکه چه اتفاقی در بدنم میفتد و توازن هورمونی خونم تا چه حد به هم می ریزد که مرا گاهی به سوی یک افسردگی چند روزه عمیق یا خشمی مهارناپذیر یا سکوتی طولانی هدایت کند همیشه و هر بار برایم عجیب و تازه است ! هر ماه و در هر صورتی که این آشوب و تشویش روحی ،رخ دهد غافلگیر می شوم . به خصوص در روز اول که بی آنکه بدانم همه آنچه روحم را به شدت دچار تلاطم و ناامنی می کند ، به واقع ناشی از این اتفاق جسمانی زنانه مکرر و طبیعی است .گاهی به نهایت حساس و زودرنج می شوم ، آزرده و آزاردهنده برای هر چیز و هر کسی که مطابق میلم نیست . ماه دیگر ، غمگین و فرورفته در خویش؛دنبال بهانه برای گریستن . ماه بعدش آرام و ساکت . ماه بعدی خشمگین و عصبی و این قصه تا زمانی که بدنم جوان و هوشیار و فعال است به همین روال ادامه خواهد داشت . آمار و مرجعی که در دستم نیست اما بنا به تجربه عینی در حال زنان اطرافم، دریافته ام که روحهای حساس تر ، خونهای جهنده تر و مزاجهای دموی تر (مثل من ) بیش از دیگران همگام با اوج و سقوط این سمفونی هورمونی ،دچار افت و خیزهای رفتاری ماهانه می شوند . در این روزهاست که فراتر از جسم ، روح ،خودخواهانه همه دنیا را برای خودش و به سود خودش می خواهد . آن دیکتاتور زنانه روحت از خواب برمیخیزد و بی توجه به اینکه در زندگی خصوصی و جمعی،که هستی و چه هستی و کجا، می خواهد که ببیندنش ولی به رویش نیاورند این دیده شدن را . بیشتر از هرزمان دیگر، می خواهد که ارزشمند باشد و عزیز کرده و لوس . می خواهد که با او مخالفت نکنند و انکار نشود . می خواهد که هر چند ناشکیب یا لج باز یا زودرنج ،دوستش بدارند و بپذیرندش .بسته به اینکه در کدام کشور ، با کدام تربیت ، در کدام محیط و با که زندگی می کنی ، کیفیت و میزان این فراز و فرود فرق خواهد داشت اما مسلماً جوهرش در همه زنان هست . خواه دیده شود یا نه ، خواه اجابت شود یا نه ...
این چند روز که تمام شود، وقتی بدنت دوباره فعالیت عادیش را از سر بگیرد، وقتی نیازش به رسیدگی فراتر از معمول ، برطرف شود ، آرام و نامحسوس به دنیای عادی عمل _ عکس العمل بر می گردی که در آن هر رویداد بیرونی ، علتی معلوم و دیدنی و توضیح دادنی دارد . دیگر بی دلیل گریه نمی کنی و با کوچکترین مشکلات از کوره در نمی روی . شاید خودخواسته یا شاید نا آگاهانه و یا بنا به جبر زمان و مکان ، همانی میشوی که کائنات از تو انتظار دارد ! لطیف تر، خوددارتر، صبورتر و حساس تر از آن جنس دیگر و لابد با وعده بهشتی که قرار است پس از تحمل رنجهای طبیعی زن بودن ، مخصوص و سفارشی ، درجلوی جنسیتت به خاک بیفتد ! how tired & sad i am
چند روز است؟ دقیق نمی دانم اما مدتیست که حتی یک لبخند ساده آرزوی محالی شده . به محرکها جواب نمی دهم و هیچ چیز مرا خوشحال نمی کند ... خسته و مایوسم در حالیکه اصلا دلیلی برای این همه تغییر ندارم . دلیل که نیست پس درمان هم نیست . چند روز است که قابل معاشرت نیستم و بدتر از بد ، صدایی است که از پشت هزاران کابل و سیم با صبوری ، با اشتیاق ، با خشم ،... با هر چه در توان دارد از من دلیل می خواهد که چرا اینگونه به هم ریخته و بی انگیزه ام و من آنقدر در قعر جایی نامعلوم هستم که حتی سعی نمی کنم توضیح بدهم این حال غمگین عجیب را... فقط می دانم که با یک سرمای بی سابقه در خونم ، به شدت خسته ام و تنها و غمگین
بعضی از ما در نوشته هایمان یک جوریم ،در زندگی شخصی طور دیگر . اینجا یک چیزی می نویسیم (معلوم هم نیست به چه دلیل) و در زندگی عادی به گونه ای دیگر عمل می کنیم (بنا به دلایل شخصی) و به نظرم این جای اشکال است . این ریاکاری که سالهاست در زندگیهای ما نهادینه شده تا کی به قوت خودش باقیست؟؟ مثال عملی و تازه اش نوشته های بعضی از آقایان وبلاگستان است . متنها را که می خوانی میبینی پشتش یک روح پیشرو نفس میکشد که زنانگی تو را به رسمیت می شناسد و میفهمد و می خواهد که این تفاهم را بیشتر کند .... اما ....با چند برخورد ساده از نزدیک به خودت می آیی که :اگر نویسنده آن متنها او بوده....پس این بابا کیست که رو در رو اینجوریست؟؟؟!!!!!!!
بعله و در اینجاست که من در بلاگم می نویسم ای بعضی آقایان ، قبل از اینکه هی شعار بدهید : " آره هانی ، حق توئه ...از بدنت بنویس ،از تمایلاتت... تعریف کن چه خبر .... تو آزادی هر جور خواستی بنویسی ،هر جور خواستی زندگی کنی... غلط می کنه هر کی حرف بزنه . زن و مرد باید جور دیگه تعریف بشن و ..... " لطفا قبلش حداقل کمی آداب معاشرت یاد بگیرید . یاد بگیرید اگر در خیابان حق تقدم با اتوموبیل کناری بود که راننده اش زن است ،اعتماد به نفس سبقت گرفتنتان ۲۰ برابر نشود . یاد بگیرید اگر کسی آدرس پزشک ماهری را به شما داد قبل از تمام شدن جمله اش نگویید : نه کار پزشک زنو قبول ندارم ... یاد بگیرید اگر زنی در خیابان بلند خندید، هی برنگردید و نگاهش نکنید (شاید واقعا خودفروش و ارقه نیست ، شاید فقط زیادی خوشحال است) ... و در آخر یاد بگیرید اگر زنی از بدن خودش نوشت ، در کامنتدانی وبلاگش دایم دُرفشانی نکنید و از جزئیات روابطتان با یک دوست دختر خیالی داستان نبافید و آدرس ای میل ندهید... پ.ن : این لغت "بعضی " به عنوان پیشوند و آگاهانه آورده شده که گوشزد نفرمایید بنده همه را یک جور قضاوت می کنم و الان کلی انسان شریف و فرهیخته و روشن ضمیر داریم و غیره و ذالک ?tu es seul
از نشانه های " هنوز باقی ماندگی تبعیض جنسی ایرانی - جهانی ؛ به رغم تلاشهای پی گیر ایرانیان و جهانیان " همین بس که : در یک شب نشینی دوستانه ، از ن (آقای مجرد چهل و خرده ای ساله ) بپرسند که چطور هنوز ازدواج نکرده و او با غرور و پلکهای نیمه بسته بگوید هنوز هیچ زنی پیدا نشده که دل او را به اندازه کافی ببرد و حضار هم با چشمهای حسود و پر از تحسین نگاهش می کنند و یکی بلند می گوید " چه حیف !!!" و بلافاصله یک دوست کنجکاو از خانم مجرد سی و چند ساله حاضر در جمع ، همین سوال را به صورت "حالا شما چرا هنوز ازدواج نکرده ای ؟ "بپرسد و او به تاسی از آن دوستمان با لبخند جواب بدهد : "من هم مثل ن هنوز هیچ مردی پیدا نشده که دلم را به اندازه کافی ببرد " و آنوقت همه با لبخندی به معنی :" آره ارواح عمه ات " او را نگاه کنند و به هم نشان بدهند که دلشان برای دوست دروغگویشان کباب است ...
please go home
صبح زود ، با عجله می رسم دانشکده .کلاس بهداشت محیط زیست آموزش دبیران. اینجا کوچکترین فرد جمع خودم هستم ! می بینم که از یک کلاس 56 نفری تنها 6 نفر آمده اند . سابقه ندارد .نمی شود درس را شروع کرد. حتی به یک سوم هم نمیرسند. می مانم معطل . یک خانم دبیر تقریبا مسن به نمایندگی از بقیه شروع می کند به حرف زدن :
+ میبینین تو رو خدا . همه با هم قرار گذاشتن امروز که جلسه شورای آموزش پرورش بود ،واسه خودشون کلاس رو تعطیل کنن . این کارشون یعنی بی احترامی /:
poom - tak
اگر از من بپرسی می گویم که زیباترین لحظه هماغوشی زمانیست که دیگر قلبت به آهستگی می تپد ، قفسه سینه ات آرام بالا و پایین می رود و تو به پیکر آرمیده در کنارت نگاه می کنی و به حرکت آرام سینه اش ، و آری ، زیباترین لحظه اگر از من بپرسی می گویم زمانیست که ببینی نفسهایتان با هم هماهنگ شده ، ببینی همان زمانی که دریچه قلب تو باز می شود ، سینه او بالا میاید ، همان زمانی که هنگام بازدم اوست ، لحظه فرو نشستن نفس توست ... زیباترین لحظه همین است اگر از من بپرسی .
soiree
اول غروب ،یک فنجان بزرگ قهوه استارباکس ،یک کیت کت کوچک و یاد نگاه نوازشگر او که بر پوستم می لغزد
home again
قرار بود اول در میانه راه هم را ببینیم . من از اینجا و او از آنجا و بعد با هم باشیم و با هم برویم چند روزی را و ...
دلشوره های من ، لغو شدن پرواز او ، مسافرت شبانه من ، مشت به در و دیوار این دنیا کوبیدنهای او ، شجاعت و سماجت غریب من ، آغاز سفر بدون رزرو بلیط او ، هراس من ، به آب و آتش زدنهای او ، امید من ،قاره پیمایی بی مهابای او ، شبهای تنهایی من ، انتظار هر لحظه آمدن او ، شب بیداری فرساینده من ،در دل شب به یکباره ظاهر شدن او ، آغوش من ، دستهای لرزان او ، به پهنای صورت خندیدن من ، نگاههای شرمزده و دزدیده او ، دستپاچگی کودکانه من ، سرخ شدنهای دوست داشتنی او ، بسته هدیه من ، اشکهای او ، شوق من ، جعبه هدیه او ، نوازش من ، تنگی بازوان او ،کوبش دیوانه وار قلب من ، اولین بوسه او ، گرمای دویده در جان من ، پیکر داغ و گر گرفته او ... یکی شدن ، زیر یک آسمان راه رفتن ، از یک هوای مشترک نفس کشیدن ،اولین عید مشترک ،صدای گوگوش و انگشتهای به هم گره خورده ما . سفر ،بهار، دریا ، غروبهای نیلی ،آسمان خراشها ، سالنهای سینما ، ویترینهای بزرگ ، عطر خوش قهوه ،ستاره ها ، قدم زدنهای سرخوشانه ما . نسیم شبانه ، سوسوی چراغهای کافه های شاد ، برق لیوانها ، ترانه های عاشقانه ، میزهای دو نفره ، خنده های بی پروای ما . هزاران کبوتر ، میدان بزرگ شهر ، درختهای غرق در گل ، آفتاب ، رقص سایه ها ، بوسه های شتابزده ما . روز و شب و شب و روز ، لحظه هایی پر از ما که نوشتنشان از زیباییشان می کاهد ... . شب بازگشت . دویدن عقربه ها . چنگ زدن به زمان . دویدن عقربه ها . آخرین معاشقه . دویدن عقربه ها . چشمهای خیس . دویدن عقربه ها . چمدانهای بسته و منتظر . دویدن عقربه ها . دزدیدن نگاهها . دویدن عقربه ها .و آن خداحافظی بغایت تلخ و جمله رقت انگیز : "شاید تا به زودی " و باقی ماندن تنها آهی در گلو که همانجا ماند و مرد انگار ... روحت که بایستد دیگر فرقی نمی کند فردا چه رنگی خواهد داشت . من در یک صبح بهاری ؛ که باز تنها بودم و در راه بازگشت ، این ایستایی را تجربه کردم ! دو روز است به خانه برگشته ام . آن چند روز اما به کل از من آدم دیگری ساخت . آنقدر بین حسهای متضاد چرخیده ام و به موازاتش تغییر کرده ام که یادم رفته خودِ قبلیم که بود . با وجود تمام اتفاقات پیش بینی نشده ،اجبار به چند شب تنها ماندن در کشوری نادیده و اضطرابی کشنده ،آنقدر برای این سفر نیرو و انگیزه داشته ام که خودم را شگفتزده می کند . یک گلوبند ظریف و گوشواره های مروارید ، عطر ، چند بسته شکلات و یک دل بسیار تنگ ، یادگاری من است از او و از این سفر کوتاه .
و بهاری که در این نزدیکی است ...
او تقویم زنده من شده ! هر روز که این صفحه آبی مقابلم روشن می شود تنها پیغام او برایم یک عدد است که هر بار کم و کمتر می شود و دیگر هیچ که همین بس است برای دانستن هزار حرف نگفته . یک شب از 28 شروع شد و امروز به 2 رسید! و این یعنی تنها 2 روز دیگر مانده به سفر من و او هر روز را می شمرد و مرا هم در این شمارش سهیم می کند . یک ماه است که به تقویم و ساعت و روزشمار نیاز ندارم . او به جای هر دو نفرمان می شمرد ... و من ... من خسته ام . از این همه فکر و کار این روزها . روزهایی که بسیار تند و شلوغ گذشتند و من ساعت کم می آوردم که به همه کار برسم تا جایی که آفرین گفتم به مخترع " المسافر کالمجنون" !
امشب در میان انبوهی از سبزی های خشک خانگی و بسته های گردو و پسته و گز اعلی و کاغذهای کادو ،خسته و سردرگم نشسته ام که چه چیز را کجا جا بدهم و چه را ببرم و چه را بگذارم . بدقلق ترین هدیه یک تابلو نقاشی است که تازه تمام شده و میدانم که جنگل انبوه دم صبحش را با آن کلبه چوبی و سقف پوشال و آن دخترک قرمزپوش خیره به آفتابش را بسیار دوست خواهد داشت و اما بردنش مصیبتی است که این گیج خوردنهای مرا دو برابر کرده . نمی خواهم اما که بد اخلاق باشم از کشیدن این همه بار و بنه و یا از غصه نداشتن جای کافی برای بردن همه چیزهای خوب این دنیا برای اویی که اینگونه بی تاب است ... بهار چه آرام نفس می زند در این روزهای شلوغ من .... و... اگر چند روزی ننویسم تنها دلیلش بلعیدن همه لحظه های با او بودنست . همه شمایی را که به نام یا به لقب می شناسم و می خوانم ، همه شمایی را که مرا می خوانید ، همه شمایی را که از اینجا می گذرید دوست دارم . بهارتان پر از آفتاب و آرامش باد . and deathly hollow
تازگیها هر وقت هوا مه آلود می شود، بدجور شک می کنم که شاید "دیوانه سازها" حمله کرده اند!
اخلاق هماغوشی
ايده هاي نو را نمي توان با چفت و بست مکانيکي به زندگي روزمره چسباند . تفکر هر قدر که پيشروي کند ، تئوري هر اندازه که با دقت بيشتري توجيه کند ، و دلايل هر قدر متقن و مستدل؛ براي اقدام و اجرای ایده ها زمان زماني زياد لازم است .زمانی برای شکل گیری تفکر ، بسترسازی و سپس اجرا .در مبحث جامعه-طبقه ، هر طبقه اجتماعي-اقتصادی ،مناسبات مخصوص به خود را به جامعه اش تقديم مي کند و براي پاگيري هر طبقه نيز سالها و شايد قرنها وقت کم بیاید . اینجا پس از انقلاب ، به مدد شلوغی و بی برنامگی و فرهنگ زد و بند، پول نفت که ناعادلانه به سر سفره تنها برخي از خانواده ها نشست ؛ موجب تولد سريع طبقه اي شد که سر و ته درستي نداشت . اسم درستی هم نداشت . فقط و فقط پول دار شده بود و نیز درگير بود با سنت موروثي و مدرنيته ناگهان از راه رسیده ناشي از پول . نه تربیتی پشت آن سنت بود نه بستری برای این تجدد آماده . اين طبقه که حتي بورژوا هم نيست (چون بورژوا با فئوداليته و اشرافگرايي تعريف مي شود و در رسته ای جدا می گنجد) در نسل پس از خود تبديل به فاجعه شد. همان کلیشه های سنت را هم که از این قشر گرفتند ، تنها چیزی که برایش باقی ماند مدرنیسم ماهواره ای بود . شکلی از تفکر که با چرخاندن کانالهای ماهواره بدست آمد ؛حال در خلوت خانه یا همراه جمعی همگون .امروز این موجودات ، کتاب می خوانند و شعر حفظند . طنز بلدند و مد را میفهمند . اما سر و تهشان به هیچ جا وصل نیست . خرد فردی دارند اما خرد عاطفی ،هرگز!خلق خوش دارند اما اخلاق معاشرت ، به هیچ وجه . هرگز بی بهانه و بی قید و شرط مهر نمی ورزند .اگر کسی درکشان نکند یا نقدشان کند ، برایشان قابل تحمل نیست . در مناسبات اجتماعی تنها می توانند فاحشه باشند ( زن یا مرد ) و بر خلاف نسل پیش از خود (که به خاطر اختناق حاکم در آن زمان) همیشه پنهان کار و دوروغگو بود ؛ علنی و با سری بلند اینگونه بودن خود را نشان می دهند و به آن می بالند . این گروه ، تعاریف جدیدی بر آمده از یک زیست دایناسور وار (تنها در جنگل) ارائه می دهند . غافل از آنکه انسان در مراوده با افراد انسانی تعریف می شود نه در خلوت خود . پس با اُمّلی انگاشتن تعاریفی بر آمده از سرشت یک موجود انسانی مثل عشق ورزی ،خیانت ،حس عذاب وجدان ، شرم ، خشم ناشی از ناکامی و ... یا تبدیل به یک آدمک آهنی مکانیکی می شوند و یا مبدل به یک جسم که فقط به نیاز غریزه حرکت می کند ، میخورد ، می خوابد و بند شلوارش برای همه باز است و چون روشنفکر هم هست، فیلم خوب می بیند و گاهی کتاب می خواند ! اینجاست که رابطه با آدمهای دیگر ، تنها به بعد جسمانی ختم می شود . همجنس کسی است که نمی توانی با او بخوابی ( اگر همجنسخواه نباشی)و غیرهمجنس کسی است که می توانی با او بخوابی (اگر دگرجنسخواه باشی)! به همین سادگی.
به راحتی می توان یک ایسم یا یک سری قانون یا هر چه را که بشود به آن اندیشید و عمل کرد ، برای شکل گیری هر نوع زیست ، ارائه نمود . حتی بی توجه به ذات انسانی و یا علاقه عموم . اما ... تعارض( اگر حسش کنی البته) چیز بدی است . بسیار بد. مثلا در این کشور نمی توان مثل یک اتریشی یا بودایی یا کلمبیایی زندگی کرد . می شود که مثلا در خانه به جای فرش، کاشی اسپانیولی گذاشت و با کفش رفت و آمد کرد . می توان چای ننوشید و فقط قهوه میل کرد .میتوان همه منتقدان این قشر را به جهنم حواله کرد . می توان ازدواج را ثبت نکرد حتی(البته اگر نخواهی که کودکی داشته باشی) اما علیرغم همه اینها، شکل بیرونی قضیه با فضای موستولی بر سطح کلان جامعه در تعارض قرار خواهد گرفت باز . اینجا در همین کشور پر آشوب تکه پاره ،مراودات انسانها با هم که نه ؛ به طور تخصصی تر ،روابط دو موجود شکل گرفته و بالغ در کنار هم مهارت های زیادی می طلبد . هماغوشی اخلاق خاصی میخواهد. در روابط ما هنوز روح شرقی سر بر می آورد و عموم بر این باورند که ارضائ جسم پس از رضایت روح اتفاق میفتد . خارج از معاش این قشر بی سر و ته ، هنوز اکثراً برای روابط انسانی سعی میشود و فکر؛ هنوز دل،جسم و سفره حرمتی بیش ازشکم، توالت فرنگی و مارک روژلب ،دارد . این قشر در اقلیتند؛ در دید عموم به چنان عمقی از تفکر هم نرسیده اند که بشود رویش حسابی باز کرد. پس از این رو از عوام نیستند و از خواص نیز . تنها ، پخش می شوند . مهاجرت می کنند ، با من و شما آشنا می شوند و شاید تا حدودی جذاب هم به نظر برسند(چون شبیه یک ایرانی سال 86-87 زندگی نمی کنند و شبیه یک اروپایی اصیل سال 2008 هم! اما به طور تیپیک کالکشن فیلم یا گوشماهی دارند و دست به آشپزی نمی زنند . سگها را به آدمها ترجیح می دهند و همیشه نیمه گمشده ای دارند که پیدایشان نمی کند .گاهی وبلاگ می نویسند یا کتاب چاپ می کنند و در نهایت تنهاتر از دیگرانند. بسیار تنهاتر... dance me
در حال تميز کردن کمد لباسها و روبيدن گرد و خاک سمج و سرکشي به گوشه کنار اتاقها ، دايم فکر مي کنم و رويا مي بافم ؛يعني چگونه خواهد بود ؟ ديدار بعد از اين همه ماه ، اين همه روز ، اين همه ساعت و دقيقه ... آیا من در نظرش از همه بهتر خواهم بود؟ در فرودگاه چگونه مرا خواهد يافت ؟ سفيد بپوشم؟ موهايم را باز بگذارم ؟ آيا چشمهايش برق خواهد زد؟ آيا دستش خواهد لرزيد ؟ اولين کلام چه خواهد بود؟ که خواهد گفت ؟ اول از همه کداميک طاقتمان تمام ميشود و نگاه کداميک از ما خيس ؟ حتماً خود من ! مرا در آغوشش از زمين بلند مي کند؟ صورتش را در موهایم پنهان می کند باز؟ اول منم که او را خواهم بوسید؟ منم که از دوری شِکوه می کنم؟ اوست که می گوید امروز ، روز موعود است؟ ما را نگاه میکنند مردمی که می گذرند؟ باز مثل آنروز خانمی به من چشمک خواهد زد که : دوستت داره ها ... باز برایم شکلات خریده ؟ باز خجالت می کشد مرا خیره نگاه کند؟ من ... من اما دیگر حلقه دستهایش را باز نمی کنم از دور کمرم . دیگر نمی گویم که :" آقای غول استخوانهایم عنقریب می شکنند ". دیگر به رفتار بچگانه اش نمی خندم . می گذارم که از انباشت این همه هیجان رها شود . می گذارم که پسربچه شود. میگذارم در کنارم بازیگوشی کند و دیگر لب به دندان نمی گزم که : "به خاطر خدا آرام باش ".دست در دست می رویم بیرون، میدانم . سال را که تحویل کردیم به او خواهم گفت که این عید کوچک خصوصی هرگز از یادم نخواهد رفت و همان وقت هدیه اش را در دستش می گذارم . روزها را میخواهم با هم باشیم و هیچکس دیگر نباشد . می خواهم از بشقابم غذاهایی را که با هم آماده کرده ایم کش برود و من مچش را بگیرم . شمع روشن کنیم ،با هم فیلم ببینیم و در کنسرت ، انگشتهای بزرگش را در دست بگیرم . مثل همیشه او قهوه سفارش بدهد و من بستنی . با خودم نقشه کشیده ام که این بار اگر سر تلفظ انگلیسی ام مرا دست بیندازد و به من بخندد،حالش را اساسی بگیرم! شروع می کنم به گفتن جملات فرانسه که مدتی است میروم کلاس و او نمیداند و آنوقت قیافه اش دیدنی خواهد بود .مجبورش می کنم اعتراف کند کم آورده ! اگر هم بخواهد هی پرخوری کند ، هر روز وادارش می کنم مرا ببرد سالن ورزش و به این بهانه کلی می دوانمش ... و زمان به سرعت خواهد گذشت .شبها... روزها... رقصها... صداها...نجواها... ورقه ویزا مثل چرم ساغری روز به روز آب می رود انگار . چمدانم از گوشه اتاق می شود یه شکلک زشت . لعنت خواهم فرستاد به زمان و به روزهای تقویم . او برای این مدت کم است ... تمامش باز کم است .... من باید که بازگردم و اکنون نمی خواهم به حسرت و رنج آن لحظه فکر کنم . یا به لحظه هایی که نگاهش را به سوی دیگر می گیرد و آرام می گوید هنوز دو هفته دیگر مانده ، ده روز دیگر،سه روز دیگر ، یک شب دیگر... این بار او نیست که خانه را و مرا پشت سرمی گذارد ... منم که باید بروم و این دردناکتر است ! در فرودگاه و در راه برگشت به خانه( خانه ام کجاست زین پس ؟)، تنها خواهم بود . همراهی نیست تا آرامم کند . باید قوی تر باشم(هستم؟) . در راه برگشت ، منم و چمدان کوچکم و صدها خاطره از شکوه اولین عیدی که روی خرابه های تنهاییهایمان برایش خواهم ساخت . اما ... بگذریم ... برای بغض کردن عجله ای نیست . این روزها را می خواهم که تنها به لحظه های پر از خودم و او فکر کنم . برای دلتنگی وقت زیاد است ...
بهار
می پرسد : از اینجا که بروی ،دلت برای این سرزمین تنگ خواهد شد؟ میگویم : این سرزمین آنچه را که می خواستم به من نداد . آنچه را که برایش خواب می دیدم ، می خواندم ،سعی می کردم ، می دویدم ؛ به من نداد . من در حالی در خاک دیگر ریشه می دوانم که می دانم آن ریشه سست است ، زود به زود طاقتش طاق می شود،زود به زود دلش آب میخواهد و نور و هوای تازه... و آری دلتنگ خواهم شد . دلم خواهد لرزید از یاد اتاق سبزرنگم ، از یاد این پنجره پر از آسمان ، از یاد دیوارهای آشنای خانه پدربزرگ ، از یاد کوچه هایی که رازدار عاشقی کردنهاینم بودند، از یاد کافه های دیدارهای شتابزده با اولین تجربه های معصومانه پر از شرم ،از یاد درختهای زبان گنجشک آن خیابان طویل که برای اولین بار یادم داد نزدیک خانه معشوقت بایستی و هوا را به تمامی نفس بکشی یعنی چه ، و از یاد عید....
امسال عید را ، سر گلِ بهار را ، دور از این خاک و خانه تجربه خواهم کرد ... این تمرینی خواهد بود برای بهارها و نوروزهای در راه ،برای روزهایی که خواهم دانست برگشتی درکار نیست ،که خانه پدری نیست و آغوشهایی که مرا غرق در بوسه کنند به بهانه تحویل سال . هر جا که باشی تنگ بلور با ماهی هشت پر و سبزه سبز هم هست اما آن دلتنگی که پهن می شود روی سفره ات با هیچ ترفندی پاک نخواهد شد. نوروز امسال بهایی است که برای ریشه کندن می پردازم . نه غمگینم نه شاد . فقط ،هستم و میخواهم که دانسته تجربه اش کنم . جشن بهار سال پیش را نمی دانستم که آخرین عید من بوده در این خاک . امسال اما می دانم که این اولین عید من است در خاک غریبه . می خواهم رونق سفره کسی باشم که سالهاست تنهایی های عید را تجربه می کند . می خواهم که دیگر تنها نباشد و بچشد طعم خانواده ای را که از خودش و از یک عید شروع خواهد شد . می خواهم سالش را با بوسه ای تحویل کند و گرمای صمیمانه آغوشی و دیگر تنها نباشد . نوروز را می خواهم که شادش کنم به بهای گزاف پرکشیدن از خانه ای که در آن ،روز عید بسیار مقدس است برای همه افرادش. امسال من هستم و او در جایی که نوروز معنایی ندارد و من میخواهم که نوروز را به خانه اش ببرم. نمی دانم پدر به چه کسی سکه خواهد داد و مادر از چه کسی خواهد خواست تا تخم مرغها را رنگ کند و وقتی که برگردم عید تمام شده . گفتنش دردناک است اما به راستی من بزرگ شده ام ... Temptation
با این عقیده کاملا موافقم . موافقم که یک توجیه مزورانه است اگر بگوییم : "چه کسی می تواند تضمین کند که من با همه قلب و جسم و روانم در رابطه ای داو بگذارم و شریک عاطفی-جسمیم نیز همینگونه باشد؟ پس چون هرگز نمی توان اطمینان کامل داشت ،چون همیشه امکان هر اتفاقی هست،چون یک آدم نمی تواند از همه لحاظ برای دیگری کامل باشد و ...من مدام در فکر پهن کردن تورهای تازه باشم و عشقم را هم در یک جای خوبی در آب نمک بگذارمش تا تر و تازه بماند... ؟" این حقه خودگول زن ، تا سطح یک مغز دبیرستانی کار می کند و بس . در اصل ؛ یک رابطه بالغ انسانی ،با چند تعریف ساده و توافقی بین افراد شکل می گیرد . اینکه چند مرز ساده ،چند واژه و فعل ممنوع و چند اصل کلی برای دوام یک رابطه مشخص باشد ؛ به نظرم یک پدیده کاملا معمولی و در عین حال بسیار لازم است. مانیفست زندگی یک انسان که از مرز کودکیهایش گذشته ، شخصاً توسط خود او تعیین می شود نه بر اساس واکنشهایی که رفتار فرد مقابلش آنها را رقم زده ؛ بنابراین : " من به تو راست می گویم و اگر تو دروغگویی این مشکل توست . من می توانم به خاطر دروغگوییت ، تو را ببخشم تحمل کنم یا از زندگیم حذفت کنم اما باز به نفر بعدی هم راستش را خواهم گفت مگر آنکه ذاتاً یک دروغگو باشم مثل خود تو."
اینگونه است که من بدون نگاه کاسب کارانه به آنچه شریکم در خلوتش انجام می دهد یا نه ، خودم را ، امیالم را و خواهش تن و روحم را دایم مدیریت می کنم . من دایم به خودم ثابت می کنم که این منم که مدیریت می کنم آنچه را که در اطرافم می گذرد . اینکه حواسم هست . اینکه خودم را در دست دارم. این نه دلیلی برای داشتن منت است بر او و نه واجد نشان افتخار برای من . این آزمونی است که خودم (با دلایل خودم) ،سوالهایش را و نیز پاداش پاسخهای درست و دردناکی اشتباهاتش را طرح و تهیه کرده ام . او مرد است و من زن ولی این تنها نامی برای مشخص کردن تفاوت جنسیت ماست ،همین! این نمیتواند توجیهی باشد برای جولان دادن حسها خواستن ها و عطشها ...چه برای او ،چه برای من .......... من می خواستم و می خواهم که به آنچه همیشه ادعایش را داشتم و دارم عمل کنم . ادعای اینکه کاری نکنم که به خاطرش متوسل به دروغگویی شوم . ادعای اینکه همیشه خودم باشم و خودِ آدم حسابی هم باشم . این آدم حسابی نه قرار است خیلی فوق العاده باشد نه خیلی باسواد نه خیلی آخر همه چیز . قرار است راستگو باشد و با هر وسوسه بزرگ و کوچکی به خود نلرزد . قابل اعتماد و بامعرفت باشد و بتوان در کنارش به آرامش رسید. حال چه شریکم واقعاً به همینگونه باشد و چه نه ، چیزی از ارزش راهی که پیش گرفته ام کم نخواهد کرد . همیشه می خواستم گران باشم و تا به امروز نیز برایش سعی کرده ام . دو روز پیش باز هم محک زدم خودم را .... سخت بود ... خیلی سخت .... در جشنواره اتفاق افتاد در حضور یکی از بزرگترین نقاط ضعف من ، در سالن تئاتر ! بعد از نمایش بود . ایستاده بودم و جمعیت از کنارم می گذشت . مبهوت آن همه نبوغ بودم که آن لحظات را خلق کرده بود؛ علیرغم این برهوت امکانات و عدم تکنیک های جدید تولید ،تنها به مدد دانش و تجربه و سواد ،آنچنان بدیع و جذاب و در عین حال ساده ... بسیار ساده ... آن سلیقه را ، صاحب آن سلیقه را می شناختم !در سالن نیمه تاریک که کم کم خالی می شد از تماشاگران ... حرفهای یک خبرنگار انگلیسی که تمام شد ، قرار ملاقات که گذاشتند، نگاهمان گره خورد ... مثل آن روزها ، هنوز آن چشمها عادت داشتند تا عمق مرا بکاوند ... لبخندی و زمزمه ای به جای سلام... وقتی برای جمعیت حرف می زد و همه با تحسین نگاهش می کردند ، وقتی دیگرانی را می دیدم که سعی می کنند توجهش را جلب خود کنند ، من آرام به خودم گفتم : هر انسانی ،رازی دارد .... که می داند من تا کجای روح این آدم را شناخته ام ، که می داند این شخصیت جذاب و دوست داشتنی و محکم ، چگونه میزبان من میشده است و شعرخوان و قصه گوی صبحهای تابستانم ... چگونه تاثیر و تاثر در رد و بدل دایم بود میان ما ... غرورم را چگونه نوازش می کرد با آن همه ریزبینی و تحسین هنرمندانه ... هیچکدام از آن خبرنگارهای مشتاق نخواهند دانست که دقیقا بین ما چه گذشت ... هیچکسی نخواهد دانست او چقدر تلاش کرد برای تجربه آنچه که من بودم و اینکه من چرا دوری گزیدم ... { تصویر او لحظه ای از تلویزیون می گذرد ... حک می شود در ذهنم} ... او دستپاچه شده بود . خواست که ببینمش ، فردا یا روز بعد درهمان اتاق دوست داشتنی. من تنها گفتم که کل اجرا را بسیار دوست داشتم و گفتم که : خسته نباشی از این همه خلاقیت و چند شوخی کوتاه .یقه لباسش کج شده بود . با لبخندی دوستانه مرتبش کردم و گفتم : خداحافظ . بدون نگاهی به پشت سر آمدم بیرون . سرد بود . به دستهایم نگاه کردم که امروز به نشان دوستی به سوی دیگری دراز شده اند ... ساده و پاکیزه اند . من از این دستها راضیم . recommended
مدتهاست که راجع به سینمای ایران نظری ندارم . نه میروم سینما ،نه فیلم می بینم ،نه فحش می دهم . این ادا و اصول dress up کردن و رفتن در سالن و بلند بلند بد و بیراه گفتن به سینماچیان ایرانی هم به شدت مرا میخنداند .
اما یک توصیه دوستانه : تجربه دیدن یک تئاتر تجربی را از دست ندهید . نوعی پرفورمنس که با تکیه بر تبادل انرژی بازیگر و تماشاچی ،با به کارگیری اجسامی معمول و روزمره به عنوان آکسسوار صحنه، به نوعی دیفالتهای ذهنی تماشاگر را به هم می ریزد . آشنایی زدایی از هر چه مستعمل و عادی است (مثل صندلی،طناب،چراغ،چتر...) و به کارگیری هدفمندانه نور و صدا از جمله ویژگیهای این تئاتر است . مثالهایی برای این گونه پرفورمنس که درخاطرم هست : قدم زدن روی ابرها با چشمان بسته ، رویای بسته شده به اسبی که از پا نمی ایستد، پروانه و یوغ و رقص روی لیوانها است . امسال بین چندین و چند تئاتر اجرا شونده در جشنواره ،" ۷ راه کلیدی برای مدرن شدن "را توصیه می کنم . کارگردانش رفیقم باشد یا در راه اندازی سایت تبلیغاتی گروه همکاری کرده باشم دلیل خوبی برای این توصیه نیست . دلیل ، متن خوب ،بازی خوب و فرصت از نو دیدن همه چیزهایی است که از کنارشان بارها گذشته ایم . این حادثه ای است که تنها با دیدن یک اجرای متفاوت اتفاق میفتد . این خود زیبایی است . that first time
عشق اول !!! به نظرم واژه رذیلانه ای است .... تعیین اول ، وسط و آخر چیزی که در ذات ،شماره پذیر نیست چطور ممکن است؟ چند بار می توان به یک کیفیت عاشق شد که بشود شمردش ؟ هر بار که دلت می لرزد ، هر بار که خیال بوسه ای آشفته ات می کند ، هر بار که کسی را ؛ حضورش را رویایش را ، اسمش را ، لمسش را ، تمامی تمامش را می خواهی ،فقط یکی است ؛ بار اول است و بار آخر ! نو است و نو می ماند در تو حتی وقتی تمام شود . این خواهش دیگر به این شکل تکرار نخواهد شد . تو به محض وقوع این میل ، دیگر خود ِ قدیمیت نیستی و معشوقت نیز با دیگرانی که بعدها می آیند در روزگار تو ، فرق دارد . پس این شمارش بی معنی اول ،دوم ، و ... چیست ؟
زمانی هست اما که برای اولین بار در زندگیت عاشقی می کنی . برای اولین بار می بینی حست بالغ شده و به آنچه بر تو می گذرد ناگهان واقف می شوی برای اولین بار می بویی و می بوسی و در بر می گیری . برای اولین بار می بخشی ، به اوج می رسی ، نا امید می شوی ، فرا می رسی ، فرود می آیی ولی این همه ،هیچ چیز را ثابت نمی کند مگر حقیقت یک تازگی ناشیانه و معصومانه از ذهنی ناشرط . ذهنی که هنوز پاداشی نگرفته و بهایی نداده . مثل یک نوزاد نورس . اولین صدا و نفس . شاید ، زیباییِ همین تازگی باشد که به نظر میاید عشق ،شماره دارد و اولیش بهتر است از چهارمیش! اما من می گویم که ندارد و نیست . من می گویم که بارها می تواند اتفاق بیفتد و هر بار ، تازه است و بکر . هر بار تو از نو کشف می شوی و کشف می کنی و همیشه هم در دلت جایی هست که دست دیگرانِ گذشته به آن نرسیده . همواره کسی هست که می تواند بیاید برای اولین بار. همیشه سرزمینی هست برای اینکه فتحش کنی . همیشه زمینی هست برای تازه کاشتن ،تازه برداشتن ...حتی اگر از قبل دهها باغبان زبده ، درختهایی ستبر در آن نشانده باشند و قناتهایی عمیق کنده باشند . تو باغبانی دیگری و زمین تو از آنِ توست و باز تو سرزمینی دیگری و کاشف تو نیز اولین انسانی است که با غروری زیبا ، قدم می گذارد بر رواق دلت . کمی فرصت بده . اتفاق می افتد اگر بخواهی . پ.ن : چه خوب است که همیشه بالاخره بهار میاید باز . شاید امسال ، خودش باشد . خودِ خودش ... another break in the wall
همیشه از معلمها بدم می آمد . دلیلی برای پنهان کردن این حس نمی بینم . اصلاً مادرم و خودم به بچه های مردم درس می دهیم . اما حساب معلم مدرسه بودن ،جداست . واضحترش این است : من از معلمهای مقطع ابتدایی و راهنمایی بدم می آید . از همه شان .هنوز کهیر می زنم از دیدن یک مدرسه ابتدایی . همه را هم به یک چوب می رانم . اصلا هم تعارف ندارم .به مثال " اما من عاشق معلم کلاس دومم بودم و هستم و هنوزم بهش زنگ می زنم و بهتره همه رو با یک دید نبینی و ..." هم اصلا گوشم بدهکار نیست . من با این نفرت بزرگ شدم .خودم هم می دانم ریشه این نفرت و دلزدگی از کجا آب می خورد .
من جزء نوادری بودم که در اولین سال شروع تحصیل ، روز اول مهر به مدرسه نرفت ! مریض بودم . از آن لوزه سومیهای همیشه آنژین . در شش سالگی ، روز سوم مهر دست در دست مادرم که عجله داشت به سر کارش برسد راهی مدرسه شدم. تمام راه را خندیدم و فکر می کردم زن شده ام ! بزرگ و مهم . با کیف چرم قرمز کوچکی بر پشت ،همراه یک دفتر نقاشی و کتاب " وقتی پینوکیو نوازنده شد" . شاید یک سیب هم در کیفم بود ... شاید... صف بستیم و من کاملا هاج و واج ماندۀ شعارها و لعن ونفرین و ورد و دعا و زنده باد -مرده باد صبحگاهی ...( کسی نگفته بود به من که در این مملکت صبح مدرسه با جنگ با دنیا آغاز می شود) . کلاس شروع شد و یکی آمد با لباس تیره و چشم زاغ ؛معلم ! روی تخته هی نوشت و نوشت . و بعد گفت دفترهایمان را نشانش دهیم . آخرین نفر من بودم . دفتر نقاشیم را بی خبر از همه جا برایش بردم . ورق زد ،نگاهم کرد ... به آنی دفتر با شدت پرت شد در صورتم و افتاد وسط کلاس . فریاد می کشید . جوری گنگ بودم که حتی سعی نکردم بگویم امروز روز اول مدرسه من است و من از تکالیف روز قبل بی خبرم . تا آخرین زنگ سرم را از روی میز بلند نکردم . یکی صدایم کرد . معلم داد زد : "ولش کن به حال خودش" ... در خانه بلوایی شد . والدینم آمدند مدرسه و او رفت و کلاسم و معلمم عوض شد . این یکی ،شدیدا مومنه بود .همیشه عجله داشت . من همیشه عقب می ماندم از برداشتن سر مشق . سر کلاس می نوشتم و تمام نمی شد . و در خانه می نوشتم تا دیروقت . بیدقت و بدخط . او روز بعد باز هم سریع بود . الفبا را یادم نیست چطور یادم داد . فقط حس خوبی ندارم از او . رنگ نداشت . رایحه نداشت .نقاشی نمی دانست . بی خاصیت بود برای کودک عجیبی که من بودم . سال بعد رفتم مدرسه کلیمی ها ! به واسطه یک آشنا . بچه ها اکثرا مو سرخ بودند . طبقه بالا ،کِنیسه بود . ما یکشنبه ها تعطیل بودیم . آرزو داشتم مبصر شوم . می سوختم در حسرت نوشتن با گچ . کار به جایی رسیده بود که هر میهمانی که در خانه برپا میشد ، من با خط کش می رفتم وسط سالن و همه را ساکت می کردم . با تحکم یادشان می دادم برای برداشتن میوه و شیرینی روی میز از من اجازه بگیرند . اسم کت شلواریهای خوش تیپ را در خوب ها و خانمهای شینینون کرده را در بدها می نوشتم . حتی پدرم یک تخته سیاه خرید برایم با چند بسته گچ رنگی ... اما ... نه ، نمیشد . عقده داشتم باز . بدجور عقده داشتم. معلم هر روز می دید آن نگاه آرزومندانه مرا . اما دخترکی کلیمی مبصر بود .شاید پدرش کنیسه را می چرخاند .شاید اعانه دهنده دایم بود . به هر حال حتما حسابی بود که نمی شد من حتی برای یک هفته به غایت آرزوی زندگیم برسم. روزی که پس از مدتها با ناخن خشکی گچها را به من تحویل داد و گفت از فردا تو مبصری ،تمام راهرو را سه پله یکی دویدم ...فردایش تهران موشک باران شد . مدرسه هم تعطیل تا آخر سال ! من ماندم و آن کیسه پر از حسرت . از کلاس سوم فقط یادم هست که همیشه زرنگ بودم و بیست بگیر. یک روز و فقط همان یک روز جدول ضرب را کامل حفظ نکردم . معلم با والدینم آشنا بود . به طرز زننده ای بیرونم کرد از کلاس و حرفهای تندی زد . از پشت هلم می داد . اما فردایش به مادرم گفت عاشق رنگ چشمهای من است ! آخر سال شاگرد اول شدم . در یک مهمانی دیدمش . اصلا به روی خودم نیاوردم که می شناسمش . فقط نه سالم بود . اما دوروییش را حس کرده بودم پس محل سگ نگذاشتمش . آن صورت پر از سوالش را هنوز یادم نرفته . مانده بود که چطور و چرا این رفتار را در پیش گرفته ام . روبرویش نشستم با صورت سنگی .حتی صدایم کرد .از جا بلند شد . برخاستم . زدم بیرون... از کلاس چهارم شروع شد . دیوانگی و سادیسم من! دیگر فرقی نمی کرد . آگاهانه اذیت می کردم . حتی یک بار یکی از دبیرها را به گریه انداختم . معدلم نوزده و نیم میشد و نمره انظباطم ۱۶ . رسماً همه جا را به آتش می کشیدم . روحم آزار دیده بود . آزارشان می دادم . تا کسی تشویقم می کرد و از المپیاد و تست تیزهوشان می گفت ،از امتحان بعدی سیل ورقه های سفید بود که به دستش می دادم . دقیقاً علاقه ایجاد می کردم و در نابهنگام ترین موقع میزدم به بال و پرشان. گفتم که ؛بیمار شده بودم ... بگذریم ... دانشگاه حالم را بهتر کرد . آرام شدم . متعادل شدم . از یک خروس جنگی عاصی تبدیل شدم به یک آدم راحت . آن مرزها ، کلاسهای نیمه تاریک ،معلمی که خدایی می کرد بر ارواح کوچک من و بغل دستیم ، زنگ مزخرف صبح و عصر،لباسهای یک شکل سرمه ای ، شعار ،نماز اجباری، ورزش بی کیفیت و غلط و نظم ، نظم ، نظم ....همه تمام شدند . کابوسی بود و گذشت . نفرتش اما به جا مانده هنوز . تنها بعد از اولین غیبت خودخواسته بدون نیاز به سوال و جواب شدن ،پس از اولین باری که با صدای بلند و بدون تشویش ، سر کلاس در پاسخ به سوالی گفتم که جواب را نمیدانم ، بعد از نترسیدن از پوشیدن شلوار جین و کشیدن مداد چشم ... حالم بهتر شد . حداقل دیگر پس از آن اشک کسی را درنیاوردم ... sillies are included
دلم می خواهد که همیشه باور کنم و یادم نرود که هر گروه از انسانها علاقمندان خاص خود ،هر شغلی بازار تقاضای منحصر به خود ، هر کالایی خواهندگان نیازمند خود و هر مکتبی مخاطبان طرفدار خود را دارد ... اما ....حیف ! باز هم یادم می رود و گاهی سرخورده و حتی خشمگین می شوم!
گاهی باز مثل احمقها خون خونم را می خورد که چرا مثلا وقتی کسی مثل محمد رحمانیان هست که می تواند ساعتها از دانش نمایش حرف بزند ،اما به عوض ما ساعتها سریالهای طنز آبگوشتی داریم و این نقص را به این صورت جبران کرده ایم که در پروفایل روشنفکریمان! با افتخار بنویسیم به کانالهای تلویزیونی ایران نگاه نمی کنیم . یا وقتی در همان تلویزیونهای باکلاس خارجی ! میشود حداقل در پنج برنامه با وودی آلن یا آرتور کلارک به مناظره نشست و همزمان مخاطب عام و خاص ( به تعبیری دین و دنیا ) را هم داشت ،به عوض در پنجاه کانال ، زنی تنها یا با همراهی دوستانش در حال کندن لباس و پیچ و تاب خوردن است یا یک کلیپ بی سروته مملو از حلقه دختران به دور یک آقای ابروبرداشته در حال پخش . وقتی طراح حرفه ای لباس و صحنه ، آرایشگر ماهر و نقاش کاربلد در همه جای دنیا قحط است به عوض رقاص استریپر و مدل لباس و مجله مد ، همینجور فلّه ریخته . انرژی را که می توان سر یادگیری گذاشت (از هر آنچه که می شود از آدمهای ریز و درشت آموخت) ،بخش اعظمش صرف دنبال کردن آمار روابط خصوصی ،بت ساختن یا نفی کردن آنها می شود . وقتی را که می توان برای بیشتر دیدن ،خواندن ،ارتباط گرفتن ،عشق ورزی ،کار ،ورزش ... گذاشت ، به این شدت و با این وسعت استقبال ،صرف سوراخ کردن ناف و حلقه رد کردن از ... و حجیم کردن سینه میشود. then you can go to the hell , boddy
گاهی اوقات که سربه زیر و ساکتی و آرام زندگی خودت را می کنی و در خیالت با کسی مشکلی نداری (ماست خودت را میخوری) و همانقدر که داری در این جنگل مولا ، مشکلات روزمره ات را به هر شکل حل می کنی ؛ احساس قدرت و مهارت و باحال بودگی به تو دست می دهد و تازه می خواهی یک نفس راحت بکشی که : "امروز هم رفت پی کارش" ،ناگهان میبینی جایی، نزد دوست یا همکاری یا در جمع خانوادگی حرفی زده ای که گویا به گونه دیگری تعبیر شده یا در کمال بیخیالی ، حرکتی کرده ای که کسی آن را پیرهن عثمان کرده و جماعتی هم معطل آتش بیاری معرکه ، دائم در حال دامن زدن بیشتر به بلوای ناخواسته اند !
چنان اوضاع به هم می پیچد و طوری درگیر حرفها و ماجراها و داستانهای بی سروته می شوی که نه تنها آن فراقت بال به آنی محو می شود ، بلکه با دلی آشوب و روانی درگیر ، می مانی از کجا شروع کنی برای رفع و رجوع اتفاقاتی که خودت اصلا مسبب وقوعشان نیستی و حل و فصلشان هم فقط و فقط انرژی و وقتت می گیرد و هرگز هم تلاشها و توضیحاتت برای طرف درگیری کامل به نظر نخواهد رسید ،کاملا رفع کدورت نخواهد شد ، تا ابدالاباد یادش خواهد ماند و در شرایط دیگری باز ذکر مصیبت خواهد کرد و تازه امکان این هست که در روند کدورت زدایی و پروژه عذرخواهیت و توضیح اینکه چرا و چگونه، پای دلخوریهای تازه به موضوع باز شود که دیگر ، واویلایی است ... اما اینجا ،حداقل بین آدمهایی که من می شناسم ، مراودات ، بسیار سخت و پیچیده است . دامنه حساسیتها و سخت گیریهای بی مورد حال به دلیل ناکامی های شخصی ، نداشتن سرگرمی جدی ، یکنواختی زندگیها یا انواع گیر و گره رفتاری ، بسیار وسیع و گوناگون است . تو فقط می خواهی خودت باشی و دورویی نکنی ، او آن را توهین تلقی می کند . تو از دلدرد صبح یا بدخوابی دیشبت کسلی ، او فکر می کند تحویلش نگرفته ای .تو اصلا روحت از ماجرا خبر نداشته ،او چون در ذهنش تو را عامل تصور کرده ، در خلوت خودش نشسته و بافته و تحلیل کرده و خودش حکم داده و خودش هم راضی شده دیگر خونت ریختنی است . تو توضیح می دهی او باور نمی کند . تو عذر میخواهی او قیافه می گیرد و اینجاست ( یعنی همینجایی که من ایستاده ام ) به طرف راست و چپ پایینت ! نگاه می کنی و به طرف می گویی : " اصلا می دونی چیه ؟ حواله شدی به یه جایی عزیزم . گور پدر هر چی که داری راجع به من فکر و حس می کنی ... تا هر وقت که حال می کنی دلگیر و دلخور و دلشکسته و اینا باش " ! three past days
دوشنبه
سه شنبه
من یه پرندم چهارشنبه - به کی باید فحش داد که من اینجا برای اولین بار دارم ادای مامانها رو در میارم و ماهی شکم پر درست می کنم ولی تو نیستی که از دستپخت من بخوری؟ + ۴سال پیش اومدم خونوادمو ببینم . همش اما با تو بودم . اگه تلفن گرفتم دستم واسه حرف زدن با تو بوده . با هیچکی حرف نمی زنم این روزا. می خوام تو تنهاییم بمیرم ... SARAH book
فکر می کنم دیگر وقتش رسیده که یاد بگیری و به خاطر نیز بسپری : اگر به اتفاقات و به آنچه بر تو می گذرد ، اجازه بدهی احساس تو را رهبری کنند ، به شدت گرفتار شده ای هنگامی که توان هدایت آنچه که حس میکنی را داشته باشی - از آنرو که افکارت تحت فرمانت در می آیند - آنزمان، زمان رهایی از هر قیدی است . زمانی که شادمانی ، زمانی که لبت به تحسین باز می شود ، زمانی که در هر چیز و هر کس ،تنها نشانه های زیبایی را می بینی و هر آنچه که نیکوست ، آن هنگام در هماهنگی کاملی با هر آنچه که می خواهی . هنگامی که که خشمگینی ، هنگامی که می ترسی و ناامیدی ، در بسیاری لحظات،در جوار تمام چیزهایی هستی که هیچکدامشان را نمی خواهی . همه مردم می خواهند که همواره احساس خوبی داشته باشند و از این میان نیز ، اغلب آنها به شدت می خواهند که انسانهای خوبی باشند و این بزرگترین مشکل زندگی است ! مردم می خواهند که خوب باشند پس به دور و بر و شیوه های زندگی اطرافیانشان نگاه می کنند تا تصمیم بگیرند که چه چیزی خوب است . آنها به شرایط اطرافشان نگاه می کنند و چیزهایی را می بینند که در نظرشان خوب است و چیزهایی را می بینند که به اعتقادشان بد است . اما اکثر آنها به آنچه که در آن لحظه حس می کنند واقف نیستند و این همان چیزی است که برای بیشتر آدمها ایجاد اشکال کرده !
the eternal sunshine of the spotless mind
still snowfall
با گريه مي نويسم
از خواب با گريه پا شدم دستم هنوز در گردن بلند تو آويخته است و عطر گيسوان تو با لبم آميخته است ديدار شد ميسر و ... با گريه پا شدم . "سايه" stuck in the white
امسال را گفتیم شمال باشیم ، محاط درختهای تنومند عریان. محو تماشای این برفریزان پاک پنبه ای !!!
روز و شب اول همه شاعر بودیم و نگاه و چشم بودیم و چشم که ....چشمتان روز بد نبیند اما ! زیرا سومین شب است که می بارند این ستاره های سپید کوچک بی مهابا و کوی و معبر مفروش که نه؛ مدفون است و گاز ،کم فشار و برق به هکذا ... و ما در آغوش خویش! ملبس به قبای کوهنوردان (پای افزار کاموایی قرمز که هدیه عزیزی است و کلیه بند و پلیورهای مخصوص اسکی که نه؛مناسب صخره نوردی با گوش و بینی و انگشتان یخیده نشسته ایم و از پنجره به پری های کوچکمان لبخندهای ناشی از عدم چاره! تحویل می دهیم و این نبشته ها را به ثبت می رسانیم. باشد که روشنگر راه خوانندگان و آیندگان و اینها شود . پ.ن : نان قحط آمده اینجا . اضافه خدمتتان نیست (یه کم؟) they are dancing
هزار پری کوچک میرقصند انگار با بدنها ،بالها و قلبهای سپید هزار پری کوچک آرام و آزاد و شاد برف می بارد ... ، کاش هجوم هیچ خاطره ای نبود کاش نگاه نبود و هیچ پنجره ای نبود کاش تنها رقص شاد پریان کوچک بود لغزنده از فراز ابرهای نقره فام کاش کودک بودیم هنوز در هوس ساختن آدمک برفی ، روی پشت بام ...
To turn to a Goddess
نه ،حسابی در کار نبود . من نسنجیدم که چطور می شود و چطور نمی شود و هر دوی اینها چگونه اند در واقع .من دفتری نداشتم تا در آن ،صورت داشته ها و نداشته ها را فهرست و بایگانی کنم . من متر و معیار و خط کش بر نداشتم برای این مورد خاص ؛برای سنجش تو و بودنمان با هم . من نخواستم و به جا نیاوردم سنت آشنایی و آزمودن نزدیکان و دوستان و وابستگان تو را تا لحظه اعلام با تو بودن ! من حتی به خانه کودکیهایت زمانی وارد شدم که دیگر فرقی نمی کرد کجاست و چند اتاق دارد! یک روز آمدی و پیش آمدی و پیش تر و من آمدم و پیشت ماندم ! به همین سادگی و به فتوای قلبم . ندیدم فاصله ها را ،دیری ها و دوری ها را؛ کمبودها و نبودها را ندیدم . نخواستم فکر کنم آمیختنی به آن کیفیت که بین تو و من رخ داد در اولین لمس ، با نبود تو چه رنگی به خود می گیرد ، حتی فرصت شکل گرفتن تصویری از آنچه پس از رفتن تو در انتظارم بود را از ذهنم گرفتم .
من از قبل فکر نکردم به تجربه کردن چگونگی حفظ یک زندگی مشترک از راه دور، داشتن و نداشتن همزمان چیزی، به برق حلقه ای که نشانم می دهد جای نوازشت بر انگشتم چقدر خالی است ، به پرسشهای معلق در چهره اطرافیانم ، به صندلی خالی که در هر مهمانی و بین هر جمع شاد یا غمگینی ؛ در کنارم به من دهن کجی می کند . من از قبل نمی دانستم که چه سخت است وقتی تن و ذهنم بسیار هشیار باشند و تو نباشی ،چه سخت است که هر دوشنبه امیدت را ببینم که یخ می زند از نرسیدن لحظه موعود و سپس خشمت را و زودرنجی ات را و کلام تند و تیزت را که لجوجانه سعی در پنهان کردن عمق رنجت دارد ، و چه سخت تر است گذراندن دقایقی که با بغض مرا به نام می خوانی و گرُ گرفتگی پوستت و تنهایی و نیازت را کلامی ندارم تا فرو بنشانم . من از قبل فکر نکرده بودم و هیچ نمی دانستم که زیر این دستهای کوچک و پوست نازکم ، چه خدای قدرتمندی به خواب رفته بود... خدایی که می توانست بار تمام هستی را بر دوش نازک خود به این اطمینان حمل کند !
صدای ارگ می پیچد در فضا . دستها فرازند و پلکها آرام .صورت مسیح با آن چشمهای معصوم روبروی توست .همراه شبان کلیسا ما زمزمه کنانیم با سرهایی فروتن : خداوند ما در زمین ،دستهایمان را و قلبمان را هم اینک لمس کن . باشد که عدل در زمین گسترده شود و از رنج آزاد شویم ... و یک لحظه حس می کنم نسیمی گذشت از صورتم و عطری خوش و گرمایی ملایم که بر پوستم نشست ... واقعاً لمس شدم . میلاد مسیح مبارک . مسیح با آن چشمهای معصوم ... |

